X
تبلیغات
نماشا
رایتل
جمعه 11 دی‌ماه سال 1388

وقتی جواب شعر "میخواستم بت بگم چقدر پریشونم " احسان را با "خدا مارا برای هم نمی خواست" خود احسا دادی ، چند کلمه اولش را که گوش کردم ، وقتی گفت خدا مارا برای هم نمیخواست وقتی دیدم رفتنت را تقصیر خدا و نخواستنش میزاری کلافه شدم، بقیه شعر را گوش نکردم ، اتیش به جونم بود و یه چیزی ته وجودم میسوخت
امروز برای اولین بار بعد از اون ماجرا اون اهنگ را شندیدم ، دلم تنگه ، خیلی تنگ
دلم میخواد سرم را توی سینه ات بگیری و بدون هیچ حرف وکلامی این اهنگ لعنتی را بزارم روی تکرار و یه دل سیر گریه کنم ، وقتی به اندازه تمام دلتنگی هام خالی شدم بلند شم و بدون هیچ حرفی برم
نمیتونم باور کنم خدا نخواست مال هم باشیم ، اونم درست وقتی که فقط چند قدم دیگه تا زیر یک سقف فاصله داشتیم فقط چند قدم
دلم برای اون روزا تنگ شده ، برای خنده هات و برق دندونت وقتی میخندیدی ، برای بچگونه حرف زدن هات و برای تمام چیزهایی که دیگه مال من نیست
مواظب خودت باش


خدا ما را برای هم نمیخواست
فقط میخواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ما مال ما نیست
فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم 

تمام لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش مارا برای هم نمیخواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود 

چه سخته مال هم باشیم و بی هم
میبینم میری و میبنی میرم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه میشه زنده باشم نه بمیرم

 

نمیگم دلخور از تقدیر اما
تو میدونی چقد دلگیر این عشق
فقط چون دیر باید می رسیدم
داره رو دست ما میمیره این عشق

 

تمام لحظه های این تب این تلخ  

خدا از حسر ما با خبر بود
خودش مارا برای هم نمیخواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود

 

خدا ما را برای هم نمیخواست
فقط میخواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ما مال ما نیست
فقط خواست نمیه مونو دیده باشیم