خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387

امشب تو ماشین همش با خودم زمزمه میکردم:
از دست عزیزان چه بگوم گله ای نیست ، گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

خدایا هنوز این چزا داره تو تمام وجودم میپیچه و منعکس میشه ، چزا من؟ خدایا من از دنیای تو یاد گرفتم هرچیزی که میخام بهم میدی اگه از ته دل بخوام و براش تلاش کنم ، خدایا تلاش کردم نامرده هر کس بگه من تلاش نکردم ، من صادقانه خواستم

دلم میخاد ادم محترمی باشم ، دلم میخاست خوب ، سالم و محترم زندگی کنم سخت بود ، خیلی از جاهای دنیای من پر از خالی و کمبوده فقط برای اینکه نخواستم کوچیک باشم خواستم بزرگ و محترم باشم....
من دنیای کوچیک خودمو اندازه گلیم کوچیکم ساختم ، خدایا خیلی خستم خیلی این حق من نیست ، این سزای صبر و تحمل من نیست
من ارزشش را داشتم ، من لیاقتش را داشتم
خدایا من اینقدر ادم حقیری نیستم
خستم انقدر که دیگه تحمل فکر کردن ندارم کاش جایی برای خالی شدن بود ، خدایا حالا که منو با اسمون اشنا کردی مارا از هم جدا نکن ، چقدر دلم میخاد سوار باد تو مه و نم کلاردشت چشمام را ببندم و دستم را بزارم پشت سرم و اروم نفس بکشم و نفس بکشم تا برسم به نفس اخر یا حداقل به یه خواب عمیق
امید از همه چیز و همه کس ، از عشق و دوست و دشمن ، از زمین و اسمون و دریا و همه و همه نا امیدم از معچزه کردن تو هم نا امیدم
حرفی نیست جز این که این حق من نیست

شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1387
دیشب که پسر عموی بابام با دخترش اومده بودن خونمون ، از حرف زدن های قبل از رفتنم و افلاین های که موقع نبودنم گذاشتی برداشت کردم که خیلی برات مهم بوده و خیلی نگران شده بودی ، وقتی افلاین هات را خوندم بعد از مدتها خوشحال بودم ، چون حس کردم بازم دوستم داری ، حس کردم که دیشب از نگرانی خوابت نمیبره ...
چه خیال مسخره ای ، باور کن از خودم بدم میاد ، انقدر زیاد که صبح بلافاصله وقتی فهمیدم اشتباه کردم تمام نوشته ای که دیشب نزدیک 2 ساعت براش وقت گذاشته بودم را پاک کردم ، بعدشم ازت پرسیدم وب را خوندی یا نه تا مطمئن بشم که نخوندی و بیشتر از این ضایع نشم....
فقط خواهش میکنم مثل همیشه فردا که اینو میخونی نیا و بگو خیلی نگران بودم اما به روی خودم نیاوردم چون دیگه باورم نمیشه ، میخوام با این حقیقت روبرو بشم مطمئن باش از پسش بر میام
به خدا از تو دلخور نیستم ، فقط از این همه خریت خودم متنفرم
امروز نون2 سعی کرد یکم دلداریم بده ، ولی نمیدونه که زخم من عمیق تر از اونیه که با یه چسب زخم سرش بسته بشه...
مواظب خودت باش
پنجشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1387

چند روزی که نیومدی همش نگران بودم و هزار تا فکر عجیب و غریب پیش خودم کردم ، حالا زنگ زدم به نون۲ گفت دیروز باهات حرف زده و حالت خوب بوده ، گفت میخواستی به من زنگ بزنی اما نزدی فکر کنم این ایرانسل اشغال کار دستم داد بهر حال خدا را شکر که خوبی انشا ا.. همیشه سلامت باشی

سه شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1387

یادته همیشه میگفتم وقتی نوبت سختی ادم میشه همه سختی ها باهم حمله میکنن ، حالا فهمیدی منظورم چیه ؟
بعد از اینهمه سختی حالا مشکل اینترنت این چند روز من هم اضافه شد و نتونستم حال و احوالت را بدونم و حال خوشی ندارم ،‌ امروز هم که من از صبح تا حالا با سختی و دردسر چندین بار اومدم تو نیومدی ، احتمالا بخاطر اون مشکل کاری که برات پیش اومد هم دیگه به اینترنت دسترسی نداری و ...

