X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
یکشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1386

یه نگاه به بطری خالی روبروش کرد و همونطور اروم و سنگین یه نگاه به ته مونده جامش انداخت که کنار جا سیگاری پر از ته سیگارش جا خوش کرده بود ، خیلی وقت بود که فقط به عشق همین اخرین جرعه مشروب میخورد ، انقدر سنگین بود که صداهای اطرافش نمیتونست پرده گوشش را بلرزونه و به زور میشنید ، یاد مستی اون شب اون دوتا خواهر دوقلو افتاد که تو  هوا راه میرفتن و با داد زدن با همدیگه حرف میزدن ، یه خنده از همون خنده هایی که ازش بدش میومد کرد و نا خوداگاه صدای خنده اش بلند شد ...
چند نفر که از اخر سالن کنسرت دست تو دست همدیگه رد میشدن به خندیدنش خیره شده بودن و میخندیدن ، با عادت همیشگیش دستش را کنار شقیقه هاش گردوند و یکی از ابروهاش را بالا انداخت ، به زبون اون این یعنی مست مستم....
نگاهش که از نگاهشون جدا شد یه دفعه خنده رو لبش خشکید و سریع اما با زحمت جامش را برداشت و یه ضرب همه را بالا کشید ، طعم گس شامپاین و بولی الکل تمام فضای دهنش را پر کرد ه بود و تو همین حال یاد روزایی افتاد که به احسان و مسیح و عشقی که به مشروب خوردن داشتن میخندید ، جام را از دهنش دور کرد و همینطور بالای سرش ، روی دهنش گرفت تا اخرین قطره ها هم بچکه تو دهنش .....
اخرین قطره که به دهنش رسید بی اختیار سنگینی دستش جام را محکم زد رو میز و اون جام هم مثل خیلی از جامهای دیگه شکست ، با شنیدن صدای شیشه چندتا دختر پسری که اون اخر سالن را خلوت گیر اورده بودن از جا پریدن و خیره شدن به میزی که تنها یه نفر سرش نشسته بود ، به شکسته ها خیره شد و گفت اینم اخر رفاقت.
به جمعیت مست و شلوغ پایین سالن خیره شده بود و همینطوری که روی پایه های پشتی صندلی بلند شده بود پاهاش را گذاشت رو میز روبروش ، همیشه عاشق یه جای دنج وسط شلوغی بود و لذتش از اون همه شلوغی فقط خیره شدن و فکر کردن و بستن چشماش از زور مستی بود ، جمعیت یه صدا فریاد میزدن دوباره ، دوباره ، دوباره .....
دولا شد از روی میز پاکت سیگارش را برداشت و اروم با جمعیت تکرار کرد ، دوباره ، دوباره ...... و وقتی جعبه خالی سیگارش را دید بلند داد زد ، دوباره خالیه ......
بعضی وقتا هیچ چیز مثل مستی ادم را به اعماق وجودش نمیکشهو اون شب هم تمام دنیای گذشته از اون مستی خرکی شمال تا مستی اخر تو خونه قشنگ ارزوهاش ، ماساژ دستای گرم عشقش ، اون چای نبات ، اون اب نارنج ، اون اخرین هدیه .....
همه و همه تو سرش سنگینی میکرد ، انقدر سنگین که اروم سرش را گذاشت کنار شکسته های جام روی میز و راه اشکاش را به بیرون باز کرد ، اشک مستی هم برای خودش دنیایی داره ، اما حیف که

مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
.....

یه نفر از پشت افتاد رو کمرش ، میدونست کیه و همینطور که سرش را بلند کرد اشکاش را با استینش پاک کرد و داد زد
دلقک - سحر کی ادم میشی ، همش تقصیر این بی غیرته ، جمع کن بینیم بابا
سحر - داداشی جون من پاشو بریم پایین ، به خدا خیلی حال میده 
ابی - چه مرگته بابا باز قمبرک زدی ؛ سگ خوری کردی ،  همه را خوردی
دلقک - برو گم شو جلو این زیدتو بگیر ، پاکت سیگارتت را هم رد کن بیاد بزن به چاک
ابی - خفه شو پاشو بریم پایین
دلقک - گفتم رد کن بیاد تا دهنم باز نشده ، بعدشم بزنین به چاک برین حال کنین من دارم حال میکنم
اشک تو چشمای ابی جمع شده بود : جان من بیا بریم پایین یه هوایی تازه کن ، امشبه را ضد نزن ، مرتیکه خر نفهم دوباره امشب باید تا صبح از معده درد به خودت بپیچی
دلقک بلند بلند خندید : نترس شب جمعه تون را خراب نمیکنم برین گمشین منم میام  ، تا سحر اومد حرف بزنه ، پرید تو حرفش و گفت : قول میدم ابجی جون مسیحم میام شما برین
سحر : جون مسیح گفتیا
باشه ، میام ، سیگارو بدین برین منم میام

