X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
جمعه 8 دی‌ماه سال 1385

یه روز یه اقایی میره پیش یه روانشناس و میگه اقا من چند وقتیه که خیلی خسته و افسرده شدم ؛ شبها با ااضطراب از خواب میپرم ، حوصله هیچ چیز را ندارم و .....
یه نیم ساعتی با هم حرف زدن و به چند تا از سوال های روانشناس جواب داد و دست اخر روانشناس رو به مرد کرد گفت :
ببین عزیزم من خودم روانشناسم ولی با این و جود چند وقت پیش منم به درد تو دچار شده بودم و تمام روشهایی که بلد بودم امتحان کردم اما نتیجه ای نگرفتم تا اینکه شنیدم تو شهر ما یه سیرک اومده و برنامه اجرا میکنه ، یه روز به اجبار اطرافیان رفتیم سیرک و برنامه هاشون را نگاه کردیم اما هیچ کدوم برای من جالب نبود تا نوبت رسید به برنامه دلقک و من اونشب بعد از چند سال به مسخره بازی های اون دلقک از ته دل خندیدم و اونشب احساس کردم که خیلی حالم بهتره و کم کم روحیه ام برگشت و حالا به عنوان یه روانشناس هیچ توصیه ای ندارم جز اینکه که یه شب دست زن و بچه را بگیری و ...
روانشناس دید مرد بلند شده و داره میره صداش کرد پس چی شد داشتم حرف میزدم و تو همین حال مرد که رسیده بود دم در برگشت یه نگاه مظلوم به دکتر کرد و گفت ، اقای دکتر اون دلقک منم...

یادمه خیلی نزدیک هفت هشت سال پیش این داستان را یه گروه نمایش خیابونی تکثیر کرده بود و به مردم میداد و اونروز تو میدان نقش جهان اصفهان بود که این داستان را خوندم و  مثل حال و هر وقت دیگه ای که قیافه اون دلقک را تو ذهنم تجسم میکنم یه بغضی گلوم را فشار داد و خیلی به خودم و زندگی خودم فکر کردم ، به شخصیت دلقک و به امیدش که دوباره نا امید شده بود ؛ اره دوباره چون میدونم که خیلی تلاش کرده و میکنه از اون حال و هوا در بیاد و به هر طناب پوسیده ای چنگ میزنه تا شاید..

این وبلاگ را چهار شنبه زدم ولی نتونستم این پست را چهار شنبه بنویسم و افتاد به امروز و خورد به حال خراب جمعه که نه میتونم بهش زنگ بزنم نه میتونم ببینمش و با تلفن امروز صبح یه غریبه که میخاد اشنا بشه حال بدم بدتر شد ؛

توی اینه خودتو ببین چه زود زود
توی جوونی غصه  اومد سراغت  پیرت کنه
نذار  که تو اوج جونی غبار غم
بشینه رو دلت  یهو پیر و زمین گیرت کنه
منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست
تا اخر عمرت اگه تنها باش او نمیاد
خودش میگفت
یه روز میزاره میره
خودش میگفت یه روز خاطره هاتو میبره از یاد
اخه دل من دل ساده من
تا کی میخای خیره بمونی به عکس روی دیوار
اخه دل من دل دیوونه من
دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر ازگار
دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت
تو موندی بی کسی ویه عمر خاطره پیش رو
دیگه نمیاد دیگه پیشت نمیاد
از اون چی موند برات بجز یه قاب عکس روبروت
اخه دل من دل دیونه من تا کی میخای خیره بمونی به عکس روی دیوار

چند روزه وحشتناک با این اهنگ حال میکنم و بعضی وقتا شاید چندین بار پشت سر همر گوش میکنم و باز هم خسته نمیشه ، گرچه هیچ کس منو تنها نذاشته ولی خوب شاید من اونو تنها بزارم
دیروز باهم بیرون بودیم و همه چیز خوب بود حتی اون جغد بد شوم تنهایی ما که میدونستم چندان دل خوش از من نداره و یه جورایی سنگینی نگاهش را روی صمیمیتمون حس میکردم تا رسید به اون حرفی که خیلی حرف پشتش خوابیده بود و زیاد زکاوت و تیز هوشی لازم نبود تا تنفر را از تو نگاهش بخونم ، انقدر اون حرفش برام گرون تمام شده بود که بقیه راه را ساکت نشنستم و از ترس اینکه با یه کلمه دیگه بعضم را بشکنه ساکت و اروم بیرون را تماشا میکردم و گه گداری دستای مهربون راننده ماشینم را میگرفتم ولی نمیدونم چرا دستام وا میرفت و نمی تونست ارزوش را تو خودش نگاه داره ، وقتی چند لحظه تنها شدیم تو دلم خدا خدا میکردم که دیگه ازم سوال نکنه ، اما خوب حدسش درست بود و کوتاه ترین جوابی که وجود داشت را به سوالش دادم و خدا را شکر دیگه مجبورم نکرد حرفی بزنم ...
وقتی جلوی خونش پیادشون کردم و راه افتاد به خدا گفتم" خیلی بد بختم کردی " و اینبا خدا را شکر که تنها بودم ...

بهش گفتم دیگه نمی نویسم و خودم هم میدونم که عمرا نمیتونم اینکار نکنم ؛ دیگه برام یه عادته که داغ دلم را یا سر کیبورد کامپیوتر خالی کنم یا سر پدال گاز ، نمیدونم تا کی اینجا یواشکی مینویسم اما مهم ایه که اروم بشم ، شاید این نوشته ها صحنه دلقک بازی دلقک باشه ؛ اما هر چی هست دلقک هنوز نا امید نشده..
امرور حال خوبی ندارم و انقدر دلم یه مستی دیوونه وار میخاد که حد نداره ، کلی به خودم فحش دادم که چرا یکم از اون مشروب ها را برای خودم نگه نداشتم ...