X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1386

یادمه درست یازده سال پیش پشت همین پنجره ایستاده بودم  و موزیک سیاوش قمیشی شهر من من به تو می اندیشم را گوش میدادم ... داشتم به غروب نگاه میکردم و نمیدونم چند ساعتی رو پشت پنجره ایستاده بودم وقتی به خودم اومدم که شهر سیاه شده بود و چراغهای اتوبان که از پنجره مشخص بود  روشن شده بود رو نگاه میکردم ، هیچ وقت اون سوالهائی که از خودم میپرسیدم رو نیمیتونم فراموش کنم  .......  اون موقع تازه به این شهر اومده بودم برای درس

خدایا چه آینده ای در انتظارمه ؟    درسم به کجا میرسه ؟     شوهرم کی میشه؟      با چه کسائی توی این شهر دوست میشم؟         با هزار فکر و آرزو پا تو این شهر لعنتی گذاشتم   ،

الان که پشت همون پنجره ایستادم ۱۱ سالی میگذره  و کلی از سرنوشت های زندگیم رغم خورده البته خیلی زود رغم خورد....زود تر از اون چیزی که فکرشو کنم   و انتظارشو داشته باشم

اتفاقهای زیادی توی زندگی برام افتاد  ، بدو و خوب و زشت و زیبا  مثل همه ولی این اون زندگی که فکر میکردم نبود و نشود

بازهم خیره شدم به چراغهای همون اتوبان  هنوز همونطور قرص و محکم سرجای خودشون ایستادن و توی این چند سال هیچ تغییری نکردن ............

ولی ابن زندگی منه که بالا و پایین رفت و منو به اینجا کشوند ...چند ساعت دیگه قراره اتفاقهای مهمی توی زندگیم بیفته ،،، خیلی میترسم

به خودم میگم آخه احمق تا کی باید دلت به حال این و اون بسوزه ، تا کی باید غصه همه رو بخوری ، خودت باش به خودت یه نگاهی بکن  ... داری پیر میشی دختر ولی به هیچی نرسیدی ،،،، هیچ کدوم از آرزوهام برآورده نشد ..

آخه دختر پس سهم تو از زندگی چی میشه؟

شجاع باش حرف دلتو بزن  تا کی باید مثل کبک سرتو بکنی زیر برف و بزاری سرنوشت برای تو تصمیم  بگیره ........

وای خدای من هر ثانیه که میگذره دلهرم بیشتر میشه ،، یعنی چی میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دارم دیوونه میشم .............................................................................................

حسابی کلافم ......... وای خدا 

 

 ۵ ساعتی از نوشته اولم میگذره و الان ساعت حدود ۲ نصفه شبه اون اتفاقی که ازش حرف میزدم افتاد ..........

اون حرمتهائی که بین هممون بود یه جورائی شکسته شد .................................

اون حرفهائی که نباید زده میشد ُ زده شد .......................................................

نمی دونم این چند ساعت چطوری گذشت ......... فقط گوش دادم و حرفهای همه رو توی مغز فندقیم حلاجی میکردم ، تصمیم گرفته بودم توی این جلسه اصلا حرف نزنم تا بفهمم بقیه چی میکن ولی از اونجائی که من خیلی خیلی کم طاقتم نتونستم صبر کنم ، و حرفهای نگفته این چند سال رو ریختم بیرون البته بازهم مدارا کردم ............ این اشکهای من انکار تمومی نداره .................. بعد از اینکه همه رفتن تنها چیزی که منو میتونست آروم کنه شنیدن صدای عزیزم بود و کشیدن یک نخ سیگار ولی آخه مگه این موقع شب اون بیداره .. دل و زدم به دریا و بهش sms زدم ولی با ناامیدی رفتم که سیگارمو روشن کنم که با صدای زنگ مسیج مثل جت خودمو به موبایل رسوندم ، وای اصلا باورم نمیشد که بتونه اون موقع شب با من حرف بزنه ، بلافاصله بهش زنگ زدم وای که بهش چقدر احتیاج داشتم حتی بیشتر از همیشه صداش آرومم کرد   همین احساس امنیت و آرامش باعث شد گلومو که داشت از بغض منفجر میشد رو آروم کنه ... وقتی فهمیدم به خاطر من تا اون موقع شب توی خیاباونها می تابیده  کلی خجالت کشیدم ...خلاصه کلی با هم حرف زدیم و من آروم شدم  ....... سعی کرد منو آروم بخوابونه و بره خونه  .......مرسی عزیزم .بابته همه چیز مرسی