ابراهیم دستش را انداخته بود دور کمر سحر و اونو به خودش میچسبوند ؛ همینطور که میرفتن ، سیگارش را روشن کرد و باز پاهاش را گذاشت رو میز و صندلی را رو دو تا پایه عقبش بلند کرد
تنها عشق و تفریح که اونو تو این شهر نکبت که عشقش را ازش دزدیده بود نگه داشته بود همین مستی اخر هفته ها و ازادی وغریبی بود که با هیچی عوضش نمیکرد ، فقط ابراهیم و سحر بودن که بعضی وقتا سرش خراب میشدن و با پلشتی تمام نظافت خونه را بهم میزدن و میرفتن ، البته بعضی وقتا هم چند روزی اونجا تلپ بودن ، هم بخاطر اینکه تنها دوستای اون تو این شهر نفرینی بودن و هم اینکه اونجا خیلی بهشون خوش میگذشت و یه وقتایی هم که میومدن یه مهمونی کوچیک راه مینداختن و حال و حولی میکردن
بعضی وقتا هم اون یه سری خونه اونا میرفت و بعضی وقتا هم چند روزی اونجا میموند ، ابی هم بعد از اینکه اومده بود پیشش ، دوباره با هم شریک شده بودن و وضع اوضای هر دو خیلی خوبتر شده بود و همون کاری را که ایران میکردن اینجا خیلی وسیع تر ادامه میدادن با این تفاوت که اینجا اقای خودشون بودن و از خر مذهبی بازی های اطرافیان راحت بودن
سحر دوست سابق مریم بود ، یه روز اتفاقی ابی و سحر هم با هم اشنا شدن اما خوب چون سحر خارج از ایرن زندگی میکرد رابطه شون فقط اینترنتی بود و خیلی کم همیدگه را میدیدن اما وقتی که ابراهیم هم رخت غربت تنش کرد و اومده بود پیش رفیق بچگی هاش روابطش با سحر خیلی خوب شده بود و الان یک سالی بود با هم دوست بودن و تقریبا با هم زندگی میکردن ، عشق این دوتا انقدر شدید شده بود که اصلا یادشون میرفت که میتونن با هم ازدواج کنن و غریبی هم کمکشون میکرد که فعلا چراغ خاموش زندگی کنن، سحر بی خیال زندگی تو امریکا شده بود و ابی هم غربت نشین سرزمین عربهای به ظاهر متمدن
خلاصه اینجا این دوتا تنها دلخوشیش بودن و یه جورایی محرم رازش ، یه جوری شده بود مثل یه برادر بزرگتر که هوای اون دوتا را داشت و همیشه نگرانی پاشیده شدن دنیای قشنگ اونا بود ، سحر بهش میگفت داداشی و اونم عین یه برادر مواظب خواهرش بود ....
فقط روزایی که سحر دوباره تلاش میکرد که فاصله بین اونو مریم را نزدیک تر کنه روزایی بود که داداش بزرگه حسابی خر میشد و قیامتی به پا میکرد که حتی ابی هم با اون همه سابقه شناخت و رفاقت پشماش میریخت

هنوز غرق دنیای خودش صندلی را رو دوتا پایه عقبی بلند کرده بود و به دود سیگارش تو نور های رنگارنگ سالن خیره شده بود ، سالن شلوغ تر و پر صدا تر شده بود و مستی تازه داشت به اعماق وجودش نفوذ میکرد و هر لحظه بیشتر اونو درون خودش میکشید ، سوار ماشین زمان تو هزارتوی خاطره های تلخ شیرین زندگیش به عقب بر میگشت ، گاهی میخندید و گاهی یه اه بلند از ته دل مکشید و گاهی خیره به جمعیت و ادمایی که از کنارش رد میشدن از خودش میپرسید یعنی اینا الان تو چه فکری هستن ؟ از اینکه تو اون جمع شلوغ تنها بود لذت میبرد ، حتی دنبال کسی نمیگشت که از تنهایی بیرون بیاد
چشماش را بست ، یه پک عمیق به سیگارش زد و یاد روزایی افتاد که فکر میکرد سیگار کشیدن چه کار احمقانه ایه ، یاد روزایی که اگه میفهمید دوستاش سیگار میکشن کلی شاکی میشد و ....
با دستایی که رو چشماش را گرفته بود از دنیای خودش بیرون افتاد
- اگه گفتی من کیم ؟؟؟
- هر خری میخای باش ، چشمام را داغون کردی احمق
- خفه شو بی شعور بی ادب ؛ عین سگ میمونی
- ول کن ج.نده حال ندارم
- ج.نده عمته
- هر 5 تاشون
- خیلی خری
- الهامی ول کن جون هرکی دوست داری حال ندارم

الهام و رفیقاش بودن ، همگی ادمهای در به داغون و بدبختی که ظلم زمونه تنشون را منبع در امدشون کرده بود و مجبور برای زندگی کردن ؛ برای چیزی که حقشون بود تن به شهوت هر ادم اشغالی بدن ، همشون را میشناخت و با هر کدومشون حداقل یه بار خوابیده بود ، از اون خوابیدن هایی که وقتی بیدار میشی نمیدونی چطور بری حمام تا کثافتی که به تنت نشسته را بشوری ، از اونهایی که وقتی بلند میشی حس میکنی عرق تمام مردای هوس بازی که تن اون زنیکه را بغل کردن به بدنت خشک شده و از بوی گند خودت و عرق تنت حالت تهوع میگیری ، چه فرقی میکنه تو هم یکی از اون مردا هستی ، شاید یکم بدبخت تر اما این چیزی را توجیه نمیکنه ...
اره با همشون خوابیده بود ، همشون طعم وحشی گری و نفرتی که تو وجودش بود را چشیده بودن و اونا به حساب گرمی و حرارت شهوت میزاشتن همشون بجز الهام ، اونکه چندین بار طعم خواب اروم کنارش را چشیده بود و از پرده نقره ای رنگ چشماش فهمیده بود اون اتیش اتیش شهوت نیست که تنش را میسوزونه ...
با اونا یه نقطه اشتراک داشت ، همشون خیلی خسته بودن ، اونا برای کارشون به زود میخندیدن و میرقصیدن ولی اون کم میخندید ، به قول خیلی ها سگی بود برای خودش ، و به قول ابراهیم سگی شده بود برای خودش