طوری نیست اینم روی بقیه
این بیست و چند روز هم میگذره و من هر روز خسته تر و سرد ترم ، نمیدونم چرا با اینکه از حالا اخر این قصه برام مثل روز روشنه هنوز منتظر گذشتن این دو ماه هستم ، شاید به قول تو مشکلاتی دارم که با ازدواج حل میشه و منتظرم برم ازدواج کنم

نمیدونم منتظر چی هستم ،‌ مسخره است از این امید پوچ از این سردی کشنده از این تردید از تمام فکرای ازار دهنده که روحم را زخمی میکنه خسته ام به خدا از اینکه بگم خسته ام متنفرم ولی این واژه لعنتی هیچ معادلی نداره بجز من

مواظب خودت باش

چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387
دیگه خیلی چیزا برام مهم نیست ، هرچند حسابی بهم میریزم اما دیگه اون ادم سابق نیستم ، نه اونقدر حوصله دارم ، نه اونقدر هیجان و ارزو
دیگه هیچی نیستم و برام مهم نیست که تو یا بقیه چی بگین ، فقط خستم ، از تو از خودم و این حس لعنتی که تو  وجودم خفم کرده و هنوزم نمیدونم از روی عادت یا از روی احتیاج خودشو اینطرف و اونطرف میزنه و مثل گذشته خودشو خوار و ذلیل میکنه ...
دیگه از اون ادم مغروری که برای خودش احترامی قائل بود خیلی فاصله گرفتم ، خیلی عوض شدم
جالبه که تو هم هنوز از روی عادت وقتی یه چیزی میگم میگی چشم و هنوزم مثل گذشته فقط میگی چشم...
امروز به خودم گفتم مردک عوضی نفهم ، به تو چه ، اخه به تو چه .....
دیگه هیچی نتونستم به خودم بگم ، از همه چیز خستم ، دلم فقط یه جای دور میخاد که هیچ کس را نشناسم ، خدا را شکر موبایلم هم قطع شد و اینبار تصمیم ندارم وصلش کنم....
خدا را شکر میکنم که تو این دنیای نکبت هیچی نیست که دلم بخواد براش به خودم تکونی بدم و همه چیزم مثل ادمهای جادو شده بی اراده و بی هدفه
دیگه نه عشقی نه امیدی و نه حتی ارزویی
پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387

 

 

 

 

 

 

سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387
با اینکه میدونم صبح به این زودی سر کار نیستی مثل هر روز صبح اولین کاری که میکنم اینه که به محض روشن کردن کامپیوترم کانکت بشم و منتظر پنجره offline یاهو بمنونم ، فکر کن الان چندین ساله که چراغ خاموش میام رو یاهو اما از وقتی رفتی همیشه چراغم روشنه ، نه بخاطر اینکه با رفتن تو احساس ازادی یا تنهایی کنم فقط بخاطر اینکه اگه اومدی بدونی هستم و هروقت مناسب بود باهات چت کنم
از بابت دیروز معذرت می خوام ، نمیدونم باید چه برداشتی از حرفات بکنم وقتی سعی میکنی برای ازدواج راهنماییم کنی یا در موردش حرف بزنی ، ولی من الان اصلا نمیخام بهش فکر کنم ، گذشته از قولی که به تو دادم فعلا اصلا امادگی فکر کردن بهش را ندارم ، تو این شرایط روحی نامساعد که حال و حوصله هیچ کس را ندارم و یه تلنگر میتونه تا مرز انفجار عصبیم کنه ازدواج احمقانه کاریه که میشه کرد ، من فعلا تو یه برزخی هستم که نمیدونم کجام و چی میخام و باید چیکار کنم
بهر حال دوست ندارم اگر قراره هر تصمیمی بگیری براش زمینه چینی کنی و منو اروم اروم اماده کنی چون اینطوری فقط بیشتر زجر کش میشم
مواظب خودت باش
جمعه 16 فروردین ماه سال 1387
ذوق کردنت را حتی وقتی ناراحتم حتی وقتی ازم دوری و ذوقت به نفعم نیست ، حتی اون موقعی که سعی میکنی خوشحالیت را مخفی کنی دوست دارم ، میشناستم تمام زیر و بم حرفات ، رفتارت و حتی چت کردنت را میشناسم
اینجا نوشتم که بگم نامردیه وقتی خوشحالی از من مخفیش میکنی ، نکنه فکر میکنی از خوشحالی تو ناراحت میشم ...
امروز کلی با نون2 حرف زدم ، نمیدونم چرا وقتی باهاش حرف میزنم یه دفعه اینقدر سر درد دل کردنم باز میشه ، فکر کنم امروز حسابی پوستش را کندم
بگذریم ، امیدوارم هر روزت بهتر از دیروز باشه ، ماشین هم مبارک باشه ، سعی کن باهاش حال کنی؛ اما از اینکه میخای اهنگ های خودمونو بزنی دلم گرفت ناراحت نشو و لازم نیست بعد زنگ بزنی معذرت خواهی کنی اما یه لحظه به خودم گفتم چقدر زود داری خاطراتمون را باهاش قسمت میکنی ، یاد جکس و خلوت دل و بقیه چیزا افتادم که میخواستم فقط مال خودمون باشه و به خودم خندیدم و نمیدونم چرا هنوز هم نمیفهمم ....
پنجشنبه 15 فروردین ماه سال 1387
امروز سیزده بدر بود ، یعنی هنوز هست من یکم زودتر برگشتم و هرچند که خیلی اش رشته دوست دارم اصلا حوصله اینکه بمونم و اش بخورم نداشتم ، صبح هم دیرتر بقیه رفتم ، الکی همه چیز را به خودت ربط نده نمیدونم چه مرگمه اصلا حال و حوصله هیچ چیز را ندارم
امسال سبزه گره نزدم ، مگه پارسال که گره زده بودم چی شد جز اینکه امسال همه چیز بد تر از پارسال شد . البته از این بدتر که نمیشه ولی دیگه نمیخام به زمین و زمون برای رسیدن به چیزی که لیاقتش را داشتم التماس کنم
