X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 10 تیر‌ماه سال 1386

شب یکشنبه است و تازه رسیدم خونه ، با هزار تا سوال تو ذهنم که خیلی خستم کرده
امشب به خودم قول داد صریح و بی پرده بنویسم ، حتی اگه اون دکمه قرمز بالای این نوشته ها را ببندم ، میخام حرف و درد دلم را برای خودم هم که شده بنویسم

چند وقتیه دارم فکر میکنم که تا چند وقت دیگه میتونم یه تنه این بار را به دوش بکشم، تا کی باید موقع ناراحتی و عصبانیتش اروم و صبور باشم ، تا کی باید وقتی دلم گرفته و یه عالمه قصه تو دلمه به خطای کف خیابون خیره بشم و سکوت ، سیگار یا اهنگ بلند را تحمل کنم ، تا کی بگم دوستش دارم و تاوان همه چیزش را بدم ، می دونم ، می دونم که حتی از رو این نوشته ها مثل تمام قصه های دیگم سرسری رد میشه و اخر سر میگه : " اقا جون من اینجوریم ، سختته ، نمیتونی تحمل نکن ، من که خیلی وقتی پیش گفتم ..."

دیگه از صدای SMS غریبه ها ، تلفن اشنا ها ، احوال پرسی کم سن و سالا خسته شدم ، میدونم خیلی سعی کرد بخاطر من عوض بشه ، خیلی به خودش فشار اورد که اونجوری که میخام باشه ، نمیگم نخواست ، شاید نتونست ، نتونست دل منو اروم کنه ، بهانه هاش قشنگه  اما منو راضی نمیکنه ، من خسته تر از  اونم که هر روز بخام بگم عزیزه دله من چه فایده ای داره با فلانی حرف زدن ، اگه از این کار لذت میبری که خیانته ، اگه حسی نداری که الافیه ، اگه اونا کسی نیستن من که کسی هستم و اون باز حرفای خودش را میزنه ....
بهش حق میدم ، اخه منه الاف و اویزون این وسط چیکاره زندگیشم که به خودم حق میدم ازش همچین چیزی بخام ، من خودم هم بدتر از همه ، پر دردسر تر از همه ، ولی خوب راحت میتونه یه ادم فضول گستاخ و پر رو مثل من را از دنیای بزرگ خودش بندازه بیرون ، شاید دلش برای منم میسوزه و با کج دار و مریضش بیشتر ازارم میده...
کاش میدونست دل من چطوری براش میزنه که بتونه اندازه عشق من و خودش را با هم مقایسه کنه ، تا ببینه کجای قلبم نشوندمش و شاید کمتر بی انصافی کنه...


به این حس استقلال و تساوی مرد و زنش فکر میکنم ، میگم خدایا منی که عمر حتی تو خونمون به خواهرم نگفتم برام اب بیار ، یا اگه خواستم هزار بار معذرت خواستم و هزار بار تشکر کردم ، منی که همیشه بهش افتخار کردم و سعی کردم بهش نشون بدم چقدر بزرگه ، خدا من با این همه عدالتی که بین زن و مرد بهش معتقدم حالا دارم از عزیزترین کسم متهم میشم که تساوی را قبول ندارم ، من که همیشه دنبال یه زن مرد و مستقل بودم کی خواستم استقلالش را بگیرم
عزیزم دلم ،عدالت ، مساوات ، تساوی ، حق ، حقوق و هرچی کلمه قشنگ دیگه که تو بلدی همه اینا معنیش این نیست که زن و مرد عین هم باشن ، برای همینه که عدالت حکم میکنه زنا بیشتر مرخصی داشته باشن ، که زنا مرخصی زایمان داشته باشن ، مردا برن بجنگن ، زنا برن دکتر زنان بشن ، مردا کارای خشن تر بکنن و زنا کارای لطیف تر ..
معنیش اینه که هر کس سر جاش باشه ، اونیکه فلجه بشینه پشت میز ، اونی که پا داره بره بیل بزنه ، زن کار سبک تر بکنه ، مرد کار خشن تر ، این تساویه ، اما همه جا عدالت نیست اما گناه گناه کارا را تقصیر من ننداز ، اینکه ما تو یه جامعه زندگی میکنیم که خیلی چیزا سر جاش نیست گناه من نیست ، اینجاست که وقتی مردی ببینی ناموسش اگه بخواد تنهایی بره تو بیابون رانندگی برای جون و ناموسش میترسه و جلوش را میگیره ، ما ادما خودمون تنها زندگی نمیکنیم ، هر حرکت ما رو اطرافیانمون تاثیر میزاره ، پس حق نداریم هر کاری دلمون خواست و فکر کردیم درسته بکنیم ، اون خانم حق نداره جون و مال و شرف و ابرو و سلامتی خودش و اطرافیانش را به خطر بندازه بره جایی که هزار تا خطر تهدیدش میکنه ، زن که هیچ مردا هم دیگه باید احتیاط کنن ....
حرف من اینه محیط و جایی که توش هستی بهت اجازه نمیده هر کاری فکر کردی درسته بکنی ، یادت باشه هیچ وقت ، اینو از ته قلبم مطمئنم که هیچ وقت نمیشه کاملا اونجوری رفتار کنی که میخای و فکر میکنی درسته ، محاله بتونی کاملا مستقل باشی
اما از اون مهمتر ادم وقتی عضو و شریک یک رابطه میشه نمیتونه به طرف مقابلش و خواسته هاش بی تفاوت باشه ، اینجوری یه رابطه یه طرفه پیش میاد که در بهترین حالت فقط از هم میپاشه
من همیشه خواستم مستقل باشی ، قوی و محکم باشی ، اما انتظار دارم به من و انتظاراتم احترام بگذاری ، نه به خاطر من این تلاشیه که برای نگه داشتن چیزی که میخای میکنی ، اگر این کار را خودم نکرده بودم این انتظارم مسخره و خودخواهی بود اما من این کار را کردم....