دیگه چشماش را ول کرده بود و رو صندلی کنارش نشسته بود
- چه خبر اقا سگه
- چشمت کور شه هیچ خبری ندارم ، تو چه خبر
- هرچی بپرسی ، شنیدم زدی تو کار صابون ، سراغ نمیگیری ولی ما دلمون برای شما تنگ شده
- حرفشم نزن همون صابون بهتره حداقل یه ریز ور نمیزنه
- خیلی بد اخلاقی ، فقط میخواستم حالت را بپرسم که جوابمو گرفتم ، به خدا ما هم معرفت داریم
- کارت درسته ، چاکرتیم ابجی بالاخره باید به یکی فحش داد دیگه
- اوکی ، یه سیگار اخ کن ؛ یه امشب میخام برا خودم حال کنم نمیخوام با تو خرابش کنم
- زت زیاد

وقتی بلند شد که بره یه نگاهی سرتاپاش انداخت ؛ بدن خیلی قشنگی داشت انقدر قشنگ که یه حسی را توش زنده میکرد ، نا خوداگاه محکم زد رو کونش گفت گوشتی شده برای خودت...

وقتی رفت حسی که توش بیدار شده بود بردش به گذشته ، به اون روزهایی که س.ک.س براش یه دنیای دیگه بود ، یه دنیای پر از هیجان که گاهی  چند ماه منتظر شرایط مناسبش میموند و وقتی ابراهیم میخاست بره شمال از چندین روز قبل تمام وجودش پر از هیجان و انتظار میشد تا بتونه تن عشقش را با تمام وجودش تو اغوشش لمس کنه ، یاد روزی که نفسش بند اومده بود ، روزی که ناهار یخ زدشون را با کلی لذت خوردن ، تمام روزای قشنگ ، شب های خواب ارامی که دیگه تو زندگی تجربه نکرده بود
یه خنده رو لباش نشسته بود ، یه لبخند عمیق ، یه حس خوب با تمام خاطرات قشنگ عمرش ، یاد اون شب تو مرقد امام افتاده بود و اولین شب بعد از اون همه دوری ، یاد شمال با بارونای ریزش ، یاد تو خونه موندن های طولانی و لذتی که انگار فقط تو قصه ها هست ، جاده خوشبختی که ازش گذشته بود و زود به اخرش رسیده بود
لعنت به این زندگی که اینقدر عمر لبخندش کمه ، مثل لبخند اون که خیلی زود روی لباش خشکید و جاش را چین پیشونی و اخمی داد که از عمیق ترین نفرت های زندگیش سرچشمه میگرفت
یاد مریم افتاده بود ، یه دفعه ذهنش پرواز کرد به اون شب ، به گریه مادرش به حرفای همه ، به تنهایی های خودش به خستگیش از انتظاری که هیچ وقت تمامی نداشت تا رسید به ناامیدی

مادرش اشکاش را پاک کرد و گفت اخه منتظر چی هستی به خدا سنت میره بالا ، من و بابات افتاب لب بومیم و خواهرات هم میرن سر زندگیشون ، تو میمونی و خودت ، کی میخای از زندگیت لذت ببری ، به خدا از حرف مردم خسته شدم حالا مردم به درک داری جلوی چشمام پیر میشی ، هر کس را میخای بگو بخدا من حرفی ندارم ؛ اگه میتونی باهاش خوشبخت بشی ما حرفی نداریم هرکس باشه بریم کار را تمام کنیم
با این حرفای اخری مادرش اشک تو چشماش حلقه زد و یه اه بلند کشید و تو دلش ارزو کرد کاش کسی بود که بتونه معرفی کنه ، نمیدونست جواب مادر خسته اش را چی بده ، چی بگه ، چی بگه که اون بیچاره بتونه درکش کنه
یه لحظه ساکت شد و رفت تو فکر و پیش خودش گفت کاش میدونستی عزیز دردونت چه درده بزرگی تو دلشه ،انقدر بزرگ که به تو هم نمیتونه بگه ، دردی که هیچ محرمی ندراه بجز سکوت و افسوس
یه برقی از تو سرش رد شد ، یه فکر ، یه بریدگی یه خستگی خیلی خسته تر از همه خستگی ها ، مگه فرقی میکرد دیگه همه چیز تمام شده بود همه چیز ، همه امیدها و ارزوها نقش بر اب بود و حتی اگه بر میگشت هم چیزی عوض نمیشد
پسر منتظر چی هستی ؟ چه مرگته ؟ تمام شد هرچی هم که صبر کنی چیزی از یادت نمیره
یه لحظه نفسش را جمع کرد و سر خودش داد زد باشه باشه
ماما ؟؟
این دختره که میگی را میشناسی ؟ در موردش تحقیق کردی ؟ چه شکلیه ؟ اسمش چیه؟
مادرش خشکش زده بود و گفت اره دیدمش ، همونیه که میخای ، قد بلند ، برنزه ، خوش تیپ ، ترکه ای و خوش هیکل ، تحصیل کرده خیلی خانواده خوبی هستن همشون ادم حسابی ، با شعور کم جمعیت . از هرکس هم پرسیدم تا گفتم فلانی هم گفتن به این که دیگه تحقیق نداره
نگفتی اسمش چیه ؟ متولد چه سالیه
متولد خرداد 62 ، رشته اش ام کامپیوتره ، میگن زبانش هم خیلی خوبه ، اسمشم مریمه ، در ضمن داداش هم نداره
- خرداد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اون شب تا شنید خرداد دلش لرزید ، از خرداد بدش میومد یاد اولین عشقش افتاد ، مریم ! اونم خرداد بود هر دو اسمشون مریم !!!!

