X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
پنج‌شنبه 19 مهر‌ماه سال 1386

19 مهر هشتاد شش ، دو سه روز از تولدم گذشته و دو روز مونده به تولدت  ، امروز شوم و نحص ترین روز عمر منه ،  یه گیجی عیجیب تو سرم میپیچه یه خستگی که شاید بخاطر دو سال اننظار و نا امیدیه ، یه درد مبهم که تو تموم تنم ریشه دوونده و ایجوری خوار و ذلیل نشوندتم پشت کامپیوتر تا شاید اخرین حرفای دلم را برای عزیز ترن کس زندگیم بنویسم
اره امروز عصر ساعت 6 قراره یه هواپیما از فرودگاه کیش بپره و دل در به داغون دلقک را دنبال خودش ببره به اون بالا و همون جا  مثل روح سرگردان رها کنه ، امروز روز بدیه ، ولی بر خلاف دیروز زیاد گریه ام نمیاد

نمیدونم وقتی اینا را میخونی  کجایی و چیکار میکنی ، نمیدونم اون موقع من کجام ، اما میدونم وقتی اینارا میخونی دلت خیلی گرفته ، یا اگه نگرفته باشه میگیره ، دل منم میگیره ،اخه هر وقت تو ناراحتی یا مشکلی داری دل منم شور میزنه و میگیره ...

