X
تبلیغات
نماشا
رایتل
جمعه 22 خرداد‌ماه سال 1388

 

یه زمانی اشتیاق تو وجودم موج میزد که حتی وقتی دور بودم اروم و قرار نداشتم و با نوشتن خودمو خالی میکردم ، اون روزا پر از ارزوهای رنگارنگ و خواب و خیالای دور درازی بودم ، اون روزا فکر میکردم برای دنیای کوچیک خودم و بازی سرنوشتم یه همبازی پیدا کردم ، روزای خوبی بود هرچند از اول تا اخرش یه حباب تو خالی و بی ارزش بود اما قشنگترین تجربه های من از زندگیم را نقاشی کرد و من اون روزها را به احترام خودم و احساسم و محبتی  که تو وجودم موج میزد و تمام سختی ها را شیرینی میکرد دوست دارم ، نه هیچ چیز دیگه ، نه هیچ کس دیگه

اون روزا عاشق نوشتن بودن ، از خیلی قبل تر خودمو تو بوم خالی وبلاگ و جسم بی روح صفحه کلید خالی میکردم ، دوست داشتم از خودم و حسم بنویسم و بازی قشنگی بود ، بعد از اون عشق و عاشقی نوشتن رنگ دیگه داشت ، طعم دیگه ای داشت ، مینوشتم به عشق لحظه ای که خوندنش تمام میشد و بلافاصله بهم زنگ میزد ، از حالت صداش میفهمیدم که چقدر خوشش اومده و بعد تر اونم توی بازی پر فریب من درگیر شد و اون هم مینوشت ، بازی من رنگ دیگه ای گرفته بود و هر روز صبح اولین کاری که میکردم باز کردن اون وبلاگ جادویی بود که هر دو توش مینوشتیم .....
نوشتن به ما یه فرصت تازه داده بود ؛ فرصتی برای گفتن از ارزوهایی که هیچ وقت به زبون نمیومد ، احساساتی که اعماق وجودمون میجوشید و روی صفحه کلید خالی میشد ، ما با هم مینوشتم و با هم میخوندیم و غرق لذت میشدیم ، حداقل من که اینجوری بودم ، نوشتن شاید به ما فرصت داد دروغ را بین خودمون مهمون کنیم ، نمیدونم مطمئن نیستم اما من با حرمتی که برای نوشتن قاعل بودم و هستم خیلی سعی میکردم چیزی بنویسم که از دلم اومده باشه ....
ما عاشق هم شدیم و من میدونم توی این اتفاق نوشتن نقش خیلی زیادی روی من داشت ، و امروز انقدر برای اون نوشته ها ارزش قائلم که هیچ جوری حاضر نیستم باور کنم اونا دروغ بود ، اونا شاید واقعیت های ما نبود اما قطعا ارزو های ما بود ، وقتی از باهم بودن و زندگی کردن توی خونه خیالیمون مینوشتیم واقعا اروزش را توی دلمون داشتیم اما همیشه که ارزو واقعیت نداره ، خیلی وقتا وقتی به ارزوت میرسی میبنی اصلا اونو دوست نداری و نمیخای
بگذریم دوران اون نوشته ها تمام شده ، خیلی وقته ، خیلی وقتی که من تنها نویسنده این داستان شدم که اونم خیلی کم و گنگ مینویسم
همه اینا را گفتم که بگم الان چند وقتیه فقط برای خودم مینویسم و سعی میکنم به اینکه کی ، کجا و در چه حالی اینا را میخونه فکر نکنم ، من فقط به احترام خودم و حس که توی دلمه مینویستم ، چون دیگه هیچی مثل گذشته نیست ، نه من ، نه اون و دیگه از ما هم که خبری نیست

از امروز تنها برای عزیز ترین موجود روی زمین ، برای تنها عاشقی که مشنهاختم ، برای یک دلقک با دنیای اور شده اش مینویستم ، تنها برای خودم نه هیچ کس دیگر