X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1386

اگه بگم دلم نگرفته دروغ گفتم ، یه حال عجیبی دارم اصلا مغزم کار نمیکنه ، حتی احساساتم هم کار نمیده ، راستش این زمزمه های رفتن خیلی روم تاثیر بدی گذاشته ، انگار نا خود اگاه دارم با این قضیه کنار میام ، هرچند میدونم که روزای سختی جلو رو دارم اما حس میکنم باید با این حقیقت کنار بیام انگار یه چیزایی تو وجودم داره نا خوداگاه به تنهایی عادت میکنه...
یکم سعی کردم به ادمای دیگه نگاه کنم ، سعی کردم نسبت به دخترها و زنهایی که از کنارم رد میشن خیلی بی تفاوت نباشم ، سعی کردم یه جور دیگه نگاه کنم ، جوری که شاید یکی از این ادما یه روز شریک زندگی من هستن ، دیگه حوصله دوستی و عشق و عاشقی ندارم ، دیگه میدونم که تو وجود زنها اون هیجانی که اوایل جوونی فکر میکردم وجود نداره ، حداکثر یه س...س داغه که وقتی تمام میشه دلم میخاد یه سیگار بکشم و همونطوری لخت تنها رو تخت دراز بکشم و در پنجره را باز کنم و به خودم فکر کنم ، شاید دلم بخاد یه سیگار دیگه با اتیش سیگارم روشن کنم ، شایدم ...
البته تو همیشه از تمام قوانین زندگی من مستثنی بودی ، یه چیز دیگه ، یه حسی ، یه نیاز ، یه عشق نمیدونم چی اما یه چیزی که هیچ وقت ازش سیر نشدم

الان زنها برام چند دسته شدن ، یک گروه مادر و خواهر و ... هستن که برام عزیز و مقدسن ، یه نفر عشقمه که تا اخر عمرم عشق مقدسم میمونه با اینکه دیگه قرار نیست کنارم باشم ، احتمالا یه نفر زنم میشه که سعی میکنم حداقل یه انتخاب درست بکنم اما نمیدونم چقدر میتونم دوستش داشته باشم ، بقیه هم از نظر من اصلا مهم نیستن ، حداکثر میشه باهاشون خوابید
میدونم زیاد انسانی نیست ، اما خوب من کاری به کار کسی ندارم ، دیگه خیلی دلم میخاد تو خودم باشم ، یه ادمی که از خودش بیرون نمیاد مگر اینکه مجبور باشه ، دلم سکوت میخاد ، دلم فقط ارامش میخاد ، یه خونه خلوت و خالی از هر کس دیگه ، یه پنجره که ازش هوای خنک بیاد تو ، یه تخت دو نفره که فقط خودم روش بخوابم ، یه بالش نسبتا بلند و یه تشک و ملافه خیلی نرم و سبک ، یه عالمه اب پرتقال ، یه شیشه پر شامپاین که خالی نشه و خیلی سیگار و یه لپ تاپ و اینترنتی که فقط blogsky را باز کنه
راستی یه سیستم صوتی بزرگ هم میخام
وای یادم رفت ماشین هم میخام با یه سیستم توپ و یه جاده خیس ، با اون بارون های ریز شمال ، یه جاده که تا بی نهایت تو جنگل بپیچه و منو از تمام دنیای دور و برم دور کنه ، دور دور
چقدر ادمای دورم برام کم رنگن ، چقدر دنیا سرد و خالیه ، چقدر هوا گرمه ، وای خدا کاش الان کلاه قاضی بودم ، اون جای همیشگی کنار همون سخره . پتوم را پهن میکردم و زیر افتاب گرم وقتی باد خنک رو تنم سر بخوره یه خواب اروم برم ، صدای کپک و تیهو .....
چقدر دلم برای سکوت کوه تنگ شده ...
دلم یه شب پر از ستاره اما سیاه میخاد که نور ماه توش نباشه و با تک تک ستاره ها حرف بزنم ، دلم یه شهاب بزرگ میخاد که وقتی از یک گوشه اسمون شروع به سوختن میکنه کلی طول بکشه تا خاموش بشه و من با چشمام اروم و بی صدا دنبالش کنم ، یه سکوت سرد که حتی اگه یه مارمولک رو ماسه ها راه بره صداش را بشنوم ، انقدر ساکت که نفسم را حبس کنم که مابادا سکوت کویر را بشکنم
دلم میخاد صدام قشنگ بود ، بلند ، پر و خش دار که با اخرین قدرتم اواز بخونم ، کاش ساز بلد بودم ، مثلا سه تار ، یا حداقل گیتار ، یا ساکسیفن اره انگار بیشتر دلم ساکسیفون میخواد ، مثل این یارو مو فرفریه ، چه لذتی داره ! تمام فریادش را تو سازش خالی میکنه و هیچ کس نمیفهمه که داره داد میزنه .....
حس یه برنده را دارم ، با اینکه باختم اما یه جورایی بردم ، من کاری کردم که شاید کمتر کسی تونسته باشه بکنه ، نمیدونم ولی اندازه عشقم را خیلی بزرگ میبینم ، الان حس میکنم که روحم خیلی بزرگه ، گرچه خسته و شکسته اما بزرگه انقدر که  تمام دنیا توش جا میشه
احتمالا یکمی نوع زندگیم عوض میشه ، الان فرصت های خیلی خوبی برای یه کوچ بزرگ دارم ، گزینه های خوبی دارم ، شاید تا اخر امسال اصفهان باشم ، شاید سال دیگه همین موقع ها یه تازه وارد تو یه مملکت غریب باشم ، شاید طبقه ششم یه اپارتمان تو تراس به پشتی تکیه زده باشم و به دود سیگارم نگاه کنم ، نمیدونم ؛ واقعا نمیدونم
فقط میدونم سرنوشتم ابستن یه تغییر بزرگه ، من اول یه راهی هستم که سرنوشت برای کشیده و نمیدونم فردای امروزم چیه ، شاید هم اون سیاهی مبهم که همیشه ته ذهنم میبینم تعبیر بشه ؛ گرچه ازش میترسم اما انگاری یه جورایی به اون هم راضیم
دیدن یه تاریکی مبهم تو اینده برای ادمی مثل من که زیاد فکر میکنه ، زیاد نقشه میکشه و خیلی دودوتا چهار تا میکنه یکم عجیبه ، اما این حس از بچگی با من بوده ، قبلا حتی تصور 25 سالگی را نمیکردم اما حالا 27 سالمه ، همیشه یه حسی نسبت به 8 دارم ، مثلا 28 ، 38 ، 48 و ... اما راستش رابخواین از 38 بیشتر از همه خوشم میاد ، خیلی عدد قشنگیه دلم میخاد به حسم گوش بدم ، به حسی که خیلی وقتا بهم راست گفته ، به یه چیزی تو وجودم که خیلی چیزها را باهاش درک کردم اما لعنتی در این مورد خیلی ساکته
بگذریم چقدر امروز حرف زدم