بعضی وقتا از خودم میپرسم نکنه کاری بوده که میتونستم انجام بدم و ندادم ، نکنه تمام تلاشم را نکرده باشم ، اما به خودم میگم من همینقدر بلد بودم ، خیلی چیزا هم یاد گرفتم و کارایی کردم که هیچ وقت تو عمرم حاضر به انجام دادنشون نبودم ، حالا اینکه من ادم کوچیک و ضعیفی باشم دیگه تقصیر من نیست من اندازه ای که میتونستم تلاشم را کردم برای همین یکم حالم بهتر از چیزیه که انتظار داشتم
تقریبا از وقتی برای اخرین بار قبل از رفتنت باهات حرف زدم ، بجز یه کوچولو ارمنستان گریه نکردم و گریه ام هم نمیاد ، نمیدونم شاید هنوز تو شوک باشم ولی باید اعتراف کنم اینقدر که این روزای اخر زجر کشیدم حالا اذیت نمیشم
بالاخره اون چیزی که من ازش میترسیدم اتفاق افتاد و تو خواسته یا ناخواسته منو برای یه همیچین روزی اماده کرده بودی و حالا فقط یه گیجی نجات بخش به دادم رسیده و گذشت این روزهای سخت را اسون تر میکنه
دیروز رفتم خونت ، کامپیوتر بچه ها خراب شده بود و یه بهانه خوب به من داد که یه سر برم اونجا ، پایین هم هیچ کس نبود و با خیال راحت رفتم بالا ، بدون ترس از اون دو تا وروجک که همیشه ابرو حیثیت منو میبردن ، راستی اون کفش سیاهه که خودت برام خریده بودی را پوشیدم و نون2 هم کلی ازش تعریف کرد ، من با کلی کلاس و قیافه گرفتن گفتم که سلیقه عشقمه !!!
راستش وقتی رفتم خونه ودیدم اون دی وی دی ها که برات با زحمت رایت کرده بودم را نبردی خیلی خورد تو پرم ، اخه نمیدونی چقدر سخت بود دانلود کردن ، کپی کردن و بعد رایت کردنش ، پیش خودم فکر کرده بودم که میری اونجا حوصله ات سر میره ، اونجا میبینی و کمتر فکر میکنی اما ظاهرا خیلی بهشون نیازی نداشتی ، تازه یادمه یه بار به دوستت گفته بودی که فقط یادگاری های منو با خودت میبری اما هیچکدومشون را نبرده بود نه دلقک نه اون اهو چوبیه ، حتی اون عروسک سفیده که یکیشون را به من داده بودی را هم نبرده بودی ....
فقط خودت گفتی که خرسه را بردی ؟ بهر حال به خودم کلی دل داری دادم که هیچی نبردی و میخواستی بارت سبک باشه ....
بچه ها هنوز خیلی مواظب نظافت خونه بودن و جات خالی یه چای و قلیون با هم زدیم تو رگ و وقتی یه اشغال میافتاد رو زمین از ترسمون زود جمع میکردیم ...
دیگه اینکه این تاکسی تلفنی نزدیک خونتون هم موقع برگشتن کلی تحویلم گرفت ، از بس ازش تاکسی گرفتم دیگه داره باهام رفیق میشه اما خدا را شکر هنوز اسمم را یاد نگرفته....
خلاصه اینجوری دیگه امروز هم نحصی سیزده را در کردیم ، یکم دراز کشیدم و به این فکر میکردم اگه حالا تو کنارم بودی چیکار میکردیم ولی یه داد سر خودم زدم و سعی کردم بخوابم ولی خوابم نبرد ، یوسف هم خیلی باحال شده بود همش میومد تو بغلم و منم تصور میکردم که مسیحه و تو رفتی با بچه ها تاب بازی میکنی ....
بی خیال هنوز ادم نشدم و از این فکرای تخمی میکنم ، اخه عادت شده اما خیلی باهاشون مبارزه میکنم
الان تقریبا 14 روزه که همدیگه را ندیدیم یعنی نصف ماه گذشته ، نگرانتم خیلی مواظب خودت باش
چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387

