X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1385

دیگه ساعت هم عادت کرده هر روز صبح زود از خواب بیدارش کنه ، جمعه بود و باز مثل همیشه اون شب اخر هفته را خوب نخوابیده بود، تاق باز خوابیده بود و داشت به ضربان قلبش و فکر پریشونش واین عذاب اخر هر هفته فکر میکرد، ساعت هنوز زنگ میزد ، بی اختیار پا شد و دکمه وسطی ساعت را زد تا صدای تکراریش را خفه کنه ...
سرد خندید و تو دلش گفت امروز جمعه است ، از لذت خواب جمعه فقط این براش مونده بود که شب قبلش ساعتش را کوک کنه تا وقتی صبح با خستگی بیدار میشه یادش بیاد امروز روز شکنجه نیست و میتونه برگرده تو رخت خوابش که از گرمای تنش هنوز داغه ....
تو همون فکرا بود که باز سنگینی چشماش نجاتش داد ، اینبار با صدای موبایش خیلی مضطرب از خواب پرید ، قلبش خیلی تند میزد ، زود کلید سبز موبایلش را پیدا کرد و ....
خودش بود ، سایه شومی که چند روزی بود افکارش را به هم ریخته بود ؛ تنی که لذت بدون عشق را باهاش تجربه کرده بود ، گرچه از اون کارش پشیمون نبود اما حالا وقتی به تکرارش تو اوج عاشقیش فکر میکرد بوی نفرت دماغش را پر میکرد...همینطور که سلام و علیک میکرد داشت انرژی و عزمش را جزم میکرد تا بهش بگه درگیر چه عشق عمیقی شده ، تصویر امریکن پای 5 ، اونجا که پسره تو بقل اون زن غریبه گفت Sorry , I'm  in Love تو ذهنش تکرار شد و میخاست داد بزنه Sorry I'm in Love
نمیدونم چرا شاید این دشمنی دنیا بود که بی اختیار یاد دیشب و  زجر بقیه شبای استرس و بی قراری افتاد یاد  قلبش افتاد که همیشه جلوی اون ضربانش شرمنده است ، با صدای "الو ، الو ، کجایی ..." به خودش اومد :
" ها ؛ اهان اینجام ببین بزار من با بچه ها هماهنگ کنم میتونی با دو تا از دوستات بیای؟ ....."
وقتی به خودش که اومد رو میزش نشسته بود و به موبایلش خیره شده بود ، به خودش گفت خفه شو ، فقط خفه شو
به هر بدبختی که بود از فکر کردن فرار میکرد و وقتی که تو دام وجدانش اسیر میشد ، فریاد میزد برا چی باید اینکارو نکنم ، چرا فقط من ، اون تصمیمش را گرفته ، من چه بخوام چه نخوام تا چند وقت دیگه حذف میشم ، حالا به چی باید وفادار باشم ...
خودش خوب میدونست چی به این روز انداختتش ، میدونست چرا وقتی هیچ تمایلی نداره چرا داره میره تو اغوش گناه ، شاید اینطوری مخاست حرمت عشقی که تو دلش بود را بشکنه ، شاید با خودش لج میکرد یا شاید دلش میخاست تلافی شبای سیاهش را در بیاره ....

....

مشتش را پر از اب کرد و پاشید به بخار اینه ، از نگاه خودش فرار میکرد ، همینطور که صورتش را اصلاح میکرد به یاد اشتیاق اون روزایی افتاد که سعی میکرد حتی یه مو به صورتش نمونه نکنه که صورت عشقش را اذیت کنه و امروز ....
لحظه هاش بین گیجی و گنگی گم میشد ، انگار باورش نمیشد ، انگار خیالش راحت بود که راحت از کنار همه چیز رد میشه ؛ اما هرچی به عصر نزدیک تر میشد ، بیشتر تردید میکرد ، به خودش و به کارش با تردید نگاه میکرد و تو دل میگفت حتی اگه الان پشیمون بشی دیگه فرقی نداره چون تو اصلا نباید به اینکار فکر میکردی...
داشت میرفت ، گیج بود اما داشت میرفت ، وقتی در را پشت سر بست یه لحظه برگشت سر کمدش و ادکلون هاکو را برداشت ....
برد سمت گردنش ، اما بی اختیار دستش را پس کشید ، درش را  گذاشت و گفت نه این دیگه نه ....

تو خونه دوستش شش نفری دور هم نشسته بودن ، معلوم بود که همه خودشون را حسابی اماده کرده بودن و این وسط فقط اون بود که تو دنیای خودش دور از خنده و قهقهه بقیه غرق بود ، به لیوان نیمه پر مشروبش خیره شده بود و هراز چند گاهی چشماش را می بست و از سرگیجه مستیش لذت میبرد ؛ همه دو به دو کنار هم نشسته بودن و هر از چند گاهی بیخیال رو در بایستی ناخونک میزدن ، این وسط فقط خودش تنها و خیره نشسته بود ، بی اختیار یه دفعه تا اخر جامش را سر کشید و چشماش را بست...
بوی الکل تو تمام تنش پیچیده بود ، چشماش را که باز کرد نگاهش به نگاه دخترک گره خود ، التماس تو چشمای خمارش موج میزد ، همینطوری نگاهش رو بدن غریبش سر میخورد ، به خودش گفت چه فرقی میکنه ، زن زنه دیگه ، مگه همین را نمیخواستی ....

