X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 24 مهر‌ماه سال 1386

صبح جمعه بود و همینطور که یه باد ملایم و خنک رو بدن لختش میرقصید از گرمای دستی که دور بازوش حلقه شده بود لذت میبرد ، با اینکه چند دقیقه ای میشد که بیدار شده بود اما انقدر داشت از اون ارامشی که دو سه روز ازش محروم بود لذت میبرد که اصلا دلش نمیخاست بیدار بشه ؛ چشماش بسته بود اما سنگینی یه نگاه مهربون را رو تنش حس میکرد و از اون همه ارامش نهایت لذت را میبرد.
انقدر شل و وارفته تو تخت فرو رفته بود که انگار صد ساله مرده و خیلی اروم نفس میکشید ، باز اون صدایی که همیشه این جور موقع ها تو گوشش میپیچه مو به تنش سیخ میکرد که اون صدا با صدای نفس های گرم عشقش قاطی شد و گرمای نفسش را رو صورتش حس کرد، این گرما از کنار گوشش شروع شد و تو تنش حرکت کرد تا رسید به بازوهاش که حالا داشت نرمی سینه های مهربون عشقش را حس میکرد .
یه لذت عمیق و گرم مثل مستی شراب تو تنش پر شده بود و داشت نفسش را به شماره مینداخت ، با اینکه تمام تنش التماس میکرد که برگرده و محکم تو بغلش بگیرتش تصمیم گرفته بود که اروم بخوابه و تو اون همه نوازش و لطافت قشنگ ترین عشق دنیا غرق بشه .
برای اون هیچ خوابی بهتر از اون نیست که صدای نفس شریک عمرش را تنگ گوشش بشنوه و نفس گرمش گوشش را قلقلک بده ، حالا بعد از چند روز دوری از این همه ارامش و کلی دلتنگی دلش میخواست خودش را بسپره دست مهربونی که حالا داشت اروم موهای کم پشتش را نوازش میکرد ...
اون نفس گرم اروم اروم اومد جلو و یه راست رسید رو لباش ، حس کرد داره تمام وجودش را بو میکشه و اروم صورتش را نوازش میده ، یکم مور مورش میشد اما تمام سرمای بدنش با گرمی اون لبای گرم از تنش بیرون رفت و اینبار دیگه دستاش بی اختیار تمام تنش را تو بغلش کشید و محکم به سینه هاش چسبوند
هر کدوم عین قحتی زنده ها سعی میکرد سهم بیشتر از لب همدیگه رامال خودشون کنن . دیگه از سرمای دم صبح خبری نبود
شاید این لحظه ها لحظه ای باشن که زمین افتخار کنه که دوتا دیوونه را رو تنش جا داده . شاید خیلی با شکوه باشه و شاید خنده دار باشه وقتی عشق بین دو نفر تو حصار تنشون زندانیه و اونا نمیدونن چطوری اون عشقو بروز بدن

.....

نمیدونست چقدر گذشته و ساعت چنده فقط داشت از گرمی افتاب رو تن عرق کرده اش لذت میبرد و نفس هاش کم کم داشت اروم میشد ، باز صدای نفس هاش را دم گوشش حس کرد و بعد تن عرق کرده اش را که دستش را روی سینه های مرد زندگیش حلقه شده بود ، باز تاق باز خوابیده بود از اینکه حتی توی رخت خواب هم تکیه گاه زن زندگیش بود احساس غرور میکرد ، نگاهش به دیوار اتاق خوابشون گره خورده بود و رسید به اون هواپیمای زرد که اون گوشه به دیوار چسبیده بود ، بی اختیار رفت تو اون روزای سخت و اون روز قشنگ و سرد سفید دشت ، اون تپه پر از برف. این هواپیما که حالا یکم داغون و شکسته  شده اون روز دور سرشون پرواز میکرد و اونا بودن که اسیر زمین بودن اما حالا همه چی بر عکس بود اون هواپیما مثل یه قاب عکس به دیوار چسبیده بود و اسیر زمین بود و این بار اونا بودن که تو اون اتاق تو اسمون عشقشون پرواز میکردن
نگاهش گشت و رسید به قاب عکسشون ، و خوشحال بود اینبار خودش کنار عشقش تو عکس نشسته و سریع نگاهش را برگردوند تا یاد اون قاب عکس پاره نیافته ...