شونه هاش را بالا انداخت و گفت نمیدونم والا ، بریم ببینمیم چی میشه ، اینجوری که میگین بد نیست ، دیدنش خرج نداره که
مادرش پرید تو حرفاش و گفت نه من نمیخام از ....
مامان ، هیچ اجباری در کار نیست اول و اخر باید ازدواج کنم ، من خودم میگم بریم ، مجبور که نیستم اگه خوشم اومد که همه چیز حله نیومد هم که هیچی ...
دوباره مادرش حرفاش را قطع کرد ، من نیخام تو فشار تصمیم بگیری اگه این را هم رفتم دیدم از بس همه گفن خیلی خوبه خیلی خوبه ، اما اگه کسی را دوست داری جون ماما بگو به خدا من حرفی ندارم من میخام تو خوشبخت ......

باباش پرید تو حرفش و گفت زن چرا کشش میدی دیگه اگه کسی را میخواست که میگفت ، وقتی داره میگم بریم ببینیم یعنی اینکه کسی را نمیخواد اگه خوشش نیومد که مجبور نیست

همه با تعجب نگاهش میکردن ، یه سکوت سرد بین همه جاری بود ، مادرش با ترس بهش نگاه میکرد ، انگار دلش شور میزد ، دستی به صورتش کشید گفت : ماما من خودم میگم بریم ، هیچ اجباری هم نیست باور کن
از نگاه مادرش خوند که حرف پسرش را باور نکرده اما دیگه هیچ کس حرفی نزد ....
فردا شبش وقتی در اتاقش را بست تا اون کت و شلوار خاکستری را تنش کنه ، یه بغض بزرگ راه گلوش را بسته بود ، یاد روزی افتاد که با چه شوقی از اون پله های همیشه ترسناک بالا رفت تا لباس جدیدش را نشون عشقش بده ؛ شاید میخواست بگه اگه بشه اینجوری میام خواستگاریت ، یاد قربون صدقه رفتن هاش و نگاه براقش که با لذت نگاهش میکرد افتاد
اشکاش را با استینش خشک کرد و گره کراواتش را بالا کشید
از اتاق که اومد بیرون همه خوشحال بودن ، همه بجر مادرش که با ظرف اسفند اومد سمتش و دم گوشش پرسید : جون مامان مطمئنی کسی را نمیخوای
پیشونی مامانش را بوسید گفت نگران نباش همه چیز درست میشه
پشیمونی را از تمام وجود مادرش میخوند ، اما به روی خودش نیاورد و به بقیه گفت حالا بزارین ببینم از این یارو خوشم میاد یا نه ؟

مریم از فامیل های دور باباش بود ، تا حالا ندیده بودشون و اصلا نمیشناختشون ، یه خونه نسبتا قشنگ یه جای نسبتا خوب ، تو ماشین که نشستن مامانش گفت خیلی دلم شور میزنه و باباش با پرخاش جواب داد اینقدر نفوس بد نزن زن ، داریم میریم برای شادی و انگار مامانش هم مثل خودش جادو شده بود و ساکت شد
چون فامیل بودن خواستگاری و مراسم شام با هم ادغام شده بود ؛ باباش میگفت از جنگ تا حالا ازشون خبر نداشته و قبلا خیلی با هم صمیمی بودن و باز به عادت همیشگیش همه چیز را قشنگ و خوب میدید

دلش شور میزد و احساس میکرد داره به عشقش خیانت میکنه ، داره به خودش خیانت میکنه ، چه حس بدی بود
وقتی دم در رسید به خودش گفت دیگه همه چیز تمام شده ، سعی کن اینو قبول کنی بالاخره این اتفاق یه روز میافتاد ، حالا هم خیلی دیره

در که باز شد یه اقای کت شلواری و تمیز با یه خانوم بی حجاب اومدن جلوی در ، با همه دست دادن و روبوسی کردن ، خانومه ، دست گل را از دستش گرفت و گفت ماشاا... چقدر بزرگ شدی ؛ انقدر ندیدیمت که مردی شدی ماشاا.. و اومدی خواستگاری دختر من ....
دیگه هیچی نمیشنید ، سرش گیج میرفت ، اخه خدا این بازی مسخره ایه ، من اینجا چیکار میکنم همینطور که اروم به سمت مبل ها میرفت یه سلام ظریف به گوشش خورد ، سرش را بالا کرد و بی اختیار گفت سلام ، نه قرمز شده بود نه خجالت کشیده بود
یه دختر قد بلند ، با موهای نسبتا بلند و یه لباس چسبون و شیک با یه ارایش ملایم ولی خیلی تمیز جلوی در اشپزخونه ایستاده بود
بی اختیار دستش را دراز کرد و پرسید ، شما باید مریم خانم باشید
اون بیچاره هم یکم قرمز شد و دست داد و جواب داده بله
منم ..... هستم ، از زیارتتون خوشبختم

