X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
یکشنبه 10 تیر‌ماه سال 1386
سلام
پنجشنبه است و ساعات خوشی و بهترین لحظات عمر من سریع رسیدن به 2 بعد الظهر ، مثل خیلی از چیزا که اولین تجربه زندگیم را با عزیزترین حادثه زندگیم تجربه کردم دو روزه که دارم زندگی مشترک را تجربه میکنم
الان که دارم به بهانه کار این نوشته ها را یواشکیش مینویسم داره تو اشپزخونه برنج پاک میکنه تا یه ناهار دونفره را کنار خاطرات شیرین دیگه زندگیمون برای من جاودانی کنه ...
از وقتی بیدار شدم فکر فردا و پایان این خوشبختی یه لحظه ولم نمیکنه و نمیزاره از این خوشبختی نهایت استفاده را ببرم ،  فکر پایان این فرصت کوچیک و ترسی که دوباره از فردا خیلی شدید تر شروع میشه ، فکر یه روز جمعه که باید تو خونه ضربان قلبم را بشمرم ، فکر یه سفر دور و یه جدایی عمیق ، یه پایان پیش بینی نشده که به قول باباش کشک و پشکم را به هم میزنه و هزار تا ترس دیگه که هر روز بیشتر میشه ، همه اینا یه دفعه به چشمام سرازیر میشه و اروم به بهانه خواب چشمام را روی هم میزارم .....
از دیشب سرزمین ارزو و تفریح یه اسم ترسناک شده که ارزو هام را خط خطی میکنه ؛ دیگه اسم دوبی تو ذهنم تاپ و توپه دیسکو و حمام افتات جمیرا بیچ و اون بازارای رنگارنگ را به تصویر نمیکشه ....
هفتم تیره و از خدا میخام که هفت تیر سال اینده حتما منو یاد امروز و این نوشته و ارزوهای رنگارنگم بندازه ، یعنی سال دیگه این فرصت هست که بهش بگم "یادته پارسال این موقع...." یعنی اصلا میتونم باهاش تماس بگیرم
با اینکه دیگه تقریبا امیدی تو دلم نیست اما دلم به گذشت زمان خوشه چون تنها راهیه که ما را پابه پای سرنوشت میبره و اینده را نشونمون میده
عشق من الان داری به تلوزیون ور میری و من نگاهت میکنم ، بدون همیشه دوست دارم ، ممنونم که این خاطرات خوب را برای من ساختی ، شاید فال امروزمون درست باشه اما میدونم امید با ماست و هوامون را داره ، یه وقت دلگیر نشی ها امروز بهترین روز عمر منه
عاشقتم
.................................................
حالا که دارم اینا را ته این نوشته اضافه میکنم ساعت 5:20 است و تو خوابی ، هنوزم عاشقتم ، دوباره بوی یه بحث و ناراحتی تازه میاد و من بیشتر از قبل حالم گرفته ، ناراحتم اما تصمیم دارم امروز چیزی بهت نگم ، هرچند تا وقتی باهات در موردش حرف نزنم عذاب میکشم اما تا فردا این عذاب را به جون میخرم که این خاطره قشنگ خراب نشه ....
عشق من برای من بچه مثبت ، عمو ، همکار ، دوست خانوادگی و .... بقیه همه غریبه ان ، من فقط یه دلقک ساده ام که دنیای کوچیک خودمو دارم ، دنیای کوچیکی که قبل از اینکه ازت چیزی بخام عوضش را بهت میدم و شاید برای همینه که قدر چیزای که اینقدر ساده به دست اوردی را نمیدونی ، چیزای ساده ای که بران من گرون ترین چیزایی هستن که بهت دادم ، همیشه امیدوارم قبل از اینکه بهت بگم ارزششون را بدونی و نگهشون داری ، امیدوارم این اخرین دنیای کوچیک منو شوخی شوخی ازم نگیری ...
عزیزم چیزی که ازت انتظار دارم چیزیه که بهت هدیه دادم ، این را در مورد همه روابطی میگم که درکشون نمیکنم ، شاید ادم بد بین و شکاکی باشم ، اما اطمینانی که یه رابطه نیاز داره را تو باید تو من ایجاد کنی ،همونطوری که من در تو ایجاد کردم ...
الان که دارم اینا را مینویسم خیلی ارومم ، و تو دلم دارم باهات اروم و در گوشی صحبت میکنم ، پس قبل از اینکه عصبانی بشی یا گوشی را برداری و بگی من اینجوریم ، این رابطه ها سالمه و ...... یه نفس عمیق بکش و خودتو بزار جای ادمی که عشقش داره با کسی صحبت میکنه که هیچ توجیهی نداره ، به این فکر کن بچه مثبت و امثال اون چرا باید با تو تماس داشته باشن ، واقعا میتونی قبول کنی نیتشون پاکه پاکه ، به اینکه حاضری منم با دوستای رو چتم صحبت کنم ؟ یا اینکه حتی چت کردن با دوستای چتیم را قطع کردم ....
نمیگم مثل من باش ، اما به این فکر کن که شاید نگه داشتن من بیشتر از گپ و شوخی بی حاصل با این ادما برات ارزش داشته باشه ، نمیگم دوستم نداری ، نمیگم دروغ میگی ، اما میگم برای چیزی که میخای تلاش کن و قیمتش را هم بده ، تهدیدی نمیکنم اما اگر یه روز با خجالت کنارت نشستم و دستت را ول کردم و گفتم "میخام یه چیزی بهت بگم" تا اخرش گوش کن و وقتی رسیدم به اخر حرفام قبل از اینکه دوباره جوش بیاری و ببندیم به حرف یاد این همه حرفی که در این باره بهت زدم بیافت ، مطمئن باش اگه یه روزی حرمت عشقمون را بشکنم حتی اگه تو بخای هم دنیای امروزمون را نمیسازم ، تمام خاطراتم را تو خودم زندانی میکنم و یه عمر حسرت میخورم و تو دلم بهت میگم ای کاش پشتم را خالی نکرده بودی .....
عزیز تر از جونم ، وقتی اروم شدی دوباره حرفام را بخون ، بشون فکر کن و یادت باشه این نوشته سند اتمام حجت من و تو با همه ، از خودم میپرسم یعنی میاد روزی که کنارم بشینی دستمو بگیری و بگی "فلانی زنگ زد ، بهش گفتم فلانی رابطه ما هرچی بوده تمام شده ، ازت خواهش میکن دیگه با من حتی در مورد کار تماس نگیر"
از خود میپرسم یعنی چشمایی که نارحتی منو میبینه اما باز بی خیال فندکش را روشن میکنه و تو چشمام ذل میزنه ، میتونه یه روز بگه " یک ماهه لب به دود نزدم"
از خودم میپرسم یعنی چی میشه ، من کیم ، اینجا کجاست؟؟؟
نارحت نشو اما از جمع بندی این حرفا به نتیجه خوبی نمیرسم ، مهربونم اگه این وضع ادامه کنه من و تو فقط یه دوست میشیم ، مثل همه دوستای دیگه ، اگه دنیای من را دوست داری و می خوای عضوش باشی ، خودت میدونی باید چیکار کنی اگه همه نمیدونی بگو کمکت میکنم
عاشق ترین ادم دنیا