چشمش به چشمای خیره اش افتاد که تو صورتش ذل زده بود  نی دونست چرا این زن بعد از همه وقت هنوز از خیره شده به صورتش خسته نشده و چون خودشم هنوز از نگاه کردن سیر نشده بود خیره شد به نگاهش

خسته بودن ، ملافه را کشید رو خودشون و اروم رفت پایین تر ، سرش را چسبوند به سینه اش و یه نفس عمیق کشید و مست بوی تنش شد ، خوشحال بود که بالاخره برای همیشه روح و جسم بزرگترین ارزوی زندگیش را تسخیر کرده و سعی میکرد بیشتر لمسش کنه ، اخه اونا هیچ وقت اروم تو بغل هم نمیتونن بخوابن ، همیشه هر دو سعی میکنن سهم بیشتر از بدن هم را بدست بیارن و این میشه که همیشه مثل مار به هم میلولن

یه لحظه حس کرد زیر ملافه داره خفه میشه ، یه بغضی راه گلوش را بسته بود ، سریع سرش را اورد بیرون تا نفسی تازه کنه اما وای خدای من ...

اینجا کجاست ، چقدر تاریک ، نه خبری از افتاب بود و نه خبری از اون هواپیمای زرد ، نه قاب عکس و .....
اره عرق کرده بود و نفسش تنگ بود ، قلبش تند تند میزد و خون را تو صورتش پخش میکرد ، ولی خبری از اون اتاق و زنی برهنه ای که به بدنش حلقه زده بود نبود
اینجا همون اتاق خواب همیشگی بود ، خبری از تخت خواب دو نفره و حتی جای خالی زنش نبود ، روی همون تشک و زیر همون پتویی خوابیده بود که اون شب شاهد مستیشون بود ، اون شبی که دیگه هیچ وقت ارامشش را تجربه نکرد ...
پرده تور اتاقش کنار بود و تو تاریکی نیمه شب اسمون سیاه با ستاره های کم رمقش پیدا بود ، تنش گرم و نفسش خسته بود و خیلی تشنه مات و مبهوت این رویای تکراری و ترس
به زور تنش را تکون داد و شک داشت که روحش کاملا تو بدنشه یا نه ، اروم در اتاق را باز کرد و تو ایوون خونه پدرش رو اون سنگ سفید سرد همیشگی دستاش را دور ستون همیشگی حلقه کرده و نگاهش را برد تا اون دور دورای اسمون ، تا ته سیاهی و تاریکی اسمون و میدونست که اون دوری که میبینه خیلی دوره ، خیلی دور ، حتی دور تر فاصله اش با عشقش .
به اسمون نگاه میکرد و نگاهش را میبرد سمت جنوب اسمون ، به اسمونی که حالا بالای سر عشقش مواظبشه ، میدونست که حالا خوابه و از خودش میپرسید یعنی وقتی خوابیده به من فکر کرده ؟ کاش با خیال من خوابش برده باشه و بی اختیار لبخند میزد
هوا خنک بود و سردی اون ستون که به صورتش چسبیده بود صورتش داغش را خنک میکرد
غرق دنیای خودش بود و سعی میکرد از اون سکوت لذت ببره ، و ته دلش نگران بود مادرش بیدار بشه و تو اون وضعیت ببینتش ، اون وقت بود که خر بیار و باقالی بار کن و باز باید هزار تا دروغ به هم میبافت تا مادر بیچارش باور کن یه دونه پسر قند عسلش غمی به دلش نیست و  نه عشقی در کاریه و نه مشکلی تو زندگیش هست
از این همه دروغ و پیله دور و برش خسته بود اما این تنها راه بودن بود ، قصه به جاهای حساسش نزدیک شده بود و هر لحظه ممکن بود اخرین لحظه باشه ، یاد اون حرف دم رفتنش و خدا حافظی از زنش افتاد و سکوتی که خیلی براش گرون تمام شده بود ، خسته بود و دیگه تو تن شکسته اش توان کشیدن این بار سنگین را نمیدید ، همیشه خودش را یه ادم فرسوده و کمر دوتا تصور میکرد که این کوله بار را به زحمت رو شونه هاش میکشید ، یاد پیر مردایی میافتاد که خیلی وقتا صبح زود بیل به دست میرفتن سر کار ، ادمایی که وقت خوشی و استراحتشون مجبور بودن سخت کار کنن
از این تصمیمی که گرفته بود هم پشیمون بود و هم میدونست چاره ای نداره ، اخه معنی رفتنش جدایی بود ، حتی قبلا در مورد این رفتن حرف زده بودن و قرار شده بود که این رفتن پایان این دنیای قشنگ و زندگی مشترکشون باشه ، اما سردی حرفا و خونسردی عشقش مجبورش کرد بگه و به زبون بیاره ...
اما این گفتن هم اون سردی را گرم نکرد ، با خودش درگیر بود که اینطوری داره شکنجه میشه و تمام زندگیش به هم خورده اما معادل این درد و غم را تو صدا و حرفای عشقش نمیشنید ، جرات نداشت که تهمت بی وفایی و نامردی بزنه بهش ، نه برای اون فقط برای دل خودش ، برای خودش که اینطوری داشت از درون خراب میشد و اینکه بی وفاییش را باور کنه تیر خلاص عمرش بود
به هر حال وقت موعود رسیده بود میگم موعود چون از اول میدونست یه روزی اینطوری تمام اون قصر قشنگ اوار میشه ، یادش افتاد که خیلی وقت پیش میخواست تمام دنیاش را خراب کنه تا از اول بسازه ، حالا میخواست جوری بشه که همه ارزوی داشتنش را داشته باشن ، میخواست جوری باشه که بقیه بیان دنبالش ، که اینقدر برای به دست اوردن هر چیزی اینطور خودشو به اب و اتیش نزنه ...
دیگه میخواست بره ، میدونست یه روز پشیمون میشه و تازه میفهمه که چه دیوونه ای را کنار زده ، میدونست اگه یه روز ببینتش هر دو حسرت میخورن اما نوعشون فرق داره ، یکی حسرت میخوره که چرا نگهش نداشتم و یکی حسرت میخوره که کاش میدونست چقدر دوستش دارم و قدر عشقم را میدونست ....
مهم اینه که هر دو بازنده  این بازی هستن ، هر در