مریم زیر چشمی نگاهش میکرد ، پیش خودش گفت چقدر زود ضربه فنی شدی دختر ، و خیلی پر رو خیره شده بود بهش ، همه از گذشته ها و قدیما میگفتن از روزای خوشی که سرنوشت ازشون دزدیده بود ، از مرده ها و زنده ها
عجله ای نداشت که کسی بره سر اصل مطلب
بابای مریم رو کرد بهش و گفت خوب جوون ، از خودت بگو وگر نه ما تا فردا صبح حرف داریم
تجربه اینکار را داشت به قول شوهر خواهرش خیلی حرفه ای و پر رو بود و شروع کرد ، بر عکس همیشه که تند حرف میزنه خیلی متین و اروم از خودش و اینده ای که دنبالشه و انتظارات و همه چیزش گفت ؛ هم ساکت بودن و فقط گوش میکردن ، تا اینکه حرفاش تمام شد و گفت خوب همین دیگه ، بقیه حرفا را هم که اینجا نمیشه زد
هم زدن زیر خنده و مریم یکم قرمز شده بود
اقاهه یه نگاهی به دخترش کرد و گفت مریم جان ، بابا ، شما سوالی نداری ؟ بدون اینکه منتظر جواب دخترش بشه به داماد نگاه کرد و گفت یعنی اینکه میخاین بقیه حرفا را خصوصی بزنی دیگه ، اگه میخاین با اجازه مامان بابات برین تو اتاق مریم و حرفاتونو بزنین ، یه دفعه باباش پرید وسط و گفت اره زودتر برین تا شام میاد اماده بشه یکم صحبتاتونو بکنین

یه نگاه به مامانش کرد و یه لبخند زد و بلند شد ایستاد ، تعجب را تو چهره تک تک اعضای خانوادش میدید ، مریم بیچاره یه نگاه به مادرش انداخت  و بلند شد و به سمت اتاقش اشاره کردو گفت بفرمایید

اتاق قشنگی بود ، با سلیقه چیده شده بود
تنها چیزی که خوب از اون روز یادشه اینه که به مریم گفت : ببین مریم من گذشته سختی داشته ، خیلی چیزها را تجربه کردم ، اشتباهاتی هم داشتم اما حالا که اینجا جلوت نشستم تصمیم دارم ازدواج کنم و یه زندگی مشترک و سالم درست کنم ، دیگه هیچ چیزی نیست که بخوام تجربه کنم و میدونم که میتونم این کار را بکنم ؛ من کاری با گذشته تو ندارم ، خیلی چیز ها را میتونم درک کنم ولی ازت خواهش میکنم اگه فکر میکنی برای شروع یه زندگی مشترک اماده نیستی اگه هنوز چیزایی تو گذشتت هست که نمیتونی بی خیالشون بشی ، اگه حس میکنی نمیتونی یه زندگی اونجوری که درسته و مطابق عرفه را تحمل کنی ، نه جوونی خودتو خراب کن نه ته مونده عمر منو
من ادم فوق العاده حساسی هستم و از زنم انتظار دارم کاملا به زندگی مشترکش و تعهدی دو جانبه ای که باید داشته باشه پایبند باشه ، ضمن اینکه اصلا نمیخام زنم را اسیر و خونه نشین کنم ، ......
اون روز به هم قول دادن که یه زندگی سالم بسازن و خیلی زود بساط عقد و عروسی جور شد ، شب عروسی همه تبریک میگفتن و خیلی خوشحال بودن ، یا حداقل اینجوری وانمود  میکردن ، چند ساعت قبل از عروسی وقتی بی هوا رفت تو اتاق مادرش را دید که داره گریه میکنه و صورتش را از پسرش میدزده ، رفت جلو پیشونی مادرشو بوسید گفت حتما گریه خوشحالیه دیگه ، مادرشم به نشونه تایید سرش را تکون داد اما پسر حسش را از مادر به ارث برده بود و گفته جون من نگران نباش باور کن دوستش دارم ، حس میکنم میتونم باهاش خوشبخت باشم ، این حرف را که زد مادرش با بغض گفت خدا کنه اما خیلی احساس عذاب وجدان میکنم ، حس میکنم تو بخاطر من این کار را کردی و میدونی که حس ششمم خیلی قویه
بلند خندید و گفت اینبار اشتباه کردی پیرزن ، و دستای مادر را بوسید و گفت نگران نباش میدونی که من الکی کاری را نمیکنم به من اعتماد کن.
مهمونی تمام شد ، اصلا امادگی حجله و زفاف را نداشت یه حالت تهوع داشت و فقط وقتی با ابراهیم تنها شد بهش گفت برام دعا کن هیچ وقت تو زندگیم اینقدر حالم بد نبوده ...
با همه قرار گذاشته بود که شب کسی پیششون نمونه ، در را پشت سر همه بست و روی مبل ولو شد ، چقدر از این مبل های که جهیزیه مریم بود متنفر بود ، یاد اروزی همیشگیش برای داشتن یه سرویس مبل بزرگ و راحتی و چرم افتاد و گفت وای که چقدر خسته شدم
مریم روبروش نشست و نگران نگاهش میکرد ....
زندگی با مریم اون چیزی که اون از زندگی میخواست نبود اما یه زندگی خوب بود ، احترام و نظم و تعهد و ....
دوباره چشمش را رو تمام زنهای دیگه بست و به  یاد حرف اون مشاوره که به عاطفه گفته بود انتظار معجزه نداشته باش و کنار هم رشد کنین زندگی میکرد ، نه خیلی گرم نه خیلی سرد اما تمام تلاشش را میکرد که تو هیج زمینه ای کم نگذاره ، تجربه ای که از گذشته داشت خیلی کمکش میکرد تا بهتر زنگی کنه و همه چیز رو مسیر خودش میرفت

