X
تبلیغات
نماشا
رایتل
جمعه 17 فروردین‌ماه سال 1386

یکی بود یکی نبود ، یه صندلی خاکستری یه لپ تا مشکی یه میز سفید ساعت حدود یک ونیم شب ، دوتا پای خسته روی میز که اون لپ تاپ سیاه روشون نشسته و با گرما وصدای نفرت انگیز فن اعصاب اون ادم خسته تر از پاهاش را خط خطی میکنه ، پسرک خودشو روی صندلی جابجا میکنه و با شکنجه جوری میشینه که رقص انگشتاش روی صفحه کلید را راحت تر کنه شاید اینبار از این ساز شکسته صدای دلنشین تری در بیاد ، همینطور که ابروش را مثل ادمک یاهو مسنجر بالا میندازه با گوشه لبش میخنده و همیطنجوری که اون لبخند سریع از رو لباش پاک میشه سرش را به پشتی صندلی یه وری تکیه میده ، چشماش را میبنده ، میخاد به نوشته هایی که چند دقیقه پیش خونده فکر کنه...
به نوشته ای برای دل کوچیک دلقک ، به زیارت ، به مسافر کوچولو ....
یادش میاد اون روزایی که هر روز صبح وقتی کانکت میشد ، از وقتی ادرس را تو ادرس بار اکسپلورر میزد تا وقتی اون صفحه سنگین لود میشد تمام وجودش التماس میکرد که تو رو خدا یه پست جدید ، التماسی که اکثر روزا مثل یه کاسه اب رو زمین میریخت و تو سردی خاک گل میشد ، یاد روزایی که وقتی یه پست جدید میدید یه نفس راحت میکشید و یه بار سریع و یه بار دیگه اروم اروم کلمه کلمه اش را لمس میکرد....
یادش اومد که زیر سقف اسمون ، حتی اسمون بی رنگ دنیای دروغ و خالی اینترنت جایی برای ما شدن نیست ، یادش اومد که حتی دنیای بی سر و ته مجازی هم به اندازه ما شدنشون جا نداره ، یادش اومد امشب شب جمعه است ، که خسته است انقدر که حتی ضربان قلبش هم تند نمیشه انگار همه وجودش دارن با منت و اجبار زنده نگهش میدارن ، چقدر مسخره است منت کشی برای عمری که ازش متنفری

دلش برای تنها جایی که حرفای عشقش را نفس میکشید تنگ شده ، برای حرفایی که دیگه بهش امید زندگی نمیده ، برای امید و ارزوی محالی که تنها دلخوشی زندان عمرشه ، خسته اس خیلی خسته و وقتی انگشتاش خستگی را روی صفحه کلید هجی میکنن اروم چشمام را رو هم میزاره....

روی یه صخره سنگی ، مشرف به یه دره سنگی خشک نشسته ، زیر افتاب دم ظهر ، باد از پشت سر سکوت کوه را میشکنه و موهای کم پشتش را بهم میریزه ، همینطور پاها را میجنبونه و اروم به تخته سنگ زیر پاش میزنه ...
از اینجا تا اون پایین تا غلطیدن رو سنگای زیر پاش و اروم شدن ته دره یه ثانیه دیوونگی و یه عمر نا امیدی راهه ...
با چشمای بسته تمام تخیلش به شونه هاش جلب میشه و دستای لرزون و نحیفش را روی شونه حس میکنه اروم صورتش با اون ریش های بلند را روی اون دستا میزاره و با زبری صورتش نرمی عاشقانه اون دستا را لمس میکنه ، یه دست دیگه میاد کمک و اینبار دستا از پشت حلقش میکنن ، سنگینی یه سر مهربون رو شونه و صدای گرم نفسهایی که اروم به گردنش میخورن تن خسته اس را لخت و اروم میکنن ، اروم تو اون اغوش گرم وا میره بیشتر فرو میره ، نرمی سینه های گرم و مهربون رو خستگی کمر شکستش مرحم درد میشه ، خیلی سبک شده شاید چون تمام سنگینش تو یه اغوش گرم گم شده ...
وقتی درد تو کمرش مجبورش کرد چشماش را باز کنه اروم از رو خاکا بلند شد و به تکه سنگی که زیر کمرش جا مونده بود خیره شد

به خودش میاد ساعت نزدیک دو شده و پاهاش روی میز داره خواب میره ، حساب تو صندلی فرو رفته و چشماش مست خوابه ، یه جورایی لحظه شماری میکنه تا بره تو رخت خواب ، به جای خالی کنارش نگاه کنه و باز رویای ناتمومش را با خواب ناتموم بزاره