X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1386
شبه و تنها تو اتاقم نشستم ، دلم گرفته ؛ خستم خیلی خسته ، دیگه حتی حوصله فکر کردن هم ندارم ، به قول عاطفه دردی را هم دوا نمیکنه برای همین ترجیح میدم ساکت و اروم باشم مثل همون جریانیه که میگه وقتی دارن بهت تجاوز میکنن و کاری از دستت بر نمیاد بهتره اروم باشی و لذت ببری ، البته من این حرف را قبول ندارم اما حالا که کاری از دستم بر نمیاد دارم سعی میکنم از باقی مونده زندگیمون لذت ببرم
این چند وقته خیلی حساس و پرخاشگر تر شدی و بالطبع روزی چند باری هم پرت منو میگیره و یه حالی بهم میدی ، خیلی سعی میکنم که ارامش این روزا را حفظ کنم ، اخه میدونم که اگه کوچک ترین فرصتی را از دست بدم بعدا حسرتشو میخورم ، تا حالا به هر شکلی بوده خوب گذشته و خوشیهاش بیشتر از ناراحتی هاش بوده
امروز هم که نشد ببینمت ، نمیدونم بعد از رفتنت چطوری به دوریت عادت کنم ، منی که روزی چندین بار باهات تلفنی حرف میزنم و هفته ای چند بار همدیگه را میبینم نمیدونم چطوری باید جلوی خودمو بگیرم و بهت زنگ نزنم ، برات ننویسم و نبینمت
نمیدونم کی و چند روز دیگه هواپیمای بدشانسی من میپره و یه دنیا فاصله بین ما میندازه ، شاید هفته دیگه ، شاید دو هفته دیگه ، فعلا که همه چیز حتی فال پاسور هم به ضرر منه ، فکر کن تو اسمون به این بزرگی یه ستاره هم برای من سو سو نمیکنه .
کم کم داری برای رفتن اماده میشی و من هر لحظه کم تحمل تر و نگران تر میشم ، خوشحالم که داری برای یه شروع جدید اماده میشه ، نمیخواستم اینو بهت بگم اما دیشب که اومدم خونتون وقتی دیدمت یه جور بدی دلم گرفت ، راستش را بخوای خیلی حسودیم شد ، وقتی کنارم نشسته بودی و موهات را نوازش میکردم یه لحظه گفتم خوش به حال داداشت! اما خیلی خوشگل شده بودی یعنی خوشگل تر شده بودی
نمیدونم خیلی حرف تو دلم هست اما حسش نیست بیخیال
میدونی اگه تو یه بار میگفتی که دلت برای نوشتن من تنگ شده اگه لازم بود تا صبح مینشستم و مینوشتم اما حیف ....
دارم تغییر و جدایی را با تمام وجودم حس میکنم و هر لحظه که میگذره بیشتر سایه اش را رو سرم میبینم
مثل همیشه دوست دارم