X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
یکشنبه 10 دی‌ماه سال 1385

باز روز پر حادثه پر تکرار تسلیم سرخی غروب ؛ گریزان از خواندن قصه هر روز زندگی جای به تاریکی هرشب داد و در این میان ساعات فکر و ترس و هزار نقشه بی حاصل دلقک فرا رسید تا قصه هر شبش را با خیال و وهم یک عشق محال تقسیم و خوشبختی کوتاهش را دوباره ترسیم کند؛ هر شب ان هنگام که پتوی وفادار چند ساله ، این همخواب همیشگی را بر تن لخت رخت خواب میکشد جای خالی ارزو را روی رخت خیره میشود و گاه منتظر امدنش و گاه خیره خواب زیبایش دست بر گیسوان کوتاه و خشک از هزار ارایش دل انگیز می ساید تا خواب شیرین را بر خماری ان چشمی که بی اختیار چنگ بر تار وجودش زد و نوای عشق و عطش نواخت شیرین تر و شاید عمیق تر سازد و نیک میداند حتی در خواب لبخند رضایت و ارامش بر ان لبهای تشنه مینشاند؛ گاه ارام کوچکی حجم ان سر پر سودا را به اغوش میکشد و بوسه بندگی بر ان پیشانی بلند مینشاند تا با زبان تن حرف نهفته در درون را فریاد کند و ان بخت پیشانی نوشته را که عروس ارزوهایش را کنارش اینسان ارام و عمیق به خواب ارامش برده ستایس و سپاس گوید ؛ گاه در سکوت لب به فریاد میگشاید و گلایه از سبک سری و شیطنت غزال تیز پا که تنها در رخت ارامش رهایش کرده و گاه نفس ها به شماره افتاده چنگ در لختی دشت سینه اش فرو برد و خیس از عرق در هم تابیده بدن هاشان با تمام توان سختی تن را به نرمی بهشت شهوت میفشارد و به ناگاه نفس حبس شده را رها میکند و ازاد از هفت دولت ، شهوت و ارامش را بو میکشد و های و هوی نفس ها غرق در خواب تا انتهای خوشبختی فرو میرود
اری هر شب غرق در خیال و ارزو مست و گیج از واقعیت اندم به ناگاه طوفان ویرانگر حقیقت بر رویایش می تازد چونان برهنه ایست که دست بر زشتی تن ستر عورت میکند و خیره به اطراف هاج و واج می ماند که اینان کیستند ، من کیستم و اینجا کجاست؛ به ناگاه در می یابد که دلقکی است دلخوش به ارزوی محال ، میهمانی است ناخوانده بر ضیافت شام و وصله ای ناجور بر این قامت که بزرگی صاحبخانه منتظر مانده تا خود را پیدا و کند از راه امده رهسپار انجا شود که باید.