یاد فردا افتاد ، فردا شنبه بود ، روزی که خیلی منتظرش مونده بود و دلش میخاست ازش یه خاطره قشنگ بسازه ، دلش میخواست دوستای نزدیکی که تعدادشون از انگشتای یک دست هم بیشتر نبود را جمع کن تو همون رستورانی که خیلی دوست داره و یه جشن تولد کوچولو اما صمیمی برای تولد عزیز ترین موجود زندگیش بگیره ، خیلی وقت شاید نزدیک چند ماه بود که هر وقت میرفت خرید تو فکر یه کادوی تولد قشنگ و خاص بود اما از این جشن تولد سهمش یه کارت تبریک بود که چون بهش دسترسی نداشت خودش درست کرده بود و فرستاده بود تا براش چاپ کنن و بهش بدن ، که حتی اونم اونجوری که دلش میخواست به دستش نرسید

یه لحظه تصور کرد که حالا کجاست ، چیکار میکنه اما این فکر انقدر کشنده بود که خیلی عصبی پیشونیش را گرفت و دست کرد تو موهاش و یه نفس عمیق کشید ، نه نه ، نه خدا اون تحمل حتی تصورش را نداره ،کمکش کن و ازا این فکر نجاتش بده
عصبی شده بود و دیگه اشکاش بند اومده بود ، باز به اسمون خیره شد ، به همون نقطه دور بی ستاره ، به تاریکی و سیاهیه هم رنگ بختش ....
باز دلهره داشت که کسی تو اون حال ببینتش ، بی اسمون نگاه کرد و گفت بی معرفت حتی برای قصه خوردن هم یه سقفی زیر این اسمون به ما ندادی ، باشه ، اینم روش

اروم در را بست و باز رفت تو رخت خوابش و پتو را کشید رو سرش

...

با صدای زنگ SMS موبایش به خودش اومد و سریع گوشی را برداشت
OK shod har kar mikoni zodd bash ke gir dade mikhad zood bargarde khoone manam ke mariz nistam tablo mishe rasti mano va bache ha ham bahash miaim

با هزار تا زحمت و کلک خواهر زنش را راضی کرده بود که هر جوری شده از خونه بکشنش بیرون و حالا یه فرصت خوب دست داده بود ، نفهمید چطور ماشین را روشن کرد و با عجله زیاد خودشو رسوند خونه ، وارد پارکینگ که شد با رحمت همه چیز را برد تو اسانسور و کلید 4 را فشار داد ، توی دنیای خودش غرق بود و به نقشه های خودش پوزخند میزد که با صدای خانمی که گفت طبق چهار به خودش اومد ، سریع همه خرت و پرت ها را برد داخل ، خونه مثل همیشه و حتی یکم بیشتر از همیشه مرتب بود ، یه ظرف میوه اماده تو یخچال و یه مرغ که گذاشته بود بیرون تا یخش اب بشه ،خندید و فهمید که خودش هم یادش نرفته

انقدر این چند روز خودش را گرفتار و ناراحت نشون داده بود که بیچاره خانمش باور کرده بود که اقا همه چیز یادش رفته و دیگه این چیزا  قدیمی شده ، تو دلش قهقه میزد ، سریع مرغ را گذاشت تو فریزر و کیک و بقیه چیزا راهم اماده کرد ، یه دفعه مثل جن گرفته ها موبایلش را برداشت و زنگ زد به ابی :

ابی - دیگه چه مرگته
دلقک - غذا را هماهنگ کرد
ابی - کووووووووووووفت دهنه منو .....

