X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1385

تو دله یه مزرعه یه کلاغ رو سیاه                 هوائی شده بره پابوسه امام رضا

اما هی فکر میکنه اونجا جای کفتراست        آخه من کجا برم یه کلاع که روسیاست

من که تو سیاهی ها از همه رو سیاه ترم     میونه اون کبوترها با چه روئی بپرم

تو همین فکرا بودش کلاغ عاشقمون            یه دلش میگقت برو یه دلش میگفت بمون

که یهمو صدائی گفت تو نترسو راهی شو     به  سیاهی فکر نکن تو یه زائری  برو

 

بدون اجازه وارد حریم خصوصی دلقک شدم ، ببخشید که این اجازه رو به خودم  دادم که توی وبلاگت  با اون قلم همیشه زیبات چند خطی بنویسم ..........

دلم می خواد باز هم برای دل کوچیک دلقکم بنویسم ...

بازهم جمعه ........وای که چقدر این روز برای من روز بدیه ، با اینکه یه روز تعطیله و می تونم چند ساعتی رو استراحت کنم ولی باز هم  کار رو ترجیح میدم به یه روز تعطیل که مجبور باشم توی خونه بمونم و محیطی رو که یه روزی برایم محیط اروم و امنی بوده و حالا به یه جهنم نبدیل شده رو تحمل کنم ...

از لحاظ روحی حسابی خسته ام ..............

دلم  برای همه چیز تنگه برای زمان بچگی ........از زندگی زناشوئی که یه زمانی آرزوشو داشتم خسته شدم . ای کاش میشد همه چیزو به راحتی تغییر داد و به همون زمان بچه گی با تمام آرزوهاش برگشت . کاشکی میشد بعضی جیزها همیشه برای آدم مثل یه آرزو بمونه و هیچ وقت براورده نشه (البته همون چیزهائی که وقتی بهش میرسی میبینی یه آرزوی پوچ بیشتر نبوده)

بی خیاله همه دنیا ، می خوام عاشقت بشم، با تو باشم میونه همه دقیقه هات باشم ، دلقک کوچولو ولی بزرگ من ، این حرفها و دردو دلای من تمامی نداره ، و همیشه باعث دلسردی و ناراحتی بیشتر دلقکم میشه

بیچاره دلقک ، انگار روی پیشونیش حک شده غم و غصه

دلقک من هر چی هم خودتو گریم کنی و لبخند بزنی و بی خیالی طی کنی بازهم میفهمم که ناراحتی و همه مشکلات رو تنهائی داری به دوش میکشی

الهی که من فدای اون مهربونی و صداقت تو بشم ........................

ببخشید چند وقتیه خیلی دلم گرفته و اصلا هم نمی دونم که چه مرگمه

بازهم بخشید که حالا که برای اولین بار به مهمونی وبلاگ دلقکم اومدم اینجور گرفته و افسرده

دفعه بعد سعی می کنم که شاد و شنگول به مهمونیت بیام J

چند وقتی بود که می خواستم بنویسم و سوپرایزت کنم ولی چه کنم که حسابی گرفتارم و حال و هوای خوشی نداشتم ..

بعضی اوقات که دلم برات خیلی تنگ میشه چشمامو می بندم و یه نفس عمیق میکشم و خودمو روی یه صخره بلند فرض میکنم که پائین صخره یه دریاچه بزرگه یه باد خیلی ملایم شروع به وزیدن میکنه و موهامو به سمت خودش میبره صدای پاهاتو که کفش هم نداره رو روی سبزه های پشت سرم می شنوم بوی بدنتو حس میکنم  ، چشمهامو باز نمی کنم تا بودنتو حس کنم ، نوازش دستای مهربونتو روی بدنم حس می کنم و بازی باد با موهامو ، گرمای نفست که روی گردنم افتاده رو حس می کنم ، وای که آغوشت چه آرامشی به من میده بازوهاتو دورم حلقه میکنی و محکم  توی بغلت فشارم میدی ، آروم اسممو صدا میکنی برمی گردم به طرفت ولی چشمامو باز نمی کنم  .. نمی خوام تمام بشه .... برمی گردم به طرفت و با چشمهای بسته دنبال لبات میگردم  ، داغی لباتو روی لبام حس می کنم ............................................................................

( آره دلقک با همین فکر و خیالهاست که دارم نفس میکشم )

 

هر از گاهی یه فکرهای بیخودی به ذهنم میرسه و همین فکر و خیالها باعث خرابی حالم میشه ! بمونم یا برم ؟

البته میدونم تو هم به اینجا رسیدی L

به جائی رسیدیم که فهمیدیم دستامون هیچ وقت به هم نمیرسه ولی خودمونو زدیم به بیخیالی  ... هر دومون خوب میدونیم که ترک کردنه همدیگه برامون خیلی سخت ...  بعضی اوقات که به نبود تو فکر می کنم گریه میکنم ........خیلی بهم عادت کردیم البته نه عادتی که مثل غذا خوردن باشه ، نه عادتی که مثل خوابیدن و بیدار شدن باشه .نه نه نه نه این عادت کردن خیلی فرق میکنه ، عادت کردم به شنیدن صدات ، به شنیدن نفسهات  به شنیدن خندهات به شنیدن گریه هات به شنیدن نصیحتات به دیدن نگات به صدای قلبت به احساست به روحت به جسمت ....... این عادت عادتی نیست که بشه به راحتی ترکش کرد  (قدیمی ها راست گفتن که ترک عادت موجب مرض است)

خیلی ها اطرافمون هستند  ولی با این وجود خیلی تنهائیم .. ( تنهای تنهائیم )

 

تو ی این چند وقته حال تو رو بیشتر درک کردم ، شاید هم برای همینه که بهم ریختم (منو ببخش)

نمی دونم آخرش چی میشه  تا کی باید هردومون زجر بکشیم ...

 

راستی زیاد نگرانه دپرسی من نباش (میگزره) تو که دیگه خیلی خوب با روحیات من آشنائی توی این چند وقته زیاد از این حالو  هواها به سر من زده ( معذرت  می خوام)

 

تورو خدا بعد از خوندن این چرندیات دپرس نشو