X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 13 مهر‌ماه سال 1388

انگار اینجوری که بوش میاد بالاخره داره ماجرای این عشق افسانه ای ما هم تمام میشه و میره پی کارش ، امروز یه روز گند دیگه از زندگی من و تو بود ، یه روز دیگه که هر دو خورد تر و شکسته تر شدیم
نمیدونم دلیل این دروغ های چپ و راستت چیه ، شاید خجالت میکشی که حقیقت را بگی اما میتونستی اون مواقعی که مجبور به دروغ گفتن هستی زنگ نزنی و بنزین روی اتیش من نریزی.
انقدر این حس ششم من این چند وقته دقیق و درست کار کرده که همه اش نگرانم فردا باهاش دچار مشکل بشم ، اخه دیگه زیاد دارم بهش اعتماد میکنم و بد بختی همیشه هم درست در میاد ، میترسم یه جاهایی اشتباه کنه و منم بخاطر اعتماد بیش از حدی که بهش پیدا میکنم دچار اشتباهات بزرگی بشم برای همین خیلی سرکوبش میکنم

خیلی دلم گرفته که اینجوری جلوی مریم باهات حرف زدم و جلوی ابراهیم هم کوچیکت کردم ، ازم پرسیدی که چرا ابراهیم را اوردم و حالا میخام صادقانه ترین اعترافم را بکنم ، هرچند میدونم خیلی مسخره است و احمقانه اما امان از کار دل
بهت گفتم که ابراهیم را اوردم که بهش ثابت کنم من مقصر نیستم و جواب سرکوفت هاش را بدم ، واقعیت اینه که اون اینجوی و به این شدت که من گفتم سرکوفتی به من نزده اما همیشه میگه غیر ممکنه که تو این کار را بکنی و تو بخاطر اینکه من ازت زده بشم این کار را کردی

