X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پنج‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1387
امروز سیزده بدر بود ، یعنی هنوز هست من یکم زودتر برگشتم و هرچند که خیلی اش رشته دوست دارم اصلا حوصله اینکه بمونم و اش بخورم نداشتم ، صبح هم دیرتر بقیه رفتم ، الکی همه چیز را به خودت ربط نده نمیدونم چه مرگمه اصلا حال و حوصله هیچ چیز را ندارم
امسال سبزه گره نزدم ، مگه پارسال که گره زده بودم چی شد جز اینکه امسال همه چیز بد تر از پارسال شد . البته از این بدتر که نمیشه ولی دیگه نمیخام به زمین و زمون برای رسیدن به چیزی که لیاقتش را داشتم التماس کنم
بعضی وقتا از خودم میپرسم نکنه کاری بوده که میتونستم انجام بدم و ندادم ، نکنه تمام تلاشم را نکرده باشم ، اما به خودم میگم من همینقدر بلد بودم ، خیلی چیزا هم یاد گرفتم و کارایی کردم که هیچ وقت تو عمرم حاضر به انجام دادنشون نبودم ، حالا اینکه من ادم کوچیک و ضعیفی باشم دیگه تقصیر من نیست من اندازه ای که میتونستم تلاشم را کردم برای همین یکم حالم بهتر از چیزیه که انتظار داشتم
تقریبا از وقتی برای اخرین بار قبل از رفتنت باهات حرف زدم ، بجز یه کوچولو ارمنستان گریه نکردم و گریه ام هم نمیاد ، نمیدونم شاید هنوز تو شوک باشم ولی باید اعتراف کنم اینقدر که این روزای اخر زجر کشیدم حالا اذیت نمیشم
بالاخره اون چیزی که من ازش میترسیدم اتفاق افتاد و تو خواسته یا ناخواسته منو برای یه همیچین روزی اماده کرده بودی و حالا فقط یه گیجی نجات بخش به دادم رسیده و گذشت این روزهای سخت را اسون تر میکنه
دیروز رفتم خونت ، کامپیوتر بچه ها خراب شده بود و یه بهانه خوب به من داد که یه سر برم اونجا ، پایین هم هیچ کس نبود و با خیال راحت رفتم بالا ، بدون ترس از اون دو تا وروجک که همیشه ابرو حیثیت منو میبردن ، راستی اون کفش سیاهه که خودت برام خریده بودی را پوشیدم و نون2 هم کلی ازش تعریف کرد ، من با کلی کلاس و قیافه گرفتن گفتم که سلیقه عشقمه !!!
راستش وقتی رفتم خونه ودیدم اون دی وی دی ها که برات با زحمت رایت کرده بودم را نبردی خیلی خورد تو پرم ، اخه نمیدونی چقدر سخت بود دانلود کردن ، کپی کردن و بعد رایت کردنش ، پیش خودم فکر کرده بودم که میری اونجا حوصله ات سر میره ، اونجا میبینی و کمتر فکر میکنی اما ظاهرا خیلی بهشون نیازی نداشتی ، تازه یادمه یه بار به دوستت گفته بودی که فقط یادگاری های منو با خودت میبری اما هیچکدومشون را نبرده بود نه دلقک نه اون اهو چوبیه ، حتی اون عروسک سفیده که یکیشون را به من داده بودی را هم نبرده بودی ....
فقط خودت گفتی که خرسه را بردی ؟ بهر حال به خودم کلی دل داری دادم که هیچی نبردی و میخواستی بارت سبک باشه ....
بچه ها هنوز خیلی مواظب نظافت خونه بودن و جات خالی یه چای و قلیون با هم زدیم تو رگ و وقتی یه اشغال میافتاد رو زمین از ترسمون زود جمع میکردیم ...
دیگه اینکه این تاکسی تلفنی نزدیک خونتون هم موقع برگشتن کلی تحویلم گرفت ، از بس ازش تاکسی گرفتم دیگه داره باهام رفیق میشه اما خدا را شکر هنوز اسمم را یاد نگرفته....
خلاصه اینجوری دیگه امروز هم نحصی سیزده را در کردیم ، یکم دراز کشیدم و به این فکر میکردم اگه حالا تو کنارم بودی چیکار میکردیم ولی یه داد سر خودم زدم و سعی کردم بخوابم ولی خوابم نبرد ، یوسف هم خیلی باحال شده بود همش میومد تو بغلم و منم تصور میکردم که مسیحه و تو رفتی با بچه ها تاب بازی میکنی ....
بی خیال هنوز ادم نشدم و از این فکرای تخمی میکنم ، اخه عادت شده اما خیلی باهاشون مبارزه میکنم
الان تقریبا 14 روزه که همدیگه را ندیدیم یعنی نصف ماه گذشته ، نگرانتم خیلی مواظب خودت باش