بوق بوق  بوق
خندید و گفت چاکرتم تو غذا را بیار تلفنو قطع که هیچی بکن تو .... من.
همینطور که داشت از تو کمد لباساش را بر میداشت یه نگاه به خودش تو اینه کرد و گفت واقعا حق داره غر میزنه عین جنگلی ها شدم ، یه نگاه به کمد انداخت و از مرتب بودن خونشون و داشتن یه زن منظم و تمیز کیف کرد و پرید تو حمام ، هر چند از تنها حمام رفتن خیلی بدش میومد و هر وقت هم که تنها میرفت به هر بهانه ای شده بود صد با زنشو صدا میکرد و حرصش را در میاورد
زنش همیشه بهش میگفت عین یه بچه فقط یکی را میخای دورت بچرخه و کارات را درست کنه و اون خوشحال بود کسی هست که اینقدر هواشو داره ، میدونست اگه چند روز نباشه از گند و کثافت و گرسنگی میمیره....

با وسواس تمام صورتش را تمام جهت های ممکن اصلاح کرد و پرید بیرون ، همینطور که داشت خودش را خشک میکرد ، تو کمد اون لباسی را که دو سه روز پیش (روز تولدش) از زنش هدیه گرفته بود را برداشت و یکم به خودش و اون شکمی گنده ای که به زور زنش کوچیکش کرده بود تو اینه نگاه کرد ، و لباسش را تنش کرد و به یاد قدیما خودش را با ادکلون Haco شست ....

کم کم باید پیداشون میشد و موبایلش را برداشت که یه امار از خواهر زنش بگیره که موبایلش زنگ خورد.

- سلام عزیزم
- (خیلی سرد) سلام کجایی
- خواهرم یکم حالش بد بود اومدم یه سری بهشون زدم حالا هم دارم با بچه ها بر میگردم خونه
- چش بود حالا چطوره
- هیچی فکر کنم فشارش افتاده بود هیچی هم که نمیخوره حالا میام خونه برات میگم ، راستی کجایی کی میای خونه؟
- از صبح تا حالا دهنم سرویس شده به خدا ( راست میگفت بیچاره) همش اینطرف اونطرف بودم میام خونه برات میگم ، این به اون در
- کثافت ، باشه ، کی میای
- نمیدونم به خدا ، خیلی گرفتارم ، انقدر خستم و سرم درد میکنه که نگو
- بمیرم عزیزم ، سعی کنی زود بیای شما نمیخورم تا بیای
- به به افرین ، چی شده میخای شام بخوری
- میخام به تو روحیه بدم خره
- باشد گلم
- فعلا
- مواظب خودت باش ، اگه چیزی میخای بگو بخرم بیام
- نه عزیزم همه چی دارم
- اوکی پس فعلا خدا حافط
- بای بای مووچ
- دیوونه ، خدا حافظ

همین که دکمه قرمز موبایل را فشار داد زد زیر خنده و با خودش گفت بمیرم کلی خورد تو ذوقش که یادم رفته اما به رو نیاورد ، الهی قربونش برم

دیگه همه چیز اماده بود که باز صدای زنگ SMS
ma darim miaim 5 min dige miresim , khak to saret khaharam koli depres shod martike
گوشی را پرت کرد رو کاناپه و دوید جلوی اینه ، اره دیگه خوب شده بود ، یه چشمک با یه خنده شیطانی زد و یه نفس عمیق کشید دوید شمع ها را روشن کرد و پشت سرش تمام پرده ها را کشید و چراغ ها را خاموش کرد و با خودش گفت خوبه وقتی میاد تو میبینه چراغ ها خاموشه لخت بشه و قاح قاح زد زیر خنده

از در ورودی خونشون که وارد بشی روبروت پذیراییه و پشت سرت اشپزخونه ، کیک رو میز پذیرایی بود و نور شمع ها تو تاریکی خونه خیلی قشنگ شده بود ، اما از در که میومدی تو شمع ها پیدا نبود ، صدای کلید که اومد قلبش با شدت هر چه بیشتر میزد

