X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1386

چند روزی از نوشته اخر تو میگزره ، تو این چند روز خیلی دلم میخاست بنویسم ، از خودم و از لذتی که از خوندن ، میدونی خیلی حرف تو دلم هست ، خیلی قصه ها هست که دلم میخاد برات بگم ، خیلی ارزوها که دوست دارم با تو شریک بشم خیلی اما نمیدونم چرا اینقدر نوشتن برام سخت شده ، مثل حرف زدن شده
اخه همیشه وقتی حرفی داشتم که نمیتونستم بزنم مینوشتم اما حالا دیگه حتی نمیتونم بنویسم ، الان هم انقدر عصبی ام که اصلا نمیتونم مثل همیشه تایپ کنم و همش کلید ها را اشتباه میزنم
بالاخره ابجی کوچیکه هم به ارزوش رسید و عمل کرد ، همونطور که فکر میکردم تو از همه محکم تر و با معرفت تر بودی و سختی نگه داری از اونا به جون خریدی ، همیشه عاشق ادمایی بودم که به موقع خیلی محکم و با اراده هستن ....
میدونی هرچی جلوتر رفتیم دلایل بیشتری برای دوست داشتنت پیدا میکنم و خدا را شکر که تو انتخابم و عشقم اشتباه نکردم ، وقتی بهم گفتی که با حرف زدن با من انرژی گرفتی کلی حال کردم و یه جورایی بیشتر احساس کردم که ما میتونستیم زوج مناسبی باشیم
میدونی شاید خدا خیلی منو دوست داشته باشه ، اخه خیلی از چیزایی را که ارزوش را دارم یه جوری بهم میده ، درسته که موقتی و ناقص اما یه جوری یه حالی بهم میده که بتونم شرایطی را که دوست دارم تا حدودی تجربه کنم ، مثل زندگی کردن های یکی دو روزه با هم ، مثل شمال ، مثل همین دو روز پیش تو بیمارستان

میدونی اون شب که شام رفتیم بیرون تصمیم داشتم از همه برای همیشه خدا حافظی کنم ، شاید باز همه را ببینم ولی احتمالا دفعه بعد که ببینمشون خیلی چیزا عوض شده و ما ها حداکثر اشناهای قدیمی هستیم که باهم خاطرات شیرینی داریم برای همین دلم میخاست برای همه یه کارت یادگاری درست کنم و هم خودم هم بقیه برای همیشه با دلقک خدا حافظی کنن دلم میخاست برای خودم هم یه یادگاری درست کنم ، یادگاری برای فرداهایی که میان و نمیدونم چی در انتظارمه
نمیدونم چرا نشد ، اول اینکه هر کاری کردم فوتوشاپ رو لپ تاپی که با هم خریدم نصب نشد ، شاید نزدیک دو سه ساعت بهش ور رفتم که سریع چند تا کارت بزنم و بدم چاپ کنن ، اما نشد که نشد
صبح که ابی زنگ زدم که بهش بگم بیاد هرچی اصرار کردم راضی نشد تا وقتی بهش گفتم یه goodbye party کوچیکه و البته اونم باورش نمیشد ، نمدونم چرا با اینکه چند وقته بهش میگم همه چیز داره تمام میشه باور نمیکرد ، شاید همه میخواست به روی خودش نیاره .....
برای همین شب منتظر یه جرقه بود که حرف را بکشه وسط و مطمئن بشه و چند بار پرسید که مناسبت این شام چیه ؟؟؟؟
نمیدونم چرا دلم نخواست دیگه حرفی بزنم ، برای من مهم بود یک بار دیگه همه ادمایی که تو خاطراتم باهاشون شریک بودم را دور هم جمع کنم که کردم ، حالا چه فرقی میکنه که بقیه بدونن من دارم قیافه هاشون را حفظ میکنم یا ندونن ، برای اونا چه فرقی میکرد که این برا اخری باشه که من را میدیدن ؟ یا چه فرقی میکرد که بفهمن با چه سختی جلوی خودمو میگرفتم ، شاید همه به این دلقک بازی عادت دارن
به هر حال دلم نیومد اون شب را خراب کنم ، فقط وقتی که نون2 و نون1 سرشون را گذاشته بودن رو میز و با تردید بهم خیره شده بودن یه حس خاصی داشتم ، شاید اونا هم داشتن قیافه همیشه مزاحم منو حفظ میکردن ...
وقتی بر میگشتیم و شما ها اون پشت اواز میخوندین ، یاد دریاچه ولشت افتاده بودم و بی اختیار اشکم راه افتاده بود ، اما خیالم راحت بود که انقدر هوا تاریک بود که عمرا کسی میتونست بفهمه
اون شب واقعا احتیاج داشتم کنارت باشم و راستش را بخوای خداخدا میکردم که بهم بگی بمونم ، وقتی بغضت ترکید و خودت را چسبونده بودی به من خوشحال بودم که هنوز هم سنگ صبورتم ، هنوز هم بازوهام بهت ارامش میده و بی اختیار اشک میریختم
خوشحالم که دل کندن از من برات سخته ، وگرنه وای به حال من

بگذریم ، نمیدونم برای دیدن تو اومدم بیمارستان یا برای دیدن نون1 اما دل تو دلم نبود تا بیام و ببینمت ، وقتی تو سالن انتظار منتظر مامانت بودن که بیاد و کارت را به من بده تمام دنیا یه جور دیگه بود ، اون موقع انقدر گیج بودم که حد نداشت و یه دلشوره عجیب داشتم
اگه به هم نرسیدم ام خاطره اومدن تو بیمارستان ودیدن مامانت نصف لذتی پدر شدن را بهم داد ، کاشکی مامانت هم مثل خودمون بازی کردن بلد بود و میومد میگفت چشمت روشن یه پسر تپل مپل ؛ خوشکل و کاکل زری خدا بهت داده و ......
ولی همینقدر هم خیلیه ، تجربه ایه که کمتر کسی داره ، بعد از این همه مدت سهم من و تو همون نصف العیش همیشگیه
بازی روزگار را میبینی ، همیشه وصف العیش ، نصف العیش
 هر روز که باهات حرف میزنم بیشتر از قبل میترسم و دلم شور میزنه ، وقتی ازم میپرسی من چیکار کنم ، یه اتیشی به جونم میافته دلم میخاد داد بزنم لامصب با من بمون این که پرسیدن نداره ، دلم میخاد التماست کنم بمون ، التماست کنم که نری و خیالم راحت باشه که هر کاری شد کردم ....
اگه نمیکنم بخاطر غرور نیست ، من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم التماست نمیکنم که رفتن برات سخت نشه؟ چون بهت قول دادم اگه خواستی بری کمکت کنم و خدا شاهده که دارم تمام تلاشم را میکنم که راحت تر باشی ، گریه هام را گذاشتم برای وقتی که میری و تنها میشم هرچند که بعضی وقتا کنترلش از دستم در میره

چند شب پیش که رفته بودیم دوچرخه سواری خیلی با ابی حرف زدیم و از اون شب بیشتر دلم گرفته ، جالبه که اون داره میره سربازی ، تو میری دنبال زندگیت و من تنهای تنها میشم ، شاید تنها جایی که بتونم تنهاییم را توش پر کنم وبلاگ باشه که اونم نمیدونم بتونم ادامه بدم یا نه....

بازم بنویس ، این بهترین چیزیه که میتونی بهم بدی دوست دارم