حرفی برای گفتن نداردم اگه هم باشه حرف تازه ای نیست

دیروز سیزده بدر بود ، یه چیزای نوشته بودم که رفتم خونه میفرستم اما الان دیگه دارم خفه میشم ، این چهارمین پست امروزم تو دو تا وبلاگه ، نمیدونم چه مرگمه انگار یه حرفی میخام بزنم و نمیتونم ، عصبیم و خیلی کم طاقت ، از صبح همش ای دی یاهو را لایگن گذاشتم و چراغم را هم روشن گذاشتم ؛ اما دریغ از حتی یه سلام
تو این دنیای نکبت هیچ چیز کشنده تر از انتظار نیست مخصوصا وقتی منتظر چیزی باشی که میدونی اخرش چیزی نیست که تو دلت میخواد ...

اه لعنت به این زندگی خستم خستم

یکشنبه 11 فروردین ماه سال 1387

حرف هایی هست که نه می شود فریاد زد

نه می شود به کسی گفت

نه می شود جایی نوشت

این معنی درد است

 

یکشنبه 11 فروردین ماه سال 1387
امروز دلم گرفته ، از صبح یه جور بدی هستم ، دل شوره هم که ولم نمیکنه ، از اونجایی که همیشه وقتی تو ناراحتی منم دل شوره میگرم و دپرس میشم نگرانیم بیشتر هم میشه ...
نمیدونم خدا کنه که این حس من از کار افتاده باشه و از این فاصله نتونه دلتنگی های تو را درک کنه و فقط دل خودم باشه که گرفته ، همینطوری برای تفریح یه فال ورق گرفتم که ببینم دلت گرفته یا نه و متاسفانه فال خیلی راحت در اومد خدا کنه همه اینا دروغ باشه
دیروز نتونستم نوشته ام را تمام کنم ، باز همون سرگیجه لعنتی و یه حس بی تابی جلوم را گرفت ، یه سرگیجه مثل همین سرگیجه ای که الان دارم ، نمیدونم دلیلش چیه ، نمیدونم بعد از نوشتن بود یا قلبش اما دیروز نشستم اول از همه اون فیلمی که روزای اخر تو خونتون گرفتیم را دیدم و بعدش تمام عکس ها و خاطره ها را از اول مرور کردم  ، فقط چند عکس اول را تونستم خوب ببینم اخه برای بقیه یه جوری نفسم تنگ شده بود و فقط برای اینکه بیشتر خودمو زجر بدم تا اخر عکس ها دیدم ، بعدشم سریع پا شدم از اتاق رفتم بیرون ....
همش از خودم میپرسم یعنی به من فکر میکنی یا نکنه تو هم مثل من گیج شدی ، من یه جور باحالی شدم ، باور کن حتی نمیتونم صورتت را تجسم کنم ، اصلا نمیتونم بهت فکر کنم ، هر چی سعی میکنم خاطره هامون را یادم بیارم نمیتونم ، حتی نمیتونم یادم بیارم که تو بغلت چه حسی داشتم ، وقتی بهت فکر میکنم یه صدای زنگ نمیدونم سوت یه صدای عجیب تو سرم میپیچه و سرگیجم بیشتر میشه بعد محکم سرم را تکون میدم تا از شر اون صدا راحت بشم ، مثل همین حالا ....
زیاد حواسم نیست و بازم هم چیزام را جا میزارم ، دیروز نزدیک بود از سرویس جا بمونم اخه کارتم را گم  کرده بودم ، برای همین سعی میکنم خیلی حواسم را جمع کنم و فعلا کارای حساس نکنم ، نمیدونم چرا اینطوری شدم ، از وقتی رفتی تقریبا اصلا گریه نکردم ، فقط نا خوداگاه خیره میشم ، و نمیدونم به چی فکر میکنم ، منتظرم اما نمیدونم منتظر چی ، نمیدونم شاید فکر کنی بی معرفتم و تو را یادم رفته ، شاید هم درست باشه ، اما من اصلا نمیدونم کجام چیکار میکنم ، فقط میدونم گیجم ، گیج گیج
زیاد نمیتونم بهت فکر کنم ، اصلا نمیتونم فکر کنم به هیچ چیز ، نمیدونم چرا اینجوری شدم و تا کی این حال ادامه پیدا میکنه ، اما حالا دلم شور میزنه و داره اعصابم را ریده مال میکنه
راستی یه جوش بزرگ زده بود رو صورتم از اونا که دوست داری بترکونی ، به قول خودت حسابی رسیده بود ، رفتم تو حمام و بهت گفتم بترکونش ، تو هم محکم ترکوندیش و کلی فشارش دادی انقدر که خون اومد بیرون حالا خیلی بهتر شده ، ولی خیلی درد گرفت و تو هم اصلا لوسم نکردی ، بی معرفت
دو روزه وقتی میام رو چت چراغم را روشن میزارم که اگه اومدی ببینی ، اما نیومدی ، تازه نون2 میگفت فعلا باهات چت نکنم چون ممکنه که ضایع بشه و منم گفتم چشم ، ولی دیروز برات کلی جک فرستادم ، که بخونی و بخندی عوضش تو هم قول بده اخمات را باز کنی و بزاری دندونات دنیا را ببینن
اره اینطوری شد دیگه ، خیلی حرف دارم برات بزنم ، اما نمیدونم چرا حس میکنم که باید جلوی خودمو بگیرم ، شاید  یه وبلاگ دیگه بزنم و اونجا بنویسم و دو ماه دیگه یعنی تقریبا اواخر اردیبهشت بهت نشون بدم ، البته بعد از اینکه تصمیم گرفتی ..
راستی فکر کنم ارمنستان انقدر دلم میخاست بنویسم که حد نداشت اما خوب لپ تاپ نبرده بود ولی خدا را شکر عقلم کار کرد و تبریز یه دفترچه یادداشت خریدم و فکر کنم دو  بار توش نوشتم ، اما بقیه روزا انقدر مشروب خورده بودم که یا خواب بودم یا اصلا نمیتونستم بنویسم ، حالا نمیدوم اون نوشته ها را بعدا چطوری بهت بدم بخونی شاید خود دفتر را دادم بهت شاید اسکن کردم ، شایدم نشستم همه را تایپ کردم و بزارم یه جا بخونی
بی خیال
یکم حالم بهتر شد فقط طر گیجه دارم که اونم الان خوب میشه یعنی میرم یکم قدم بزنم که بهتر بشه
مواظب خودت باش
راستی یادت نره من قول دادم دو ماه صبر کنم و تو هم قول دادی همه چیز را بنویسی ، وقتی میگم همه چیز یعنی همه چیز اگه اینکار را نکنی اون قول من به هیچ دردی نمیخوره امیدوارم منظورم را فهمیده باشی همه چیز را بنویس
بازم مواظب خودت باش و بای
شنبه 10 فروردین ماه سال 1387