عزیزم از دیروز که تو سرویس با اون خبر کشنده تیر خلاص قلبم را زدی ، تا حالا انقدر گیج و ناراحتم  که حتی درک درستی از زمان و مکان ندارم ، باور کن اگه منو تو خیابون ببینی روت نمیشه باهام راه بری چون اصلا تعادل روحی و روانیم را از دست دادم
دیروز با یه بغض عمیق و محکم رسیدم خونه ،ماما نم برای افطار میخواست کباب درست کنه ، حساب سرش شلوغ بود ، شاید برای همین زیاد پا پیچ نشد ، نمیدونم چرا ترسیدم بمونم خونه یه هو زد به سرم هنوز دو دقیقه نشده بود که گفتم علی میخاد افطار بده و من باید برم اونجا از اونطرف هم میخام برم دنبال خونه دیر میام ، خدا را شکر مامان هم گیر نداد و نفهمیدم چطور زدم بیرون .
از تو سرویس که باهات حرف زدم تصمیم گرفتم یکم پول برات بفرستم ، ولی راستش از حرفت دلم گرفته بود اخه تنها مشکلت برای رفتن پول بود و هر چی منتظر موندم که تو حرفات بشنوم یکم از ناراحتیت و دل تنگیت هم بخاطر منه خبری نشد ، بهر حال سر راه اول رفتم سر یه خود پرداز بالای خونتون که خراب بود برای همین برگشتم و از بعدی یه صورت حساب گرفتم اخه شماره کارتی را که بهت داده بودم نداشتم و نمیخواستم از خودت بگیرم ولی تو صورت حساب شماره کارته نبود و مجبور شدم بی خیال شم....
چشمام پر از اشک بود و گاهی صدای هق هقم تو صدای بلند اون CD  که دوستت برای سفر دوم به شمال زده بود گم میشد ، به اختیار به پخش ماشین نگاه کردم و یاد اون روز تو خیابون طالقانی افتادم که شما منتظر من بودین و من به بهانه خرابی ماشین داشتم اون پخش را میبستم ، اخه سفر قبلی بهت قول داده بودم و دلم میخاست حسابی ذوق زده ات کنم که بازم نشد.
اومدم از سمت کوه صفه از همون جاده که بارها با هم از رد شده بودیم یه نهایت سرعتی که میتونسم راه افتادم سمت همون جایی که خیلی از لحظه های اروممون را اونجا سپری کرده بودیم ، تو جاده فرو رفته بودم تو صندلی و بی خیال تا اخر گاز را فشار میدادم و میدونم اگه پیشم بودی حسابی داد و قال راه مینداختی ،اما تنها بودم و باور کن اگه اتفاقی هم میافتاد برام مهم نبود .
بعضی وقتا انقدر اشک چشمام را پر میکرد که به زحمت جلوم را میدیدم و فقط خدا خدا میکردم که به غروب افتاب برسم ، به خدا گفتم تو که همه چیزا ازم گرفتی حداقل چه مرده چه زنده منو سر غروب افتاب برسون بابا محمود ، ولی باز خدا با من نساخت و وقتی رسیدم افتاب رفته بود پایین و از اون سرخی قشنگی که اون بار با هم دیدیم خبری نبود ، تو راه به کوه ... خیره شده بودم و دستم را گذاشتم رو جای خالیت رو صندلی کناری و به کوهت گفتم ببین اینبار دیگه تنها اومدم ، دیگه باید عادت کنی منو تنها ببینی ، اما بی معرفت اونم ساکت بود و هیچی نمیگفت ، راستی یادته روزی که اسم تو را گذاشتیم رو اون کوه....
کنار پل خلوت خلوت بود ، من بودم و خودم و صدای اب ، تو این گیر و دار علی گیر داده بود برم شرکت و یکم مشکلاتش را حل کنم که با کلی معذرت خواهی بیخیالش کردم ، فقط زنگ زدم به ابی که اگه لازم شد اون بره و امشب جور منو بکشه ، تلفن را که قطع کردم یه سیگاره دیگه روشن کردم و رفتم لب اب ، ماشینم درست جایی بود که اونروز اون پرایده را شستی !!!!! به اون مغازه اون طرف خیابون ، با اب ، و اون جای که چند شب قبل از رفتنت حصیر پهن کرده بودیم و نشستم ، به اون پل نگاه میکردم  و یاد تمام خاطرات قشنگی میافتادم که با هم داشتم ، به عکسی که رو پل از هم گرفتیم ، اون مسابقه دو ، لی لی و ......
سیگار تمام شده بود و من هنوز غرق خودم بودم ، اشکام اصلا اختیاری نبود ، وقتی زنگ زدی یکم خودمو جمع و جور کردم و با انرژی باهات حرف زدم ، ولی خوب تو هم منو میشناسی و فهمیدی که دلم گرفته ، ولی خوب نفهمیدی که چقدر خرابم ، شاید پیش خودت فکر کردی یه ناراحتی مثل بقیه ناراحتی های منه ولی اینبار خیلی فرق داشت ، همیشه حتی اگه تو میخواستی تمامش کنی یه چیزی ته دلم میخواست باز با هم باشیم و یه امیدی بود اما حالا نه امیدی بود و انگیزه ای برای برگشت ، من تصمیم خودمو گرفته بودم و میدونستم که دیگه قصه به اخر رسیده ....

تو اون حس و حال یاد مریم افتادم و ماه رمضون اون سال ، هرچند این عشق با اون زمین تا اسمون فرق داشت اما اون موقع فکر میکردم بزرگترین عاشق دنیام ، همیشه همینطوره ، اره اون سال هم ماه رمضون که شروع شد ما رابطمون را موقتا قطع کردیم و من ریش گذاشتم تا بعد ماه رمضون قیافم کلی تغییر کرده باشه، اون سال اولین باری بود که ریش میزاشتم و این تا وقتی با تو اشنا شدم ادامه داشت که پارسال دیگه ریش نگذاشتم ، اما امسال که خودت خواسته بودی و حالا دیگه ریشم در اومده بود و بلند شده بود ، باز ماه رمضون بود و باز جدا شدن ما یه ربطی به خواهرت داشت ، اونم خواهرش زیاد از من خوشش نمی اومد
مریم هیچ وقت منو با ریش ندید ...
شاید تو هم هیچ وقت این ریش منو نبینی ، مریم رفت دنبال زندگیش و با یه نفر دیگه تا اون روزی که تو خیابون دیدمش دست یه نفرو گرفته بود و بلند بلند میخندید ....


