X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 29 مهر‌ماه سال 1386

دم غروب بود و چند ساعتی میشد به بهانه خونه حسابی ماشین بازی کرده بود ، هوا داشت تاریک میشد و هنوز یه غم گنده تو دلش نشسته بود و هیچ جوری نمیتونست خودشو خلاص کنه ، یه دفعه نگاهش افتاد به خیابون سمت راستش و تازه فهمید باید چیکار کنه و یه دفعه پیچید سمت راست ...

هوا داشت تاریک میشد ، و هرچی تند میرفت بازم نمیرسید ، یه ترسی ته دلش بود که مجبورش میکرد قبل از تاریکی هوا برسه ...

پخش ماشین را به احترام مرده ها خاموش کرد و پشت سرش چراغهای ماشینش را روشن کرد و با یه فاتحه وارد شد ، همه داشتن خودشونو جمع و جور میکردن و کم کم راه های خروجی شلوغ میشد ، برعکس مسیرهای وروری که خیلی خلوت بود...

پیچید به سمت قطعه های فرد تا رسید به قطعه ۳۵ بعد از کلی گشتن بالاخره رسید به قبر پدر بزرگش

سلام پیر مرد ، چطوری ؟ تعجب کردی نه؟
خیلی دلم تنگ بود اومدم یه سری بزنم ، درسته که بیشتر دلم میخاست بیام قبرستون اما چه بهتر که بیام سر خاک تو

تو حال و هوای خودش بود و به اون ارامش وسکوت به اون همه ادم خوابیده زیر خروارها خاک و سنگ قبر و دنیای زیر سنگ فکر میکرد ، برعکس چیزی که فکر میکرد اصلا از اون سکوت و تنهایی و تاریکی نترسیده بود برعکس یه حس خوب ارامش و سبکی داشت ، اصلا به شکست زندگی و داشتن یا نداشتن عشقش فکر نمیکرد ، همه چیز فقط ارامش و سکوت بود ، اینکه اخرش یه روز یه جایی ما هم اخر و عاقبتم اینه و تمام این تلاش ها واین همه خون دل خوردنها پوچ و بی هدف میره زیر خاک ، خوش به حال اونایی که برای اونطرفشون یه دل خوشی و ارامش خاطری دارن و والی به حالی منی که تازه اونطرف باید تاوان تمام زجر هایی که به خودم و بقیه دادم را پس بدم ....

یه حس سبکی تمام تنش را پر کرده بود ، یه سر گیجه قشنگ ، انگار همه چیز کش دار تر شده بود و همه چیز به ارومی و ارامش میگذشت ....
بلند شد و رفت سمت قطعه ۴۳ ، دلش برای بی بی تنگ شده بود و از ماشین که پیاده شد یه صدای بلند ودلنشین اواز میخوند ، تو اون سکوت قطعه ۴۳ صدای پیر مرد میپیچید و اون با تمام وجودش درد دلش را فریاد میزد ، تو تاریکی پیدا نبود اون صدا از کجا میاد شاید یه پیرمرد تنها بود که تازه عشقش را از دست داده و چون عشقش از تنهای میترسیده و عاشق صدای شوهرش بوده اومده بود با شریک نیم راهش خلوتی بکنه ، شایدم یه روح سرگردان که امشب اجازه گرفته بود و اومده بود تا به یاد جوونی حالی به هنجره خسته اش بده و یه نسیم خنک به روح خسته دلقک بوزه
دلش میخواست بره بشینه پیش پیرمرد و بیشتر با صداش حال کنه اما نگران بود بنده خدا تو اون تاریکی بترسه و خوندن یادش بره برای همین رفت بالای قبر بی بی سلامی کرد ونشست کنار قبرش
یاد ارزوی همیشگی بی بی افتاد که دلش میخواست عروسیش را ببینه و همیشه میگفت میترسم بمیرم و دامادیت را نبینم و حالا چند سال بود که بی بی رفته بود و هیچ وقت عروسی نوه عزیز دردونه اش را ندیده بود