پنج شش ماهی گذشت اخلاق مریم یکم عوض شده بود ، خیلی کم اما نه اونقدر کم که نگاه تیز بین اون نفهمه ، برای همین یکم حواسش را جمع کرده بود ، دوست جدید و بیرون رفتن ها ، بالاتر رفتن هزینه موبایل مریم و .....
همه چیز داشت اعلام خطر میکرد و اون خوب این نشونه ها را میشناخت ، سعی کرد با حرفاش بهش بفهمونه که حواسم هست اما مریم ساده تر از این حرفا بود ، چون موبایل مریم به نام خودش بود و بالاخره بعد از یه عمر اینترنت و چت چیزی نبود که نشه ازش سر دراورد ، پرینت تماس ها و متن چت و همه و همه بوی گند خیانت را به مشامش میرسوند و دست اخر ترسی که از بچگی داشت تعبیر شد.
بعدها فهمید که خیلی احمق بود که حرفهاش را باور کرده بوده و بعد از ازدواج مریم رابطه اش با یکی از همکلاسی هاش که ازدواج هم کرده بود ادامه پیدا میکنه و کارشون تو تنوع طلبی به گروپ میرسه
مریم هم مثل خیلی ها خواسته بود تنوع را تو دنیایی که همه تو فکر بیشتر لذت بردن هستن تجربه کنه و ظاهرا به دهنش مزه کرده بود
یکی از همون روزها هم مریم و شاد و سرزنده برگشت خونه و سلام کرد ، اما جوابی نشنید ، فقط دستای شوهرش بود که دستش را گشید وبرد سمت اتاق خواب و خیلی اوم گفت در را باز کن
مریم با ناز و عشوه گفت نه الان اصلا حسش نیست ، محکم هلش داد سمت در و بلند تر گفت بازش کن ، مریم ترسید و رنگش پرید ، با ترس در را باز کرد و از تعجب ترس همون کنار در وا رفت
با تعجب پرسید اینا کین؟ و با یه لگد محکم تو پهلوش پرت شد کنار دو تا مرد جوان لخت که تمام تنشون زخمی و کبود بود و دست و پا و دهنشون محکم بسته بود ، بی اختیار کمربندش را در اورد و گفت این پدر سگ گذاشته بودت سر کار و امروز نیومد سر قرار و محکم با سگک کمر بند زد رو تن یکی از مردا ؛ بعد ادامه داد اما تقصیری نداشت پیش من بود ، یعنی پیش من و رفیقام بودن ، یعنی داشتن میدادن و بلند زد زیر خنده
مریم گفت این دری وریا چیه تو میگی ؟ اینا کین ؟ تو اتاق خواب ما چیکار میکنن ،حرفاش با یه سیلی محکم و خونی که از دماغ و دهنش راه افتاد قطع شد و یه پاکت پر از عکس و سی دی و کاغذ و .. ریخت رو سر مریم که دیگه از ترس نیمه جون شده بود ، نفهمید چطور شد فقط وقتی به خودش اومد دید مریم با لباس های تکه پاره و بی حال و پر از خون افتاده گوشه اتاق و التماس میکنه فریاد زد
گفتم از همه چیز خسته ام ، نگفتم؟ گفتم اگه میتونی یه زندگی سالم داشته باشی یا علی ، نگفتم ؟ بهت گفتم یا نگفتم ؟ ، بهت گفته بودم هم خودتو هم بقیه را به کشتن ندی ؟ گفتم با زندگی من بازی نکن ، گفتم یا نگفتم ؟
بهت گفته بودم اگه پاش بیافته نه شرف دارم نه مردونگی ؟ گفته بودم با من موندن فقط صداقت و راستی میخاد ؛ گفته بودم نزار اون طرف سکه ام را رو کنم
صدای گریه مریم بریده بریده شده بود ، همونطور که گوشه اتاق افتاده بود گفت اره گفتی حالا هم بکش راحتم کن ، اینا را هم بکش ، مگه خودت از این غلطا نمیکنی ...
نه نمیکشمت ، انقدر دوست ندارم که بکشمت ، ولی اینو بدون از وقتی پام را تو زندگی نجس تو گذاشتم هیچ اشتباهی نکردم ، پس گه خوری نکن و منو با خودت مقایسه نکن ، چی برات کم گذاشتم ، شرف داشته باش و جواب سوالم را بده ، چی برات کم گذاشتم ، توی اشغال چی کم داشتی
این اشغالا تقاص کارشونو پس دادن ، عوض تمام حالی که کردن به من و چند تا ادم اشغال مثل خودشون حالی دادن که تا چند وقت ریدن براشون ارزو میشه ، اون یکی هم زنش همکار خودته ولی خداییش خیلی حرفه ای تره ، کلی حال کردیم باهاش ....

