X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 21 تیر‌ماه سال 1388

نمیدونم از کجا و از چی بگم ، نمیدونم چی بگم  که اینقدر مثل همیشه نقش آقای مخالف را بازی نکنم ، ادمی که شاید همیشه یه حرفی و یه گیری داره ، باور کن هیچ وقت دلم نمیخاسته اینجوری باشم ، شاید قبول کردنش برات سخت باشه اما تمام این مدتی که میگی من برات حرف نمیزدم یکی از دلیلهای مهمش این بود که میخواستم اینقدر ایراد نگیرم میخاستم فرصت بدم شاید همه چیز درست بشه البته این همه دلیلش نیست ...
بعضی وقتا حس میکنم از این ادمهای غرغرو شدم که همیشه دنبال بهانه میگرده ، حس میکنم تو هم اینجوری بهم نگاه میکنی و برای اینه که ازمن خسته شدی ، از اینکه همیشه برای همه چیز اینقدر دلیل و حرف و بحث دارم خسته شدم ، فکر میکنم این عادتم داره منو منزوی میکنه
برای همین سعی میکنم کنار تمام اخلاق های بدی که خودم حس میکنم دارم یکم شیرینی و خوبی هم چاشنی کنم که بیشتر قابل تحمل بشم
راستش را بخوای همیشه دلم میخاسته آدم مثبت و جذابی باشم ، خوب تا جایی که تونستم هم سعی کردم اما انگار هیچ وقت موفق نبودم ، جریان من این ضرب المثله است که میگه از دور دل میبره از نزدیک زهره ، انگار ادمایی که زیاد به من نزدیک نیستن از من تو یک نگاه خوششون میاد  ولی وقتی بیشتر بهم نزدیک میشن ازم زده میشن ، بازم دم تو گرم که چهار سال تونستی منو تحمل کنی

نمیدونم چرا اینقدر تلخ شدم ، خودم ، حرفام ، کارام
نفهمیدم چطوری و چجوری یه دفعه اینقدر نسبت به من سرد شدی ، نمیدونم من سرد شدم یا تو ؛ من مقصرم یا تو اما چه فرقی میکنه امروز منو تو هر دو روی ویرانه یه عشق قشنگ ایستادیم ، تو وانمود میکنی ازش گذشتی و فراموش کردی من گیج و منگ موندم که چرا؟ برای چی؟
الان سه روزه که بهت زنگ نزدم تو هم سه روزه که سراغی از من نگرفتی ، یادمه یه زمانی اگر سه روز همدیگه را نمیدیدیم کلی شاکی میشدی ، همش میگفتی نمیدونی تنهایی چقدر سخته ، اگر یک هفته میگذشت و یک شب پیشت نمی موندم چقدر غر میزدی ، چی میشد که روز با هم تلفنی حرف نزنیم ...
دلم نمیخاد تلخ باشم ، اما سرنوشت این روزای من شده عین قهوه ، تیره ، تلخ ، غلیظ ، عین قهوه خواب از چشمم دزدیده...
این روزا پر از سوال و تردید برای من میگذره و تو هیچ تلاشی برای نجات من از این وضعیت نمیکنی ، شاید حق داشته باشی اما این روزا بهت احتیاج دارم ، ازت مهربونی و عشق و محبت نمی خوام ، این چیزا وقتی اثر میکنه که از ته دل باشه ، یه دلی که گرم و پر از عشق باشه ، مثل اون روزا ، نه دلی که 7 درجه زیر صفر شده
بهت احتیاج دارم که که برام حرف بزنی ، که از این برزخی که برام ساختی نجاتم بدی ، نمیگم عمدا این کار را کردی ، اما میدونم که خوب میدونی تو برزخی هستم ؛ ولی نمیدونم چرا اینقدر بی تفاوتی ، چطور بی خیال حال منی ، این انصاف نیست ، اشتباه نکن محبت و عشق گدایی نمیکنم ، گله میکنم از تو و از روزگار که بی تفاوت شدین به ادمی که این حقش نیست ، تعجب میکنم از منطقی که به خودش اجازه میده از طرف یک نفر دیگه تصمیم بگیره ، از تو که پیش خودت فکر میکنی اصلا لازم نیست دلیل رفتارت را برام توضیح بدی ، که فکر میکنی خودت تنهای تنها میتونی هر کاری که فکر میکنی درسته بکنی و تمام قول و قراری که گذاشتی را زیر پا بزاری ، شاید تو حق داری ، شاید این کاری که میکنی درست تر باشه اما توی دنیای کوچیکی که یه زمانی عاشقش بودی این خیلی خیانت بزرگیه
خیلی حرفا دارم که شنیدنش میتونه یه دنیا را اتیش بزنه اما همه این حرفا دنیای هفت درجه زیر صفر تو را تکون نمیده