روزها گذشته بود و روزهای زمستون به اخر رسیده بودن و انگار نوبت زمستون دلش بود ، تو اون روزا هرچقدر بیشتر به نوروز نزدیک میشده گیج تر ازقبل بود و مثل ادمی که جادو شده باشه سرگردون و وامونده به بازی زمونه نگاه میکرد و هیچ کاری از دستش بر نمی اومد ، شاید هم دیگه قدرتی براش نمونده بود که دست به زانو بزنه و تکونی به خودش بده ، شاید دست تقدیر بود که اینطور مثل یه بره رامش کرده بود ، تنها تلاشش این بود که بیشتر و بیشتر از اخرین ثانیه های اون زمستون قشنگ استفاده کنه ، هیچ شوقی برای بهار نداشت و حتی وقتی تو اغوش نگران عشقش غلت میزد انقدر گیج بود که شاید یادش میرفت کجاست و تا چند روز دیگه هیچ دست مهربونی نیست که تن خستش را تو بغل بگیره ، یه سرگیجه عجیب که هنوز هم همراهشه ، یه چیز کشنده که حتی نمیزاره فکر کنه ، نمیزاره تجسم کنه ...
اون روزای اخر همیشه اون سرگیجه باهاش بود و حتی وقتی گریه میکرد نمی دونست چرا و چطور ، اصلا تصور نمیکرد که یه روزی از هم جدا بشن ، شاید به دروغ اون همه فالی ورق و حافظ و .... دل خوش کرده بود ، شاید فکر نمیکرد دنیا اینقدر نامرد باشه .نمیدونم فقط میدونم اون روزا تصور رفتنش را  نمیکرد و فقط دستش را به پیشتونی میگرفت تا به اون سرگیچه کشنده غلبه کنه
با تمام اون حالات بد فقط میخاست بیشتر کنار هم باشن و به هر بهانه و دروغی که بود از هر فرصتی که پیش میومد استفاده میکرد و ازش جدا نمیشده ، چه برای خرید ، چه دکتر ، چه اضافه کاری ، خواب و .....
و اون شب اخر ، اون اخرین نگاه و اشک ، ساعت دو سر همون کوچه همیشگی ، نگاهی که هزار تا حرف داشت و رفت ....
در ماشین را که بست بغضش ترکید و راه افتاد و دور زد سر کوچه ایستاد و نگاهش کرد تا رفت و در را بست
روز عید بود و ساعت به 9:18 نزدیک میشد ، هیچ حسی برای سال تحویل و لباس پوشیدن و تمام این مسخره بازی ها نداشت ، یه دلتنگی عمیق و اون مغز لعنتی که به هیچ چیز نمیتونست فکر کنه ، چند دقیقه ای از سال تحویل گذشته بود که زنگ موبایلش ضربان قلبش را تا بالاترین حد بالا برد و ارزو میکرد که ای کاش تنها بود تا جوابش را بده و یه عالمه قربون صدقه اش بره ، که عید را بهش تبریک بگه و با هم ارزو کنن سال دیگه سر این سفره با هم نشتسه باشن اما نمیشد جواب بده
نفهمید چند دقیقه بعد سریع رفت تو اتاقش و بی خیال همه زنگ زد به همون شماره و خدا میدونه با چه سختی جلوی اشکش را گرفت