حال دیگر نوبت حمله چنگیز سان واقعیت هاست که کاخ ها و رویا ها را ، امید ها و ارزو ها را ، عشق را ، در هم میکوبد و صدای سه تبل تبالان است که "اهای ساده دلان خوش خیال ، اهای عاشق مسلکان چشم انتظار ، اهای شب بیداران بی اختیار ، این است عاقبت انتظار ، این است عاقبت پا فشار" لحظه ای به خود می اید و دیگر مبهوت به اطراف نگاه میکند
به ناگاه دست لرزان اما گرم و پر شهوت رقیب این رقابت نابرابر بر نرمی تن عشق...؛ وای خدای من این چه شکنجه ایست ؛ این چه ازمایشیست ؛ چشماهایش را محکم میبندد ، به ناگاه فریاد لذت همبستر ارزوهایش را تسلیم تن رقیب ؛ سر را محکم میگرداند و اینبار رو با ان سمت میخوابد ؛ چهره غم زده و اشک الود مادر را میبیند و سرافکنده و پر التماس سهمش را از زندگی جستجو میکند ، نگاهش به پشت خمیده پدر به اشتیاق خواهر و هزار ارزوی بر باد رفته میخزد ؛ دست را شانه موهای به تاراج رفته پاییز زود هنگام جوانی میکند و باز میچرخد ، دیروز را می بیند و ان همه ادعای عاشقی ، انروزگاری که دستمایه تجربه یک طرفه عاشقی این و ان بود و باز رو به وجدان غم زده اما اسوده میکند لبخند میزند و باز سویی دیگر و اینبار فرداست که ابهام و سیاهی را به تصویر میکشد ،فردای بی عشق در میان همه اما تنها و پر حسرت ؛ فردای با عشق اما باز تنها و بی کس ، تنها با یک کس ؛ فردای تنهای تنها ،دلخسته از این و ان ، زنده با خاطرات پر مخاطره ، زنده به حکم جبر زمانه ، دور از وطن ، دور از همه ، غرق در دنیا و کوتاه دست از عشق و التهاب ، شاید غربت و تنهایی ساده ترین شکل ادامه حیاتش باشد
تاقواز می خوابد و دست را متکی سر پر سودا به تاریکی سقف خیره میماند، به یاد حرفای دیروز و امروز این و آن به بیچاره گی اش و به خواری اش ذل میزند، به شنیده های که رو در رو چونان تف به صورت بی ابروی بدکاره می اندازند ، به شنیده ها و نادیده های دور که گهگاه از لابلای نجوای تلفنی راه خود را تا گوش و زان جا تا روح خسته اش باز میکنند ؛ به همه نگاهی کم سو می اندازد و به بدرقه اهی میگذرد
باز ترس از ان دست های پر شهوت و تن نحیف عشق ، باز معجون غیرت و حسادت و ترس ، باز افسوس از بخت نامراد ، گلایه از سرنوشت و نفرین به زمین و اسمان ، باز دوراهی تردید و آن سوال بی جواب همیشگی.باز گذشته را شخم میزند تا شاید اینبار پیدا کند آن گناهی که تقاصش اینچنین سنگین است
از ویرانه های ارزو میگذرد و بر خود فریاد میزند ، سراغ جایی که هست میرود از من وجود میگرید و منتظر پاسخ نمی ماند.سنگینی پلکها را حس میکند ، خسته و بی حوصله سراغ عاقبت را میگیرد و شاید کمی برای دلقک فردا دلسوزی کند ، شاید این حق دلقک از زندگی نبود ، شاید این سزایش نبود ، شاید میتوانست اگر می خواست ، شاید این اخر ماجر نباشد ، شاید تقدیر ، شاید تقاص ، شاید عشق و هزار شاید دیگر لیک اینک دلقک به چاهی دچار است که راهی به روشنایی در آن سراغ ندارد و به ناچار چونان همپای ارزوهایش به دست رقیب ، تسلیم سرنوشت ، چون بره ای رام و بی صدا رهسپار تاریکی مبهم فرداست

دلقک هنوز زنده است و با خود میگوید مینویسد تا خاطرات پردرد روزگار پاییز را تا همیشه در وجود سردش جاودانه کند ، تا فردا به یاد اورد شبی از شبهای مشوش را که تا پاسی از شب تنهایی را در حسرتش با نوشته هایش تقسیم کرد ، تا به یاد اورد دلی را که روزگاری بسیار خسته بود ، غروری که شکسته بود و حسرتی که در دل جاودانه بود ، بختی که نامراد بود ، بازی بازنده ای که دیر رسیده بود ، تنهایی کشنده ای که همدمی نداشت و غربتی که خود بر ان میگریست ، تا جاودانه کند که هرچه کرد برای تنهایی دل کرد نه از خریت و حماقت ، نه انکه دچار هوسی زودگذر به عشقی کودکانه اسیر شود ، تا بداند این روزگار را و این شکنجه را همراه شد تنها برای دلش و به حرمت عشقش