وقتی اومد تو و دید همه جا تاریکه ، بلند گفت اِ اِ اِ اِ اِ  چه موقع برق رفتنه .
قبلا با بچه ها هماهنگ کرده بود که چند قدم دیرتر بیان تو و وقتی که اومد تو سالن دقیقا پشتش به شوهرش بود و اصلا متوجه اون نشده بود ، اروم رفت از جلو از پشت زنش را محکم بغل کرد و یه لحظه از صدای جیغ زنش احساس کرد خونه رو سرش خراب شد ، با اینکه گوشش سوت میکشید دم گوشش گفت خانوم خوشگلم تولدت مبارک
یکم دستاش را باز کرد تا بتونه برگرده ، حالا دیگه صورت ها شون رو بروی هم بود و بچه ها هم چراغها را روشن کرده بودن و اواز تولدت مبارک میخوندن ، بچاره خانومش که هنوز تو شوک بود تو چشماش خیره شده بود خیلی کش دارد گفت : کثثثثثثافت و اروم لباشون را گذاشتن روی همدیگه و چون جلوی بقیه یکم خجالت میکشیدن اروم هم دیگه را بوسیدن ، اما هنوز محکم همدیگه  را بغل کرده بودن و بچه ها هنوز اواز تولدت مبارک میخوندن ، که دیگه صدای دوستش در اومد که بابا ولش کن ما هم کارش داریم ، دوباره لبای شوهرش را بوسید و همینطور که چشماش برق میزد گفت: "مرسی عزیزم ، بازم گولم زدی منه مغز فندقی هم باورم شد که یادت رفته ، فدات بشم"
یه دفعه خواهرش دستش را کشید و گفت بسته ما میریم تا صبح وقت دارین ، و بغلش کرد گفت تولدت مبارک ، تولدم خودم هم مبارک ، اخه دو قلو بودن .....
تازه همه دور میز نشسته بودن که صدای زنگ اومد و ابراهیم با غذا رسید و .....

بقیه اتفاقا مثل بقیه جشن تولدها بود و همه هدیه هاشون را دادن و کلی گفتن و خندیدن ، اونم برای زنش یه خودش یه لباش گرفته بود و یه جفت حلقه esprite که عین خیلی قشنگ بودن و همه کف کرده بودن....
بالاخره ساعت نزدیک یک شده بود و مهمون ها خسته و کوفته با ابی رفتن خونشون و اونا را با دنیای خودشون تنها گذاشتن ، چند دقیقه بعد روی کاناپه لم داده بود و به زنش خیره شده بود که تمام چراغها را خاموش کرد و اومد یه شمع بزرگ روی میز گذاشت و نشست روبروش ، هر دو تو نور شمع به صورت هم خیره شده بودن  در حالی که لبخند رو لباشون بود اتفاقهای این چند وقت را مرور میکردن که بعد از چند دقیقه عروس قصه سکوت را شکست و همون طور که تو چشمای شوهرش خیره بود گفت کثافت و بعد از یه مکث دوباره گفت عزیزم مرسی ، شیش تا دوست دارم...
یه لبخند زد و همینطور که تو صورت زنش خیره بود بهش گفت بیا ، کارت  دارم ، وقتی کنارش نشست مجبورش کرد چشماش را ببنده و از پشت سرش یه شیشه شامپاین تزئین شده اورد و همینطور که اونو میداد بهش گفت ، اینم هدیه ویژه تولد بهترین زن دنیا ...
وقتی چشماش را باز کرد ، یه جیغ کشید و دوباره گفت کثافت ، تا صبح دیگه چی میخای رو کنی ، کف کردم از بس سوپرایز شدم و سریع لباش را اینبار محکم و عمیق چسبوند به لبای شوهرش ...
بعد از چند دقیق به زور زنش را حل داد عقب و به شیشه اشاره کرد ....
شمع نصفه شده بود و ساعت نزدیک 2/5 بود ، مستی تا استخونشون نفوذ کرده بود و دیگه فرصتی از این بهتر برای عشق بازی دوتا مرغ عشق پیدا نمیشد ...

....

باز صدای همیشگی زنگ اون ساعت سیاه که مثل هر روز ساعت 5:56 دقیقه را نشون میداد ، خسته و کوفته از همون رخت خواب همیشگی بلند شد و به زحمت ساعت را خفه کرد ؛ یه نگاهی به رختخواب خالیش و جای گرم خودش کرد و همینطور که سعی میکرد صدای اهش را کسی نشنوه از اتاق رفت بیرون
دوباره صبح بود و یه روز جدید با تمام ترس ها ، نگرانی ها و دلتنگی های تکراری ، یه روز سرد دیگه از عمرش که باید تا شب میکشتش ، یه قدم از قدم های باقی مونده عمر نفرین شده اش