 

شنبه 10 فروردین ماه سال 1387

روزها گذشته بود و روزهای زمستون به اخر رسیده بودن و انگار نوبت زمستون دلش بود ، تو اون روزا هرچقدر بیشتر به نوروز نزدیک میشده گیج تر ازقبل بود و مثل ادمی که جادو شده باشه سرگردون و وامونده به بازی زمونه نگاه میکرد و هیچ کاری از دستش بر نمی اومد ، شاید هم دیگه قدرتی براش نمونده بود که دست به زانو بزنه و تکونی به خودش بده ، شاید دست تقدیر بود که اینطور مثل یه بره رامش کرده بود ، تنها تلاشش این بود که بیشتر و بیشتر از اخرین ثانیه های اون زمستون قشنگ استفاده کنه ، هیچ شوقی برای بهار نداشت و حتی وقتی تو اغوش نگران عشقش غلط میزد انقدر گیج بود که شاید یادش میرفت کجاست و تا چند روز دیگه هیچ دست مهربونی نیست که تن خستش را تو بغل بگیره ، یه سرگیجه عجیب که هنوز هم همراهشه ، یه چیز کشنده که حتی نمیزاره فکر کنه ، نمیزاره تجسم کنه ...
اون روزای اخر همیشه اون سرگیجه باهاش بود و حتی وقتی گریه میکرد نمی دونست چرا و چطور ، اصلا تصور نمیکرد که یه روزی از هم جدا بشن ، شاید به دروغ اون همه فالی ورق و حافظ و .... دل خوش کرده بود ، شاید فکر نمیکرد دنیا اینقدر نامرد باشه .نمیدونم فقط میدونم اون روزا تصور رفتنش را  نمیکرد و فقط دستش را به پیشتونی میگرفت تا به اون سرگیچه کشنده غلبه کنه
با تمام اون حالات بد فقط میخاست بیشتر کنار هم باشن و به هر بهانه و دروغی که بود از هر فرصتی که پیش میومد استفاده میکرد و ازش جدا نمیشده ، چه برای خرید ، چه دکتر ، چه اضافه کاری ، خواب و .....
و اون شب اخر ، اون اخرین نگاه و اشک ، ساعت دو سر همون کوچه همیشگی ، نگاهی که هزار تا حرف داشت و رفت ....
در ماشین را که بست بغضش ترکید و راه افتاد و دور زد سر کوچه ایستاد و نگاهش کرد تا رفت و در را بست
روز عید بود و ساعت به 9:18 نزدیک میشد ، هیچ حسی برای سال تحویل و لباس پوشیدن و تمام این مسخره بازی ها نداشت ، یه دلتنگی عمیق و اون مغز لعنتی که به هیچ چیز نمیتونست فکر کنه ، چند دقیقه ای از سال تحویل گذشته بود که زنگ موبایلش ضربان قلبش را تا بالاترین حد بالا برد و ارزو میکرد که ای کاش تنها بود تا جوابش را بده و یه عالمه قربون صدقه اش بره ، که عید را بهش تبریک بگه و با هم ارزو کنن سال دیگه سر این سفره با هم نشتسه باشن اما نمیشد جواب بده
نفهمید چند دقیقه بعد سریع رفت تو اتاقش و بی خیال همه زنگ زد به همون شماره و خدا میدونه با چه سختی جلوی اشکش را گرفت