چند روز بعد تو دادگاه خانواده مریم با صورت کبود روبروش نشسته بود و به قاضی میگفت حاج اقا ما با هم هیچ مشکلی نداریم ، این کبودی صورتم هم کار بابامه که میگه جدا نشم اما ما نمیتونیم با هم زندگی کنیم ، فقط خواهشم اینه که زودتر مراحل طلاق ما را انجام بدین ، اینجوری هر دو ما زندگی بهتری خواهیم داشت
حاج اقا با سفارشی که شده بود یک هفته ای کار را تمام کرد و مهریه مریم شد جون خودش واون دوتا اشغال
بعد از طلاق مستقیم رفت خونه باباش ، همین که رفت تو مادرش پرسید چی شده این موقع روز ، تنها ؟ اتفاقی افتاده ؟ مریم کو؟ چیزیش شده؟
مادرش تو خونه تنها بود ، رفت سرش را گذاشت روی پاهای مادرش و گفت حوصله شنیدن داری؟ و منتظر جواب نشد ، از قدیما از زمان اون عشق پاک از درد بزرگی که تو دلش بود ، از رفتن اون عشق ، از نامردی روزگار ، از سختی کار ، مریم ، خیانتش همه و همه را گفت و گفت و هر وقت مادرش میخواست حرفی بزنه بهش میگفت فقط گوش کن ، بیچاره مادرش فقط گریه میکرد و وقتی حرفاش تمام شد فقط گفت دیشت خواب مادرش را دیده که گفته چقدر این پسر تو بدبخته و فقط صبر داشته باش
به مادرش گفت من میتونم تمام این مصیبت ها را تحمل کنم به شرطی که سایه تو بالا سرم باشه ، جون یه دونه پسرت خودخوری نکن و غصه نخور ، به نجابتت قسم تمام سعیم را میکنم که خوشبخت زندگی کنم اما تو نگران نباش ، فقط صبر کن یکم اوضاعم درست بشه....

یک هفته بعد همه شریکها سر میز کنفرانس شرکتشون نشسته بودن و بهش اصرار میکردن حالا که کار داره به نتیجه میرسه نمیزاریم بری ، ته استکان چاییش را بالا کشید و گفت یا خودتون سهمم را بخرین یا براش مشتری دارم ، این حرف اخرمه
تمام زحمت چند سالش را فروخت درست موقعی که به نتیجه رسیده بود ، به قیمت یک سال سود دهی سهمش ، یعنی مفت
دو سه ماه بعد همینطور که دست شریک شکم گنده عربش را فشار میداد ، بهش گفت ، من فقط دنبال پولم نه میخام دنیا را نجات بدم ، نه به این کار دارم که این کار ما چقدر تصادفات را کم میکنه و جون ادما را نجات میده ، میخام کار اقتصادی بکنم ، یادت باشه نبض این کار دست منه و تنها چیزی که ازتون میخام صداقته