راستش همون طور که خودتم خوب اشاره کردی من و تو هیچ وقت مسائلمون را بیرون درز ندادیم و همه چیز توی خودمون بود ، منم خیلی به این پایبند بودم ، تو هم همینطور
با این اوصاف من نباید جلوی مریم هم با تو حرفی میزدم ، اما دلیل اینکه این دوتا ادم امروز شاهد مرگ زندگی ما بودن فقط یه خیال بچگانه و خام بود
ابراهیم همیشه میگفت که من اشتباه میکنم و قضیه چیز دیگه ایه ، مریم هم اون روز به من گفت که من اشتباه میکنم و اونجوری که فکر میکنم نیست ، با اینکه تمام شواهد و اتفاقات نشون میداد که تصور من درسته این دل بی صاحب من همیشه دنبال سوسوی نور امید بود ، یه معجزه که نشون بده من اشتباه کردم و  این دوتا ادم تنها کسایی بودن که به هر طریق هرچند به دروغ بعضی وقتا یه شمعی توی بیابون دل من روشن میکردن
تو که هیچ وقت توضیحی به من درباره این ماجرا ندادی و هیچی به من نگفتی ، حتی حاضر نشدی با من حرف بزنی ، میدونم مسخره است اما دلم میخاست مریم یا ابراهیم یه جوری مجبورت کنن حرف بزنی و شاید وسط حرفات اعتراف کنی که من دارم اشتباه میکنم ، دلم میخواست شاید اونا بتونن جواب این همه سوال دیوانه کننده منو بگیرن و به من ثابت کنن دارم در باره تو اشتباه قضاوت میکنم و دلم میخواست یکی ثابت کنه همه حرفای من دروغه و بین ما را اشتی بدن ، میدونم بچگانه است اما دلیل تمام این کارا فقط این بود ، البته اینجوری  پیش اومد و شاید قسمت بود
یه شعری از معین هست که میگه
کاشکی یکی بود مارا باهم اشتی میداد ....
حالا شده حال روز من که کاشکی یکی به من ثابت میکرد اشتباه میکنم و بعد مارا باهم اشتی میداد به شرفم قسم نمیخاستم جلوی ابراهیم اونجوری خجالت بکشی ، به خدا قسم حس کردم داری اب میشی ، منو ببخش ، منو ببخش
این یه اعتراف صریح و واضح به شکستن تمام غرور من  بود
نمیدونی چقدر دلم میخاست حرف بزنی ، اما سکوت کردی و من از سکوتت همش برداشت کردم که قصه خیلی دردناک تر از چیزیه که من فکر میکنم
لحظه های اخر با غرور و غد بازی های همیشگی قیافه حق به جانب گرفتی و جلوی مریم گفتی که راهتو انتخاب کردی و خوشبختی ، خدا کنه خوشبخت باشی.
نمیخاستم اذیتت کنم ، هیچ وقت نخواستم ، هیچ وقت دلم نخواست ناراحتت کنم امروز را هم به من ببخش
خیلی حرف دارم اما دیگه حوصله ای نیست ، صدای گریه ات زجرم میده ، دیدن صورت لاغر و پر از غمت داغونم میکنه اما چیکار کنم ، چیکار کنم که راهی برام نزاشتی
وقتی تصور میکنم تا چند ساعت پیش با یه غریبه توی خونه ...
نمیدونم چطور رازی شدی دست غریبه اون تن و بدنی که همیشه توی خلوتمون قسم میخودی تا اخر عمرت مال من باشه را لمس کنه ، نمیفهمم چطور میتونی
نمیدونی چه تیری میکشه قلبم وقتی به تو با یه ادم دیگه فکر میکنم
باشه گلم باشه، به تو و انتخابت احترام میزارم هرچند حق این کار را نداشته ، همیشه نگرانتم ، از خدایی که تمام زندگیم را اینجوری بهم ریخت و داغون کرد میخام خوشخبت و عاقبت به خیرت کنه ، ازش میخام نه سر پیری و چند سال دیگه ، از همین لحظه و همن ساعت درهای رحمت و مهربونیش را به روت باز کنه و بذر خوشبختی را توی زندگیت بپاشه ، از خدا میخام هیچ وقت پشیمونی و ندامت توی زندگیت راه نده و هیچ وقت پشتت را خالی نکنه
هیچ وقت تمام خوبی هات را فراموش نمیکنم ، تمام این سالها برای من بهترین بودی ، اینو بدون هیچ تردیدی میگم و تو را خدا این تیکه را به مریم و بقیه هم نشون بده ، به شرافتم و به عشقم قسم تمام این سالها برای من بهترین و عزیزترین بودی و تا اخر عمرم تو قبل از این ماجراها عزیزترین و مقدس ترین عشقی ، اینو بدون که عشقی که به تو داشتم تا اخر عمرم فقط مال تو و خاطره هامونه البته تا قبل از این اتفاقات ، ادم نمک نشناسی نیستم ، تمام پیشرفتی که توی این چهار سال داشتم همش بخاطر ارامشی بود که کنار تو داشتم.

گفتی دیگه به من زنگ نمیزنی ، فکر نکن خوشحالم میکنه ، درسته وقتی زنگ میزدی صدام را گرفته و بی تفاوت میکردم اما خدا میدونه که این حس درونی من نسبت به تو نیست ، ای کاش این کارو نکرده بودی ، کاش یکم صبر میکردی ، کاش به خودت و من فرصت داده بودی که امروز اینطوری حسرت گریبان گیر ما نمیشد
باشه گلم لحظه های شادی یاد من نکن ، به خدا راضیم ، اما یادت نره وقتایی که هیچ کس توی دنیا نبود که بهش پناه ببری یا بهش اعتماد کنی بدون یه ادمی هست که حتی اگر صداش را برات کلفت و بی تفاوت کنه با شنیدن صدات دلش میلزره و بی مزد و منت و دردسر کمکت میکنه و میره 

امروز توی ماشین که باهام دست دادی دلم یه دفعه ریخت ، یه جوری تا اخرین لحظه ها دستم را تو دستت لمس کردی ، بدجوری دلم ریخت ، بدجوری حالم خراب و داغون اینکارته ، نکنه من دارم اشتباه میکنم ، چرا اینقدر زجرم میدی ، چرا یکی نیست بیاد بگه بابا اشتباه میکنی یا نمیکنی 

خدایا چرا این کارو با من کردی ، خیلی داغونم 

بگذریم
همیشه توی دلم زنده ای و همیشه عاشق اون روزای خوبم ، همیشه با خاطرات تو و روزای خوب زندگیمون زندگی میکنم
مراقب خودت باش