X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1385

خیلی وقت بود دلش گرفته بود ، هر وقت که خیلی زمونه بهش فشار میاورد اهنگ کلاغ رو سیاه را میگذاشت و خودش را تنها تو شب تاریک تو جاده طبس فرض میکرد که با چشمای خیس به جاده زل زده و عجله ای برای رسین نداره ، که ارزو میکنه کاش این شب صبح نشه و این جاده به اخر نرسه ، دلش یه زیارت تنها میخواست ، با اینکه چند وقته از تمام اعتقاداش بریده اما یه چیزی ته دلش میگفت تنها جایی که ارومت میکنه همین زیارته و شاید بیشتر تو حسرت تنهایی خلوت و تاریک جاده طبس بود که شنیده بود خیلی خلوته ....
اما نه همتش بود و نه فرصتش ، باز زمونه مثل همیشه انقدر سرگرم مشکلاتش کرده بود که رفتن را خیلی بعید میکرد ، یه جورایی هم حس میکرد این سفر اخرین تیر ترکششه و میخاست برای وقتی نگهش داره که دیگه واقعا دستش از همه جا کوتاه باشه
با این ارزو خیلی از دلتنگی هاش را سپری میکرد و نمیدونست واقعا این کلاغ رو سیاه میون اون کبوترا جایی داره یا نه
انقدر مشهد مشهد کرد تا اخر یه سفر کاری اونو از رو برد با همکاراش نه تنهایی ، با هواپیما نه ماشین ، تو روز نه شب برای کار نه فقط زیارت راهی شد ، همیشه از زیارت دسته جمعی بدش میومد و نمیدونست چطوری یه گوشه خلوت برای خودش تو  اون شلوغی پیدا کنه ، وقتی اونشب بالاخره سر بقیه را زد به سقف و رفت حرم بالاخره به اون چیزی که میخواست رسید ، بالاخره تونست بی ترس و نگرانی به یه نفر بگه چه بلایی سرش اومده ، درد دلش چیه ، چی میخاد ، به یه نفر بگه اونشب(شب جمعه) چه حال بدی داره ، از تنهاییش شکایت کنه و از بخت و سرنوشت بی انصاف گله کنه ، بگه که چقدر عشقش دلش برای اینجا تنگ شده و هرچی سعی کرده بیارتش نشد...
گفت که دیگه بریده و عقلش به جایی نمیرسه ، که به کمک احتیاج داره و منتظر یه معجزه است ...
دیگه حرفاش تمام شده بود و بین شک و یقین ، نگران و پر از سوال عقب عقب از زریه دور شد و وقتی اخرین نگاهش را به زریه انداخت بی اختیار یاد اخرین نگاه دلقک به دکتر افتاد ،اون موقع که داشت ناامید از در میرفت بیرون و این بار سکوت صاحب خونه را به فال نیک گرفت و همینطور که تو دلش میگفت "بر میگردم و منتظر معجزه میمونم" امیدوار نگاهش را پس گرفت و رفت بیرون

امروز داره به اتفاقای این چند وقته فکر میکنه و دنبال مصلحت این معجزه میگرده ، اما دلش نمیخاد اعتمادش را اون نگاه اخر پس بگیره ، میخاد ببینه این معجزه تا کجا می برتش ....

عشق من ناراحتی من را پای بد جنسی و حسادت نگذار ، ته ناراحتی چهره من لبخند به اینده خوبت را هم ببین ، عطر یه بقل گل که برای بدرقه خوشبختیت چیدم را نفس بگش ، زمزمه دعای خوشبختی برای تو را گوش کن اما غمی که تو تمام وجودم پیچیده را بزار به حساب دلتنگی یه عاشق شکسته که عزادار مرگ اخرین بارقه های امیدشه ، میدونم این حسرت را درک میکنی چون اگه یه سری به خودت بزنی لنگه اش را پیدا میکنی

تا همیشه دوستت دارم