X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1385

تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی



خداییش خیلی شعر قشنگیه من که خیلی باهاش حال کردم ، خوب منم چند روزه که مثل عشقم خیلی حال و هوای خوبی ندارم ، حال و هوای خونه دل ما یکم ابری شده و هر دو خوب میدونیم چرا ، هر دو حق داریم وقتی کاخ قشنگ ارزو هامون رو سرمون خراب شد وقتی دیدم امیدومون ارزوی محاله ....

بگذریم من واقعا خرم ، اخه چطوری نفهمیدم که امروز تو وبلاگ نوشته ، اما خوب بهر حال خیلی ذوق کردم از وقتی فهمیدم که نوشته سه بار خوندمش و کلی هم باهاش حال کردم ،‌عزیز تر از جونم همه زندگی من مال تو بوده و هست ، پس تو خونه حقیر عشقت غریبی نکن ، نمیدونمی چقدر خوشحال شدم
فکر کنم فردا که پست من را بخونی خیلی شاکی بشی اما خوب یه حس بد بود که باید مینوشتمش ، میدونم که ناراحت میشی وقتی ناراحتی من را ببینی اما هر دوی ما حقیقت را میدونم و با از تمام سختی هاش برای باهم بودن استقبال کردیم
شاید اینجوری میخاستم جواب اون حرفت و اون حال تهوعت را بدم که بدونی منم حتی از فکر کردن چه حس بدی دارم نمیدونم چقدر تونستم حسم را بنویسم

همیشه دوست دارم ، خودتم خوب میدونی