حالا اونم مثل دخترای مادر مرده تنها رو کاناپه نشسته بود و داشت با نگاهش التماس میکرد ، لیوانش را محکم زد رو میز و پا شد ؛ یه دفعه همه ساکت شدن و متعجب نگاش میکرن ، وحشیانه رفت بالای سرش و شونه هاش گرفت ،  خوابوندش را کاناپه و مثل دیوونه ها لباش را گذاشت رو لبای منتظرش ، یه دفعه صدای تعجب همه در اومد ؛ هرکس یه چیزی میگفت ، صدای ضربان قلب دختر بیچاره را میشنید ، این حرکتش حسابی اتیش به تن نحیف دخترک کشیده  بود و اینبار حمله اون بو که همه را متعجب کرده بود ،  نرمی سینه دخترک که به سینه اش چسبید ، تازه فهمید که میشه از این موقعیت لذت ببره ، اما اون برای لذت نیومده بود ،  انگار میخاست خود زنی کنه ، میخواست خودشو ؛  احساسشو ، و قلب شکستش را بشکنه ، مستی گیجش کرده بود و از این گیجی لذت میبرد حس میکرد وسط یه سالن ایستاده که تمام دیوارش پر از تابلو های خاطراتشه و داره تک تک تمام خاطراتش را میشکنه ، دیوانه بود ، حس میکرد وسط اون سالن داره داد میزنه و میرقصه ، داه تمام تابلو ها را میشکنه داره اون قاب های یادگاری را پرت میکنه ، داد میزنه ، میرقصه ، وای چه سرگیجه ایی ، یه حس قشنگ مثل حس خود کشی اما نه.... ؛ اون فقط داشت لبای دخترک را وحشیانه میبوسید  و تنش را به تنش میپیچوند ، نفس نفس میزد ؛ همه فکر میکردن مستی اینطوری غرق در شهوتش کرده که بی خیال بقیه مثل حیوون تن دخترک را به لذت گرفته ، دخترک  چشماش رابسته بود و حلقه نقره ای چشمای دلقک را نمیدید.....

......

هر کس رفته بود تو یه اتاق و مشغول بود ولی اونا هنوز رو کاناپه یکی مست لذت و یکی درگیر به اتیش کشیدن خاطراتش تو صدای نفس نفس زدن و غرق عرق نجس تر از همه چیز به غریزه شون عمل میکردن....
دخترک از این عشق بازی وحشیانه و پر حرارت فریاد لذت میکشید و نمیدونست این گرما گرمای خاکستر شدن قشنگ ترین دنیایی که یه مر خسته میتونه تو دلش داشته باشه ....

اتیش تابلو ها داغ شده بود و دود خاطره ها همه جا را گرفته بود ، یه دفعه صدای زنگ موبایلش و اسم قشنگ و پر از خاطره تنها عشق که رو صفحه موبایل حک شده بود مثل بنزین حرارت اتیش را زیاد تر کرد ، همه جا گر گرفته بود همه چیز داشت میسوخت ، کلید قرمز موبایل اسم قشنگش را صفحه پاک کرد و بجاش نوشت 2 missed call
حرکت و فشارش را رو تن دخترک بیشتر کرده بود ؛ انقدر شدید که .....

دیگه تنش اروم گرفته بود ، دخترک انگار هنوز شکه بود و از حال رفته بود ، دلقک یه دست سیگار ، یه دست جام وسط اون سالن خاطراتش چهار زانو زده بود و به دود سیگارش نگاه میکرد...

وقت رفتن بود ، همه میخندیدن موقع رفتن دست کرد تو جیبش و بسته پول را داد دست دخترک ، دخترک دستش را پس زد و مثل عاشقای هزار ساله اومد تو بغلش ، لباش را بوسید و گفت ممنونم ، ازتو پول نمیگیرم واقعا بهترین سکسی بود که تو عمر داشتم ، میخام بازم.....
مبهوت مونده بود و هیچی نمیگفت ، بی اختیار نشست لبه جا کفشی دم در حلقه نقره ای گوشه چشماش اروم راه بیرون را پیدا کرد ، دستاش میلرزید ، سوئیچ ماشین را گرفت سمت رفیقش و گفت برسونشون و همینطور تلو تلو خوران رفت سمت شیشه نیمه پر مشروب و باز سیگارش را روشن کرد ....
هنوز اون حال تهوع تو وجودش بود ، از خودش از این زندگی ، از این خستگی ، این سرنوشت ، این بخت نامراد ، ..... به تکه های تابلو ها  و دودی که رو  دیوار سالن نیمه سوز نشسته بود خیره بود ... و  اروم خوابید

هنوزم اون حال تهوع تو وجودش هست ، هنوز اون حلقه نقره ای تو چشمشه ، ولی قاب خاطراتش سر جاشه ، هنوز بوی لجن نگرفته ، ته دلش خیلی خوشحاله که حتی اگه به خیانت فکر کنه هم حلقه نقره ای چشماش را خیس میکنه ، از این خیالی که از ذهن خسته اش رد شد متنفره  و میگه خدا را شکر که همش خیال بود ،خوشحال که قاب عکس خاطراتش را نشکسته ، به خودش میگه هنوز ایستادم ، من هنوز هستم .....
دوست دارم