سرنوشت به شکل عجیبی وارونه شده ، من امروز به طرز عجیبی شبیه تو دیروز شده و تو همرنگ بی معرفتی دنیا
توی این چهار سالی که میشناسمت همیشه یک سوال از یک نفر داشتی ، یک شک ، تردید که وجودت را میخورد ، یادته همیشه بهت میگفت بهت ثابت میکنه اشتباه میکنی ، همیشه میگفت چیزی نیست ، الکی بزرگش میکنی، یادته همیشه میگفتی کاشکی یه بار مثل مرد یا ثابت میکرد که من اشتباه میکنم یا میگفت اشتباه کردم ، یادته چقدر این سوال ذهنت را خورد ، وجودت را و همه چیزت را ازت گرفت ، انقدر که عشقت تنفر شد
به امروز ما نگاه کن
یه دنیا سوال و تردید توی وجود من و یه دنیا بی خیالی و بی محلی توی وجود تو ، سرگرم دنیای خودتی ، بی خیال دنیای من ، خیلی چیزا داره تکرار میشه ، رفتن اون ، رفتن تو ؛ اون بهت میگفت که عمرت را حروم کرده و تو هم به نوعی اینو به من میگی
هیچوقت این حرف منو قبول نکردی اما سرنوشت به شکل عجیبی انقام سختی هایی که کشیدی را ازمن گرفت
برای خیلی چیزا اماده بودم ، میدونستم وقتی به این مرحله برسیم قاطی میکنی و کم میاری ، به خودم میگفتم باید محکم باشم و میدونم که هستم اما تو جای بدی انگشت گذاشتی ، بدجوری همه چیز را زیر رو کردی تمام مدتی که باتو بودم هیچ امیدی به رسیدن به تو نبود ، اما انصافا رفتار من با تو یه دوستی گذرا بود؟ یه عشق تفریحی؟ یه سرگرمی؟
نه نبود با اینکه خوب میدونستم که خیلی بعیده مال هم بشیم جوری کنارت بودم که انگار چند روزه دیگه قرار بریم زیر یه سقف ، نمیخواستم تنهات بزارم حتی حالا با تمام دلخوری هام حاضر نیستم تنهات بزارم ، نه برای اینکه به خوب شدن اوضاع امیدی داشته باشم ، اوضاع ما هیچ وقت قرار نبود خوب بشه و من کنارت بودم اما نگرانتم ، راستش را بخوای میترسم از روزی که برگردم به خودم بگم میتونستی جلوی این اتفاقات را بگیری ، میترسم از روزی که شرمنده خودم بشم ، نمیدونم چطوری برات بگم ، یه دلیل مهم دیگه اش اینه که نمیخوام یه عمر با سوالات بی سر و تر و شک و تردید به این چهار سال نگاه کنم ، یه دلیل دیگه اینه که دلم میسوزه برای فرصتی که از دستمون رفت ، برای تمام چیزی که میتونستم داشته باشیم و با خریت از دستش دادیم
بگذریم ، از این حرفای که نمیشنوی و روت تاثیری نداره خستم ، حالا میفهمم که چرا اون روزا حرفای من هیچ اثری نداشتپ
یه متن خوشکل توی اون وبلاگم نوشتم چون میدونم نخوندیش و احتمالا ادرسش را یادت رفته میزارمش اینجا قسمت هایی که قرمز میکنم را بیشتر دقت کن جالبه 


اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح،  خدا چندان کاری به کارت ندارد.
اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی ...
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود.
هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی.
زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است
 و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است  و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد
 و معشوقت را درهم می کوبد ؛ معشوقت ، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی
و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.
 ناامیدی از اینجا و آنجا،
ناامیدی از این واز آن.
ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی
که عشق بیهوده ترین کارهاست.
و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی
که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت،
حتی قطره ای هم هدر نرفته است .
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته
 و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای
و برای من بود که این همه رنج برده ای
 و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.
 پس به پاس این،
 قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم
و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند .
فردا اما تو باز عاشق می شوی
 تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی :
اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز ،
 که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است