الان ازم دوری ، خیلی دور پشت زاگرس ، پشت این همه کوه و بیابون ، وسط خلیج فارس ، دور دور ، دیشب خیلی دلت گرفته بود ، دلم من هم برای دل تنگیت گرفت ، دلم خواست یه بار دیگه جلوت بایستم و تو خودتو تو بغل من رها کنی و انقدر محکم فشارم بدی تا نفست به شماره بیافته ، سرت را بزاری رو شونه ام و سینه های مهربونت را محکم به سینه ام فشار بدی و سرت را شونه هام بکشی ...
دلم خواست ارومت کنم ، دلم خواست یه باز دیگه از اینکه تونستم ارامش را به تن خستت بدم احساس غرور کنم ، بعد همینطور که دستم را دورکمرت حلقه کردم اروم ببرم پایین ببرم زیر تی شرتت و اروم بکشم بالا تا لختی تنت را رو تنم حس کنم ، لبام را بزارم رو شونه هات و انقدر ببوسم که دیوونه بشی
میدونم چه حالی پیدا میکنی وقتی تن لختت به بدنم میچسبه و خوتو را مثل مار به بدنم میپیچونی ، بلند نفس میکشی و دیگه تمام غم های دنیا از دلت میره ، اونوقت که اسب وحشی من مثل یه بره رام اغوش من میشه و عشق شهوت تمام وجودش را پر مکینه ، یه اتیشی تو تمام وجودت گر میگیره و لبات را میزاری رو لبای همیشه تشنه من
پیرهنم را در میارم که تو هم از زبری تن لذت ببری ، نرمی تن تو  زبری تن من ، نفس تو گردن من ، لبای من و باریکی و بلندی گردن تو ، نفس به شماره افتاده ما و تمام فرشته ها که جمع میشن تا رمانتیک ترین گناه دنیا را ببینن ، فرشته ها ته دلشون گرفته و حسرت میخون که کاش این رقص گناهی به این بزرگی نبو ، و شاید اونا هم با تردید به سرنوشت نگاه کنن
دستای من که تو موهای تو گره میخوره و دیوانگی و خشونی که تو دوستش داری ، چشمای بسته تو و چشمای خیره من به تو ، سر من و شونه تو ، ارامش تن من قربون صدقه رفتنهای تو ....

ببخشید نمیخواستم س..سی بنویستم اما پیش اومد ، میدونم که تو هم اینو میخای و فقط ما میدونیم که شهوت نیست ولی اسمی هم براش سراغ نداریم
به هر حال داری بر میگردی پس فردا صبح ، منم منتظرت میمونم ، دوست دارم