یک ساعتی اونجا بودم یکم اروم تر شده بودم اما راستش رابخوای یکم چشمام می سوخت ، دنده عقب که گرفتم تا برگردم یاد اون روز افتادم که رفتی رو جدول ...
اینبار نبودی که دعوام کنی که رو شنا تیک اف نزنم ، منم تمام دق دلیم را سر گاز ماشین و اون شنا در اوردم و خاکی کردم که نگو ...
دوباره با سرعت برگشتم سمت اصفهان ، تو راه تو فکر و خیال خودم گاهی میخندیدم گاهی گریه ، گاهی داد و بعضی وقتا هق هقم تا اسمون میرفت ، عقربه کیلومتر بین 150 تا 180 بازی میکرد و وقتی رسدیم پل زندان یاد اون روزا که برای بیشتر پیشت بودن مسیر را دو میکردم رفتم سمت کوه صفه و بی اختیار سمت بهارستان ....
مستقیم رفتم جلوی پارکش همون جا که رانندگی تمرین میکردی ، یادته ؟؟؟؟  در اون خونه قشنگه باز بود و جلوش کلی ماشین پارک بود ، خیلی توالت داشتم ، وقتی پیاده شدم که برم تو اون دستشویی کثیف یاد اون شب افتادم که اونجا با نسیرن رفتی توالت و من نگران بودم کسی مزاحمتون نشه....
حس میکردم تمام تنم بوی سیگار میده ، یه ابی به صورتم زدم و راه افتادم
از ظهر چیزی نخورده بودم ، اومدم تو بهارستان از جلو اون پیتزایی هم رد شدم و بعد به یاد اون روزا یه رانی هلو گرفتم و اومدم سمت اصفهان
مسجد کعبه ، اون مغازه ها که اون سگه جلوش بود ، اون شب بارونی ، تمام شبایی که از اونجا رد میشدیم .... همش مثل فیلم از جلو چشمام رد میشد اما تو پیشم نبودی...

دیشب تا صبح چندین بار وحشت زده از خواب پریدم ، و یه سر گیجه عجیب داشتم ، دلم میخواست خوابتو میدیدم اما فعلا روزگار با ما سر سازگاری نداره ...
یه کار بد هم کردم ، موقع خواب هرچی فکرت میومد سراغم که کنارت بخوابم مقاومت میکردم ، خیلی سعی کردم که بهت فکر نکنم و نمیدونم کی و چجوری خوابیدم ، اما صبح خیلی خسته بودم

 

ساعت نزدیکه 3 شده و تقریبا سه ساعت دیگه بیشتر به پایان عمر زندگی مشترکمون مونده ، اون هواپیما از زمین کنده میشه و تو یاد حرفای من میافتی که وقتی هواپیمات بلند شد ، بدون که دیگه دلقک برای همیشه مرد ، تو میری برای شروع یه زندگی تازه ، و من باید برم که سد راه خوشبختیت نباشم ، که بدونی اینجا کسی منتظرت نیست تا بتونی زندگیت را بسازی

سخته ؛ حتی نوشتنش هم برام خیلی سخته
تو رو خدا نگی از خدام بود ، نگی منتظر بودم که بری، نگی بی معرفت بود ؛ نگی دوستم نداشت ، فکر نکنی حالم خوبه و دلم خوش ....
به جون یه دونه پسرمون که خیلی دوستش دارم به جون خودت که بیشتر از چیزی دوستش دارم عاشقتم ، درسته که این اواخر یکم سرد وخسته شده بودم اما اینا بخاطر دوست نداشتن نیست
اونا همش به خاطر این دوری لعنتی و اون کیش خراب شده و تمام خستگی هایی که سوهان روحم شده بود ، برای من از دست دادن تو از دست دادن تمام امید به خوشبختی و زندگی با عشقه ، از دست دادن اعتماد به نفسیه که زمونه لهش کرده

دیگه خستم ، بعد دوباره می نویسم