 

یه موقع هایی مثل امشب فکر میکنم خیلی خودمو کوچیک کردم ، خیلی راحت خودمو بهت دادم ، شاید ، نمیدونم اما حس بدیه که اگه ادامه پیدا کنه قطعا مارا جدا میکنه ، تهدیدت نمیکنم  چون میدونم من چیز خیلی با ارزشی نیستم که از دست دادنش زندگیت را مختل کنه ، مطمئنم که حداکثر یکی دو هفته اذیت میشی و بعد عادت میکنی ، راستش حس میکنم علاقه ات شدیدا کم شده و فقط برات یه دو راهی شدم که نمیدونی باهاش چکار کنی ، به خودم قول دادم اگه یه بار دیگه حرف جدایی بزنی ، بگم باشه ، عزیز دلم با اینکه تو حالا تو بدترین شرایط روحی هستی ، من احتیاج دارم بفهمم که چقدر برات مهمم ، که بشینی باهام حرف بزنی و یک بار برای همیشه تکلیف من را خودت وادمایی که من باشون مشکل دارم را حل کنی ، یا قانعم کنی و همه اونا باشن ، یا قانع بشی و اونایی که نباید باشد نباشن ، یا بگی نمیخام عوض بشم و من برم پی کارم ...
در مورد استقلال و اینکه فکر میکنی باید کاملا مستقل باشی هم تا حدودی حرفم را زدم ، در هر باره ای که بخوای حاضرم باهات صحبت کنم و یه راه حل منطقی پیدا کنیم اما با اینکه فکر کنی ، استقلال یعنی اینکه تو ازادی هر کاری میخای بکنی اصلا کنار نمیام ، با اینکه بخوای غد و یه پا سر حرفت باشی و حتی وقتی منطقی بهت ثابت میکنم قبول نکنی من مشکل دارم ، من با تمام غرورم و مرد بودن و غدی مردونم ، هر وقت قانعم کردی قبول کردم و صادقانه گفتم چشم ، نمیخام ازت چشم بشنوم ، فقط میخام ببینم که برای حرفام ارزش قائل هستی

 

تو رو خدا این تیکه را خوب و با دقت بخون و زود جبهه نگیر : من واقعا نگران رابطه مون هستم ، منتی نیست چون خودم خواستم اما هر وقت ناراحتی بوده من سعی کردم حلش کنم ، هر وقت دلگیر شدم تو ساکت بودی ، سیگار کشیدی ، اهنگ گذاشتی یا حتی بی تفاوت خوابیدی ، خلاصه چون خیلی از وقتا میدونی کارت درست نبوده ترجیح دادی به رو نیاری ، اما گلم ، مطمئن باش حافظه من خیلی قوی تر از اینه که این چیزا و سوالام یادم بره ...
کم پیش اومده که برای حل یه مشکل تو پیش قدم بشی ، کم پیش اومده از دلم در بیاری ، من برای رابطه مون نگرانم  نمیخام بگم چکار کن فقط بدون داره به سمت فاصله پیش میره ، من نگه داشتنش برام مهمه و تو از همه چیز برام مهمتری حالا تو ببین چقدر برات میارزه
برای تو نگرانم ، برای داشتنت تلاش کردم میکنم و خواهم کرد ، اما اگه تو هم بخوای ، این همه حرف زدم ، تمامش ، همه اش از اول تا اخر برای اینکه بگم نگران دوستیمونم نگران عشقمونم اگه میخای نگهش داری براش تلاش کن و به من نشون بده که تو هم میخای ادامه داشته باشه
دست اخر هم بگم میدونم دوستم داری ، میدونم برات مهمم ، میدونم بخاطر من خیلی کارا کردی ، اما میخام بفهمم که کجای زندگیتم و کیم برات ، اگه خواستی نشونم بده ، چیزایی که به قول خودت باید بزارم پای بچگیت را بشون فکر کن و یه دله شو و تصمیم بگیر ، اگه نمیتونی و یا نمیدونی چطور ازشون خلاص بشی من میتونم کمکت کنم به شرطی که بخای
بچگی تا وقتی بچگیه که ندونی اما وقتی فهمیدی و باز تکرار کردی یعنی اینکه نمیخای ازشون دور بشی و هیچ وقت نمیتونی ، رک بگم با ادمی که همیشه بچه بمونه یا بهونه بچگی بیاره نمیخام ادامه بدم

اینم بگم نگی اعتماد به نفست را ازت میگیرم ، دنیای منو میشناسی ، انتظاراتم را میدونی ، خودمو میشناسی ، اگه من اون چیزی که میخای نیستم ، اگه نمیتونی دنیای منو تحمل کنی ، اگه نمیخای با من باشی ، یا اگه به هر دلیلی نمیتونی ، شهامت داشته باش حرفت را بزن یا میتونم چیزی که میخای باشم یا نه ، اگه نشدم شهامت داشته باش و یه روز روبروم تو چشمام خیره شو ، بفرستم دنبال زندگیم