سرش رو میز بود که با یه داد بلند دم گوشش سریع اشکاش را پاک کرد بلند شد و داد زد سحر کی میخای ادم بشی ...
شوکه شده بود ، انقدر شوکه که دیگه نتونست هیچ حرفی بزنه ، اروم نشست رو صندلی و به قیافه وحشت زده دختر روبروش خیره شد ، ابی چند قدم اونطرف تر با دیدن اون صحنه خشکش زده بود و سحر یه بند ازش سوال میکرد چی شده اینا کین ؟ ابراهیم اروم و مبهوت فقط بهش گفت سحر بدبخت شدیم ، تا میاد یکم حالش بهتر بشه یه بلایی سرش میاد
سحر پرسید بابا میگم اینا کین ، چرا مثل ادم حرف نمیزنی و دوید سمت میز و پرسید چی شده ؟ ببخشین خانم این دادش من یکم عصبیه وقتایی هم که مشروب میخوره از همیشه سگ تره ؛ بعد یه دفعه سرش را برگردوند و از دختره که هنوز شوکه بود با یه شوق بچگونه پرسید : شما دوقلو هستین ؟
نون دو خواهر دوقلو عشق پاک جوونیش بود که از دور اونو دیده بود و دست خواهر را گرفته بود و انقدر ذوق زده شده بود که اصلا به ذهنش نرسیده  بود دیدن اونها یه مرتبه حسابی اون بیچاره را شوکه میکنه ، عشق بیچاره اش هم از هم جا بی خبر یه دفعه با اون روبرو شده بود و یه جورایی هنگ کرده بود
سرش را بین دو تا دستاش گرفت و یه اه بلند از ته دل کشید ، به جعبه خالی سیگارش نگاهی کرد و به برگشت سمت دختره که دیگه حالا نشسته بود سر میز ، پرسید تو سیگار نداری ؟
با سر اشاره کرد نه
با اینکه میدونست پشت سرشه و تمام وجودش التماس میکرد نگاهش کنه هنوز ندیده بودش اما از حرف سحر فهمیده بود که دوتاشون باهمن ، میترسید پشت سرش را نگاه کنه ، بعد از این همه مدت هنوز میتونست تفاوت دوقلو ها را تشخیص بده ، صورتی که جلوی بود اون صورت معصوم و مهربونی که عاشقش بود نبود ، اون صورتی بود که با تمام شباهت هیچ وقت بهش جذب نشده بود ، میترسید برگرده ، اما سنگینی یه سایه پشت سرش را حس میکرد ، میترسید برگرده و نگاه کنه .
دوباره سرش را گذاشت رو میز ولی یه دفعه برگشت عقب ، سریع پرسید سیگار داری؟
دختر پشت سری نشسته بود روی سکو کنار دیوار و دستاش را گذاشته بود روی زانوش و سرش را با دودست محکم گرفته بود ، گفتم سیگار داری؟
اروم سرش را بلند کرد ؛ همون موهای قشنگ های لایت شده ، همون ارایش صورتی قشنگ ، لب ها ؛ یه بلوز مشکی قشنگ چشبون اما پوشیده و نصفه استین با یه شلوارک جین قشنگ تا پایین زانو و از همه مهمتر بینی عملی که چهره اش را خیلی قشنگتر و جذابتر کرده بود
خیلی گرفته و اروم جواب داد ، نمیکشم
سحر هنوز تو شوک بود و ابراهیم اون طرف داشت با نسرین حرف میزد .تا چشمش به نسرین افتاد اومد طرفش و مثل همیشه پر انرژی بدون توجه به سنگینی جو پرسید چطوری گوزو ؟!!؟!؟!؟
یه دفعه تمام بهتش ترکید و بلند زد زیر خنده ، با خنده اون همه خندیدن حتی دختر پشت سرش ، وقتی نگاهش کرد و دندوناش راکه پشت خنده اش مخفی شده بود را دید یه حسی تو وجودش اتیش گرفت ، انقدر سریع که تمام صورتش گرم شد ، یه حرارتی مثل یه اتیش زیر خاکستر تو وجودش شعله کشید ، تمام دنیای قشنگش جلوش نشسته بود و مبهوت نگاهش میکرد ، باز قلبش تند میزد ، خیلی تند و صورتش قرمز قرمز بود
برگشت سمت نون دو و با خنده گفت ترسیدی ها ، فکر کردم سحریه ، بببخشین ، تو هم هنوز ادم نشدی داد میزنی دم گوش ادم .رو کرد به نسرین گفت میگوزم برات و اروم بلند شد رفت سمتش چند سانت اونطرف تر کنارش نشست و صورتش را که ازش میدزدید گرفت و به سمت خودش چرخوند ، تو چشماش خیره شده و سلام
چشماش خیس بود و میدونست که دوست نداره کسی اشکش را ببینه برای همین صورتش را  ول کرد مستقیم نگاه کرد ، جایی که یه دختر دیگه خیلی اروم و عمیق و ناراحت بهش نگاه میکرد ، اول نشناختش ، ولی یه دفعه از جاش پرید و گفت چقدر عوض شدی تو .
بعد از عملش کلی ظاهرش و حتی صداش عوض شده بود اما هنوز خیلی غمگین و ناراحت بهش خیره بود که یه دفعه نسرین پرید وسط و گفت گوزو چقدر مو در اوردی .....
تو همین حین مسعود از جلوشون رد شد ، مسعود گارسن یه بار بود که وقتایی که اینجا کنسرت بود میومد اینجا ، صداش کرد گفت یه شیشه دیگه ، دوتا پاکت سیگار ؛ بعد به بقیه گفت کسی چیزی میخاد سفارش بده ، این خانوما امشب مهمون منن
ابراهیم هنوز تو شک بود و ته چهره اش یه نگرانی عمیق موج میزد ولی باز با انرژی گفت بابا تمام شد کنسرت بیاین بیرم پایین و همه را برداشت برد ، فقط نون یک بود که هنوز مات و مبهوت به اون دوتا ادم داغونی که رو سکو نشسته بودن ذل زده بود و شاید به روزایی فکر میکرد که تو اون خونه کوچیک اما گرم و مهربون قلیون چاق میکرد و با هم میکشیدن ، روزایی که شاید از دیدن مرد روبروش خسته شده بود ، شاید به بازی زورگار فکر میکرد و شاید سرگرم تماشای نقاشی سفید روزگار رو تارهای موهاش بود

نگاه پر از سوالش ازارش میداد ، سرش را انداخت پایین وقتی سرش را بالا کرد که بهش بگه خیلی قشنگ تر شده رفته بود
مسعود مشروب و سیگار را اورده بود و رفته بود ، دنیای پر از سوال اون دوتا ساکت ساکت بود ، فقط گاهی یه صدای اهی میشنیدن و دیگه هیچ
یه دنیا حرف داشتن برای گفتن اما شاید انقدر وقت کم بود که فرصتی برای هیچ کدوم نبود ، سکوت و فقط سکوت بود که تو تمام شلوغی اون جشن و پایکوبی دنیای اون دوتا ار پر کرده بود و هیچ کس جرات نداشت حرفی بزنه

از اینجا به بعد قصه را نمیدونم
شاید پسرک با بغض سوار ماشینش میشه و تلافی تمام بدبختی هاش را سر پدال گاز خالی میکنه و یه لحظه که اشک جلوی چشماش را میبینه مستقیم میره تو پایه یه پل
شاید پسره هنوز لودگی بلد باشه و شروع کنه اسمون و ریسمون بافتن
شاید با هم حرف بزنن
شاید دخترک باید بره تا کسی نبینتش
شاید شوهرش بیاد و با همکار قدیمی زنش سلام علیک کنه
شاید مسیح بدوه بیاد بقل مامانش
شاید دستای پسر دستای دختر را بگیره ، ببوسه و بره
شاید اون بغض کشنده تو گلوشون بشکنه
شاید همدیگه را ببخشن
و شاید نتونن همدیگه را ببخشن

اخر قصه مهم نیست ، اخرش قصه تمام میشه میره پی کارش ، مهم اینه که عشق وجود داره و هیچ وقت از بین نمیره حتی اگه 830 کیلومتر فاصله بینمون باشه
مهم دستایی بود که می خواستم با هم باشن اما دیر بهم رسیدن
مهم همون دستا بود که اخر از هم جدا شدن

دل دلقک عجیب گرفته ، عجیب بارونیه

همیشه همیشه دوستت دارم حتی اگه نباشم