 

چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386

دیشبم مثل هر شب دلم خیلی گرفته بود و انقدر از فال ورق گرفتن خستم که دیگه حوصله نداشتم بشینم پای کامپیوتر یا گوشیم و فال بگیرم ، یاد اون کتاب حافظی افتادم که چند سال پیش نوروز از شیراز گرفته بودم ، البته من زیاد اهل کتاب شعر خریدن و خوندن نیستم خوب یادمه اون سال تازه چند ماهی بود با هم صمیمی شده بودیم و وقتی قرار شد بریم شیراز بهم گفتی از اونجا برات یه حافظ بخرم که فالنامه داشته باش
اون سال از اون کتاب دوتا خریدم یکیش همینیه که دیشب دستم بود و اون یکی تو قفسه کتاب های تو جا خوش کرده

دیشب عجیب دلم میخاست با یکی حرف بزنم و خودمو خالی کنم ، شاید دلم میخاست یکی باهام حرف بزنه نمیدونم چرا دلم خواست حافظ بخونم
توی اتاقم نشسته بودم و یه فال برای مادر و دومی را برای خواهر کوچیکم گرفتم و چند تا فال هم برای خودم
دلم میخاست یکم خودمو خالی کنم اما انکار که حافظ هم با ما سر یاری نداره

اول نیت کردم که به هم میرسیم یا نه نتیجه اش شد این :

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
جای آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل جانب عشق عزیز است فرومگذارش
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود نازپرورد وصال است مجو آزارش

بعد نیت کردم که میری یا نه ؟ جوابش شد این:

از دیده خون دل همه بر روی ما رود بر روی ما ز دیده چه گویم چه‌ها رود
ما در درون سینه هوایی نهفته‌ایم بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک گر ماه مهرپرور من در قبا رود
بر خاک راه یار نهادیم روی خویش بر روی ما رواست اگر آشنا رود
سیل است آب دیده و هر کس که بگذرد گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود
ما را به آب دیده شب و روز ماجراست زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود
حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل چون صوفیان صومعه دار از صفا رود

اینم تعبیری بود که زیرش نوشته بود

از این که مورد توجه یارت نیستی دل شکسته می باشی ، حرفهای زیادی برای گفتن داری اما بازگو نمیکنی ، با توکل به خدا و راز و نیاز با او سبک می شوی.به عشقت وفادار باش و به خدا توکل داشته باش حتما موفق می شوی.

 

فال دوم را که میخوندم خیلی بیشتر دلم گرفت و یه جورایی تعبیرش هم خیلی درست بود و این بیشتر باعث دلتنگیم شد.
 بعد بهت اس ام اس دادم و با هزار تا فکر خیال رفتم تو رختخوابم و باز تمام فکرای مسخره همیشگی اومد سراغم و انقدر خودم را در گیر دنیای خیالی خودم کردم که نمیدونم کی خوابم برد ، گاهی وقتا انقدر تو دنیای خودم غرق میشم که یادم میره واقعیت چه و الکی الکی حسابی سرحال میشم ، بعد بهت زنگ میزنم و وقتی خبرهایی بدی که هر روز از در و دیوار سرم خراب میشه را میشنوم تمام اون دنیای قشنگ هوار میشه رو سرم و دوباره تو خودم میرم

الان هم باهات حرف زدم ، بازم دلم گرفته